هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

تهران، تهران ما می آییم

پس از اینکه در غربت رنج بارداری و زایمان را به جان خریدم و در غربت بچه مان را بزرگ کردم ،

پس از اینکه دخترکم را دوبار در بیمارستان بستری کردم و همراه دخترکم با چشمان غمبار به کودکان دیگر که بستگانشان به ملاقاتشان می آمدند خیره شدیم،

پس از اینکه بالاخره در شیراز که بازار کار کساد است، کار مناسب پیدا کردم،

پس از اینکه پس از سه سال خانه ای مناسب یافتیم و در آن ساکن شدیم،

پس از اینکه با گوشه و کنار شیراز آشنا شدم و دیگر برای تهیه مایحتاجم به تهران سفر نمی کردم،

پس از اینکه دیگر زندگی در شهرستان برایم عذاب آور نبود، دوری از خانواده را پذیرفتم، دوستانی مناسب دست و پا کردم و از آرامش شهرستان لذت می بردم،

....

به تهران باز می گردیم.

سلام بر تو ای تهران بزرگ! برای ترافیک مستهلک کننده ات ـ به خصوص ترافیک صبح گاهانت ـ لحظه شماری می کنم و شش هایم برای دود و دمت له له می زند.

در پایان نشان لیاقت در اسباب کشی به ننه قدقد اهدا می شود. به نظر می رسد ننه قدقد درونم به شدت به اسباب کشی علاقه مند است و چون تنها این فرایند است که روح متلاطمم را ـ که حوادث اجتماعی اخیر متلاطم ترش کرده ـ به آرامش می رساند، پس از شش ماه باز به آن احساس نیاز مبرم می کنم!

پس ....

پیش به سوی تو ای آرامش، ای اسباب کشی!
.
.
.
مزایای تهران آمدنمان را نمی نویسیم و برای خودمان نگه می داریم.


ارادتمند:
ننه قدقد بدبین، غرغرو، اسباب کشی دوست و اسباب کشی کننده


پانوشت یک: از همه شما دوستان عزیزی که این مدت از ما دلجویی نمودید و دست یاریتان را به سمتمان دراز کردید، صمیمانه تشکر می کنم.

پانوشت دو: تا اطلاع ثانوی دسترسیم به اینترنت محدود و فرصت لازم برای سر زدن به وبلاگ های زیبایتان مقدور نمی باشد. در فرصت مقتضی جبران خواهم کرد.

پانوشت سه: اگر مهدکودک مناسب در محدوده ونک، شیخ بهایی یا سعادت آباد می شناسید، به اینجانب معرفی کنید کمک بزرگی برایم خواهد بود که پیشاپیش تشکر می کنم. پیشتر مامان آرمان عزیز لطف کردند و مهدکودک "ثمره زندگی" را در محدوده سعادت آباد معرفی کردند که هنوز فرصتی برای سر زدن به این مهد دست نداده است.




قاتل بلقوه، مادر بالفعل

دخترکم این روزها باز هم می خندد و تنها خنده شیرینش با تک سرفه ای به پایان می رسد.

دخترکم دیگر از چنگال تب، سرفه های بی وقفه و بیماری رهایی یافته است.

این روزها به تهران آمده ام و به مدد پزشکان تهرانی نیازی نیست سطل حاوی استفراغ های خون آلود دخترکم را با اشک هایم و درد غربتم بیامیزم و به دستشویی بریزم.

دخترکم تنها به حساسیت ریوی گرفتار شده بود و نمی دانم اگر آن شب کذایی پیش از تعطیلات تاسوعا ـ عاشورا که هیچ بلیطی برای هیچ کجای عالم یافت نمی شد، به تهران نمی رساندیمش امروز به جرم قتل ـ آن هم به جرم قتل چندین پزشک شیرازی ـ در کدام زندان یا کلانتری روزگار می گذراندم.

وقتی در بیمارستان علی اصغر تهران بودم و مشاهده کردم که پرستاران به مادری که برای دختر کوچکش می گریست ـ دخترکی که برای اتصال آنژوکت و خونگیری گریه می کرد ـ دلداری می دادند، من هم می خواستم بگریم؛ بگریم برای آن روزها که دخترکم در بیمارستان بستری شد و مرا از اتاق خونگیری بیرون کردند و دو پرستار وحشیانه از دخترکم که ضجه میزد و وحشتزده مادرش را طلب می کرد خون می گرفتند و کودکم را با عناوینی چون "کولی" و "بچه بد" و هزار و یک واژه دیگر خطاب می کردند و آنگاه بیرون آمدند و تنها قطره اشکم را که بی اذنم شتاب زده به پایین غلطیده بود به سخره گرفتند. قطره اشکم با تحقیر نگاهشان و نیش کلامشان نیمه راه خشکید و به عدم پیوست و غم آن روزم روی آن دیگرها انبار شد.


تنها با یک بخور ساده (متناوباً سرد و گرم) حاوی داروهای مورد نیاز ، کودکی را که چندین روز در تب می سوخت و از شدت تهوع خلطهای خو ن آلود در دامنم می ریخت نجات دادند .

تنها با یک تشخیص صحیح، مادری را که بیماری هایی چون آمفولانزای خوکی و ذات الریه را دور از ذهن نمی دید و لحظت بسیاری را در التهاب سپری کرد، نجات دادند.


آن دیگر بی مسوولیت شیرازی نمی دانست همان مادر مهربانی که تمام مهربانی عالم را به پای کودکش می ریزد، آنگاه که دلبنش را خطری تهدید کند، آنگاه که موجودی دانسته یا نادانسته کودکش را بیازارد، چنگال هایی دارد بسیار تیز و خشمی دارد بسیار غلیظ.



شب یلدای غربت کوچک ما

مضطرب و هیجان زده تنها تلاش می کردم تا آخرین جلسه کلاسم را برگزار کنم و به خانه باز گردم؛ به آنجا که هوچهر و آقای شیرم مریض و تبدار و از آن مهم تر تنها و بی کس چشم انتظارم بودند. سر و ته کلاس را نمی دانم چگونه به یکدیگر چسباندم و یکی از دانشجویان به خاطر برگزار نکردن کلاس تا آخرین دقایق ـ مانند آنچه هر جلسه به وقوع می پیوست ـ تشکر کرد و آن را به شب یلدایی که در پیش بود مرتبط کرد و من تنها به یاد آوردم که نمی دانم چند روز است که روز و شبم مرزی ندارند و تنها چیزی که رسیدنش را به خاطر نداشتم این شب یلدا بود.

به منزل رسیدم و به خانه ای که باید با پرش های متوالی به مقصد می رسیدم نگاهی انداختم؛ ملحفه های کثیفی که تمام راهرو را اشغال کرده بودند، ظروف کثیفی که تمام آشپزخانه را فرا گرفته بودند و فرصتی برای شستنشان دست نمی داد ؛ کپه های لباس های کثیف، تشت هایی که در تمام خانه پراکنده بودند و اسباب بازی های دخترم و اتاق ها که ترجیح می دادم آنها را ندید بگیرم و ... .
تنها آرزو می کردم بتوانم بازمانده انرژی ام را تا بهبود نسبی آقای شیر و هوچهر به طور مناسب تقسیم کنم. دخترکم تبدار بود و با صدایی که به سختی از گلو خارج میشد گریه می کرد و آقای شیر با صدایی که به سختی به گوش دخترک می رسید تلاش می کرد تا آرامش کند. دخترم را به آغوش گرفتم، به آشپزخانه رفتم، ظرف ها را تنها روی هم انبار کردم، کمی سرشیر و مربا به درون معده ام راندم تا دهانش را که مدام قارقار می کرد ببندم، یک دستی آبمیوه گرفتم، سینی حاوی پرتقال ها به زمین افتاد و نیمی از آبمیوه کابینت را رنگ آمیزی کرد و من دست تنهای یک دست، تنها نگاه کردم. هوچهر را زمین گذاشتم و او گریه می کرد و کار را از سر گرفتم و آبمیوه را به همخانه و کودک بیمارم خوراندم. ماشین ظرفشویی را خالی کردم، بخشی از ظرف ها را در ماشین گذاشتم و به سمت هوچهر که آب پرتقال را بالا آورده بود شتافتم. لباس هایش را تعویض کردم، ملحفه را مجدداً عوض کردم، بخشی از ملحفه های کثیف را در ماشین لباس شویی ریختم و دخترکم را در آغوش گرفتم. چای دم کردم و به هوچهر و آقای شیر دادم و به سختی داروهای هوچهر را به او خوراندم. جیغ می کشید و شربت سیاهه (فروگلوبین) را طلب می کرد ومن به زور شربت سینه را به حلقش می ریختم. همه را بالا آورد. به او کمی چای خوراندم و باز شربت دادم و این بار کوتاه آمد و مجدداً لباس هایش را تعویض کردم و لباس های خودم را نیز.

کنار دخترک دراز کشیدم وبرای دقایقی خواب مرا نیز در ربود. مقدمات یک شام پرهیزانه را فراهم کردم تهیه اش را به آقای شیر بیمارم که به سختی روی پاهایش ایستاده بود سپردم و برای تهیه پاره ای احتیاجات از منزل خارج شدم. فضای خالی پارکینگ که ماشین ما تنها در گوشه ای انتظارم را می کشید، تنم را به لرزه انداخت. هیچ کس در ساختمان نبود و همگان برای سپری کردن شب یلدایشان منزل را ترک گفته بودند.


مرد قصاب بیرون از مغازه ایستاده بود و بازارش کساد بود و همسایگان میوه فروش و آجیل فروشش امشب با دستانی پر به سراغ خانواده شان می رفتند و او ... . تنها یک ماهیچه کوچک برای دخترکم خریدم و مرد قصاب با وسواس استخوانش را جدا کرد و با احترام و چشمانی که تشکر در صحنشان موج میزد کیسه خریدم را به دستم داد.

انارها و هندوانه ها و جعبه های شیرینی و آجیل در دست عابران چشمک می زد و کیسه من پر بود از شلغم و ماهیچه و هویج و هر آنچه که یک منزل پر بیمار بدان محتاج بود.

به داروخانه رفتم و چه خوب که خلوت بود و تنها چند نفر که به نظر می آمد چون ما از شب یلدایشان محروم مانده اند، کز کرده در پالتو و کلاهشان آمدند و دارو گرفتند و به سرعت بیرون خزیدند.

از کنار دسته های عزادار عبور کردم و به حجاجی اندیشیدم که امسال کورکورانه به حج خود پرداخته بودند و این آمفولانزای کثیف را در شهر غریب آفت منزلم کرده بودند و بر خلاف سال های پیشین صدای ضبطم را بلندتر کردم تا از آنچه می گذرد هیچ نشنوم و با حرص به افراد حاضر در دسته که راهم را برای رسیدن به همخانگان بیمارم سد کرده بودند، نگاهی انداختم. راستی چرا قهر کرده ام، چرا من نیز وارد انواع بازی ها شده ام؛ همان بازی هایی که قرار است تخم نفرت در دل افراد بکارند و من می دانم که بازی است اما بازیچه شده ام و همه آن دیگر بازی ها.

باز به آن ساختمان دلگیر رسیدم و در پارکینگ زیرین نیز گشتی زدم و آنجا هم هیچ ماشینی نبود و دانستم که هیچ پیری در ساختمانمان سکنی ندارد.

درب منزل را گشودم و باز هوچهر تبدارم را به آغوش کشیدم و به آنچه باید پرداختم.


هوچهرکم تا صبح در تب دست و پا زد و من در فاصله ای میان خواب و بیداری تنها تلاش می کردم در لحظاتی که روحم به مرز خواب نزدیک میشد، تکه های انرژی را که در هوا پراکنده بودند و با من برخورد می کردند به سرعت جذب و برای ادامه مسیر مادرانه و همسرانه ام پس انداز کنم.



هوراااااااا !!!!!




به مغازه ای برای خرید گیرسر رفته ایم. یکی از فروشندگان با نان گرم وارد مغازه می شود. نان گرمش را به هوچهر تعارف می کند و هوچهر نان بر می دارد و بی آنکه به نگاه منتظر فروشنده اعتنا کند نانش را به آخر می رساند و خاله اش را برای گرفتن مجدد نان واسطه قرار می دهد و مرد مغازه دار تا واپسین دقایقی که مغازه را ترک می کنیم به انتظار کلمات تشکر آمیز دخترک می ماند و در آخر بی نصیب، دختر بچه مغازه را ترک می گوید.

روز دیگر به همان مغازه می رویم و مغازه دار هوچهر را به یاد می آورد و می گوید که هنوز به انتظار ممنون گفتنش نشسته! هوچهر سکوت می کند و مرد فروشنده از هوچهر با لبخند می پرسد: نون می خوای و هوچهر پاسخ می دهد: آره! مرد مغازه دار از من خواهش می کند تا تنها سه دقیقه منتظر بمانم تا نان بخرد و مراجعت کند. می خندم و تشکر می کنم. مرد مغازه دار شوخی نمی کند و اصرار می کند و اصرار می کند و من نمی پذیرم. به سرعت خود را به اتاقک بالای دکان می رساند و یک کیک تاینی که دست بر قضا کیک مورد علاقه هوچهر است برایش می آورد و هوچهر آهسته و با خجالت می گوید: مرسی!

هوچهر برای مرد مغازه دار شعر آقا پلیسه و پروانه شایسته و عروسک قشنگ من می خواند و این بار اوست که به انتظار می ماند. رو به مادرم می کند و می گوید: عمو دست نزد! مرد جنتلمن مغازه دار برای شاد نمودن دختربچه ای که به انتظار تشویقش نشسته با تمام وجود دست می زند و با صدای بلند هورا می کشد و ما به سختی امواج خنده ای را که تمام وجودمان را به لرزه انداخته است، مهار می کنیم! (جنتلمن مورد نظر حداقل چهل ساله بود!)


هوچهر در حال عکس گرفتن (از تمام اعضای خانواده مثلاً عکس گرفت!):




هوچهر در حال عکس گرفتن از عمو و پدربزرگ:




اولین عکسی که هوچهر گرفت:




و چهارمین عکسی که هوچهر گرفت (عکس دوم و سوم مشابه عکس اول بودند با کمی تفاوت!):




احتمالاً صحنه یک درگیری پدر و دختری به ثبت رسیده است (در جهت نجات جان دوربین در اثر سقوط از ارتفاع!)



پانوشت: بخشی از خاطره سفر اخیرمان به تهران



یک کلمه از مادر عروس بشنو!

در حال کوتاه کردن ناخن های پایم هستم.
هوچهر: پاتو داغون کردی؟!!!!!!!!!


*******

دایی و زندایی ام به منزل ما آمده اند و هر بار یکی از این دو نفر به هوچهر می گویند:
هوچهر می ذاری برم تو تختت بخوابم؟
و هوچهر پاسخ می داد: نه، تختم می شکنه.
در آخر هوچهر به زندایی گفت: برو تخت مادر بخواب دایی هم بیاد پیشت!!!!!!!


*******

من: هوچهر، مادرو دوست داری یا نه؟
هوچهر: یانه!


*******

آقای شیر به ماموریت رفته و هوچهر روی تخت من کنارم به خواب رفته بود. بیدار شد و پیش از هر سلام و احوالپرسی ای جملات زیر را مسلسل وار بیان کرد:
مادر! یادت باشه بستنی بخری.
مادر! یادت باشه به آقا سوپری بگی بستنی بیاره، کاکائو بیاره، بعد در رو ببندی!
پدر رفته سر کار، رفته مأموریت فردا میاد.

بعد هم نگاهی به عکس های روی دیوار انداخت و ادامه داد: حتی این هم پدره، حتی این هم مادره!


ربط جملات بالا چی بود من نمی دونم. شاید خواب دیده که پدر رفته ماموریت داره تنهایی کاکائو و بستنی می خوره! و من هم همش دارم به سوپر تلفنیمون جنس سفارش میدم و اینقدر هم در خواب تصویر پدر و مادرش رو دیده که میگه حالا هم که بیدار شدم همه جا پر از عکس پدر و مادره. رهایی که ندارم از دست اینا! اینم توجیه از نوع مادرانه!