هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

JLOL



یک- حالا بیا باهم بخندیم

درست راس ساعت نه باید بیاید. پشت در اتاق زایمان نشسته ام. نه صدایی, نه ناله ای، نه گریه ای. می دانم که قرار نیست بمیرند. نه مادر نه نوزاد. مرد مضطرابه قدم می زند. من را نمی بیند. افکارش را می بینم. انتظار شنیدن فریادهای بلندی را می کشد، اما صدایی به گوش نمی رسد. نظرش را عوض کرده و می خواهد به اتاق زایمان برود اما دیگر دیر شده. باهم پنجاه دقیقه آنجا می نشینیم تا من به دنیا بیایم. بابا اما از دیشب نشسته. بابا پزشک را در آغوش می گیرد. بابا با صدای بلند در آغوش پزشک گریه می کند و من بر فراز غم ها و شادی های عجین در هم در حال پروازم. من مامان و بابا و نوزاد را در آغوش می گیرم. بابا اشک هایش را با پشت دست پاک می کند و می گوید: فکر کردم هردویتان را از دست دادم. چقدر شبیه خودت شده. می گویم: نه بابا من خیلی شبیه شما خواهم شد. هرچند برای آنکه هیچ کس را ناامید نکرده باشم یک یادگاری از هر کسی در اجدادم در خود حمل می کنم. بابا نمی شنود. بابا نمی بیند که آمده ام. درست از چهل سال آن طرف تر آمده ام تا راس ساعت نه آنجا باشم. می گویم بابا من سال آینده ذات الریه می گیرم. شش سال بعد برای شکستگی هر دو استخوان مچ دستم دو ساعت بیهوشی کامل می گیرم، بارها زمین می خورم اما نگران نباش! من از زمین بلند می شوم. من زنده می مانم و چهل ساله می شوم. حالا بگذار با صدای بلند باهم بخندیم.... . 



دو-JLOL 

رفته ایم مهمانی. دوست های همسن و سالش با رسیدن ساعات پایانی شب به خواب رفته و دختر کوچولو با تکه ای کاغذ خودش را سرگرم کرده و اریگامی هایش را به کار گرفته. من اما مستقل از آنکه ساعت خواب دخترکوچولو گذشته، با دوستانم سرگرم بازی و خندیدنم. دخترکوچولو از لای صندلی ها می خزد، خودش را به آغوشم می رساند. اریگامی اش را تحویلم می دهد. نامم را رویش نوشته. می گوید: برای شما درست کردم. بوس و بغلی می گیرد و بازمی گردد کنار تکه کاغذش  و خودش را مجدداً سرگرم می کند. سرانجام دست از بازی می کشم. 
با دخترکوچولو در تختش دراز می کشیم و جملات جادویی قبل از خواب را رد و بدل می کنیم:
- مامی اونی که برات درست کردمو آوردی؟
- آره قربونت برم. اون هدیه باارزشیه. شما برا من درست کردی و اجازه دادی من بازی کنم. من خیلی دوستش دارم.
- اونو خوندی؟
- آره اسممو نوشته بودی. خیلی دوستش داشتم.
- نه . داخلش برات چیزی گذاشته بودم.
به سرعت می روم به دنبال کیفم و نامه تودرتو را جستجو می کنم و به دنبال پیام اصلی می گردم. در شکم اوریگامی بزرگ، اریگامی کوچکی پیدا می کنم. اریگامی را باز می کنم. نوشته شده: JLOL
- خیلی کار باحالی کردی. خیلی هوشمندانس ولی حالا این یعنی چی؟
- این یعنی: JUST LAUGH OUT LAOD  
یعنی به هیچی فکر نکن و فقط با صدای بلند بخند. شما با دوستات با صدای بلند می خندی. با من با صدای بلند نمی خندی.

تلاش می کنم با صدای بلند بخندم. می پرسم اینطوری؟ میگه آره اما بازم بیشتر. باهم با صدای بلند می خندیم. دست های دخترکوچولو را می بوسم. معلم کوچکم را محکم می فشارم. شب بخیر می گوییم و او آهسته به خواب می رود و من اما اسیر بی خوابی ام. من بیدار شده ام. از خوب غفلت اما بیدار شده ام.  اریگامی کوچک را جایی جلوی چشمم می چسبانم تا یادم باشد فرصت باهم خندیدن ها خیلی زود تمام می شود و تا یادم باشد چه شیوه های هوشمندانه ای برای آموزش و تغییر دیگران هست که می شود به سادگی به کارشان گرفت و من چه خوشبختم که با معلم کوچک و خلاقی همخانه ام.  





پلاسکو

من بر دیوار مشت می کوبم و گریه می کنم. صدای مشت هایم لای آجرها خفه می شود. من آخرین رمق هایم را نفس می کشم و به انتظار دستان نجات بخش می نشینم. آیا امیدی هست؟ آیا باز می بینمت؟
تو بر دیوار مشت می کوبی و بر صورتت خنج می کشی. تو به انتظار دستان نجات بخش می نشینی و فریاد می کشی: من تنها همان هر روز تکرایمان را می خواهم که باز گردی که در بزنی و بپرسی: شام چی داریم؟ خیلی گرسنمه. آیا این انتظار بی جایی است؟
******
من به گوشی خاموشم چشم می دوزم و تلاش می کنم تا آخرین پیام هایمان را به یاد بیاورم: ساعت چند برمی گردی خونه؟ دوستت دارم.... سر راه سیب زمینی بخر، یه دفتر نقاشی هم برای الناز. چشمانم را می بندم و تلاش می کنم پیغام های قدیمی تر را به یاد بیاورم. شاید این آخرین تصوراتم باشد.......فکر می کنی این ماه بتونی هزینه کلاس نقاشی النازو در بیاری؟ عاشق نقاشیه..... باز هم قدیمی تر..... کی می رسی خونه؟ ما داریم سه نفر میشیم! باورت میشه؟ باز هم قدیمی تر..... عاشقانه ها..... وقتی الناز نبودآن روزها که عهد بستیم کنار هم موهایمان را سفید کنیم. راستی موهایمان را سفید کردیم، اما یک شبه! چه من آنقدر سعادتمند باشم که باز خورشید صبحگاهی را ببینم و چه دست تقدیر این نفس ها را حسن ختام دم ها و باز دم هایم اعلام کرده باشد، ما موهایمان را کنار هم سپید کردیم. شاید نه آنگونه که در جوانی تصورش را می کردیم، اما کنار هم پیر شدیم.
تو به گوشی خاموش من بارها و بارها زنگ می زنی.... می دانی باتری گوشی دیروز نفس های آخر را کشید اما باید به چیزی چنگ بزنی. وقتی دستت به ریسمان امیدت نمی رسد، به صورتت چنگ می زنی. الناز جای چنگ ها را می بوسد و می پرسد: بابا کی برمی گرده؟ تو باز بر خراش های قبلی چنگ می زنی و نمی دانی آیا قرار است پیغام رسان مرگ پدرش تو باشی و زیر تصویر ذهنی النازی که آگاه می شود بی پدر شده خم می شوی، یک شبه پیر می شوی و باز به گوشی خاموشم زنگ می زنی و با من "هم سر" می شوی و موهایت چون موهایم سپید می شود، آن هم یک شبه.
*****
من به خداحافظی شب آخر می اندیشم. همدیگر را بوسیدیم و به درآمدی که قرار بود از شبکاریم به دست بیاید اندیشیدیم و باهم رویا بافتیم. ما از نردبان بافته مان باهم بالا رفتیم و الناز را در کلاس نقاشی دیدیم. ما از آن هم بالاتر رفتیم و او را بانوی موفق و تحصیل کرده ای دیدیم که یک گالری نقاشی دایر کرده. ما سربلند کناری ایستاده بودیم و نظاره می کردیم و به خود می بالیدیم که به پری قصه هایمان، بال های پروازش را رساندیم تا خود را برساند به کاخ آرزوهایش،
بر تخت لذت و شادمانی و موفقیت بنشیند، با صدای بلند بخندد و ما هم با خنده هایش مسخ و مست، غرق لذت شویم و تمام پینه های دستانمان و تارهای سفید موهایمان را فراموش کنیم.
تو به خداحافظی شب آخر می اندیشی که گفتی محمود فردا برات تاس کباب می پزم. خیلی وقته سه تایی باهم شام نخوردیم. اگه تونستی زود بیا و من هرگز برنگشتم و تو تاس کباب را پخته بودی که شنیدی ساختمان پلاسکو فرو ریخته است و سه کاسه و دو عدد نان تازه که حالا دیگر بیات شده و دیگ تاس کباب در گوشه آشپزخانه به تاریخ بدل شد.
******
من به دیوار مشت می کوبم و گریه می کنم.
من به دیوار مشت می کوبم و ضجه می زنم.
من به دیوار تلنگر می زنم. من یارای گریه کردن و مشت کوبیدن ندارم. رخنه ناامیدی پهن تر شده و جایش را به حفره عریضی داده است.

تو به دیوار مشت می کوبی و گریه می کنی.
تو به دیوار مشت می کوبی و ضجه می زنی.
تو بی صدا به نقطه ای روی دیوار خیره می شوی و یارای گریه کردن و مشت کوبیدن نداری. رخنه ناامیدی پهن تر شده و جایش را به حفره عریضی داده است.
الناز با بغض می پرسد: مامان ممکنه بابا برگرده؟








خشونت های زیر کلاچ

در ماشین نشسته بودیم و دختر کوچولو از من خواست پدال های ماشین و دنده اش را برایش توضیح بدهم. داشتم گاز و ترمز را توضیح می دادم و اشاره کردم به پدالی که در عموم ماشین های اینجا نیست و در بیشتر ماشین های ایران هست. پدال "کلاچ". پدال کلاچ برای من پر بود از استرس و خشونت و تحقیر. خوشحال بودم که دیگر این پدال را هر روز و هر روز زیر پاهایم حس نمی کنم. اما تنها تکرار نامش مرا برده بود به خشونت هایی که زیر این پدال مخفی شده بودند. بیست و شش ساله بودم و منتظر تاکسی ایستاده بودم و می گفتم "ونک". تاکسی های ونک در آن جاده سربالایی پشت هم قطار می شدند، اما آن روز پیدایشان نبود. من و دو پسر جوان دیگر، ده دقیقه ای بود که ایستاده بودیم و به هر ماشینی که حدس می زدیم مسافرکش است می گفتیم "ونک". دختر جوانی که حدوداً بیست و یکی دو ساله بود، با پراید و سرعت کم در حال عبور بود. پسرها با صدای بلند گفتند: " ونک" و یکیشان یک قدم به سمت پراید پرید. دختر جوان ناگهان ترمز کرد و همانجا ماشینش خاموش شد. اینکه باید برای هربار شروع به حرکت و یا ایستادن این پدال پراسترس را فشار می دادیم، اینکه اگر نافرم می فشردیم، صفحه کلاچ گرانقیمت ماشین را خراب می کردیم و از آن مهم تر راننده بدی معرفی می شدیم، خاطراتی نیستند که بخواهند به این آسانی ها پاک بشوند. دختر جوان دستپاچه شده بود و تلاش می کرد شروع به حرکت کند و در آن سربالایی تند، برای راننده تازه کار آسان نبود و ماشینش کمی عقب رفت. ماشین ها پشتش قطار شدند و دستشان را روی بوق گذاشتند. دو مرد جوان کناری شروع به خندیدن کردند و البته متلک های رایج تکراری را با صدای بلند تکرار می کردند..... خانم کی بهت گواهینامه داده...... ببین با گاز آشپزخونه فرق داره، کلاچم می خواد...... نصف ترافیک تهران تقصیر این دختراس..... . بابا جونشون یه ماشین می خره می اندازه زیر پای اینا..... استعداد می خواد....... دختر بیچاره به گریه افتاده بود. خونم به جوش آمده بود. یک سالی بود برای خودم ماشین خریده بودم. نه با پول "بابا جونم" که با دسترنج خودم و با قرقی کوچکم تمام جاده های کوهستانی اطراف تهران را رانده بودم برای آنکه ثابت کنم که می توانم! من هم بارها و بارها این جملات را شنیده بودم. رفتم به سمت دختر و گفتم می خواید برید کنار من ماشینو جابجا کنم. به سرعت خودش را به سمت صندلی شاگرد پرت کرد و من تلاش کردم پایم را روی پدال ترمز بگذارم، ترمز دستی به تنهایی در آن سربالایی تند، برای ساکن نگه داشتن ماشین کافی نبود. ماشین را روشن کردم و بالای سربالایی ایستادم. بوق ها ساکت شد. ماشین های قطار شده عبور کردند و من تنها گفتم: محلشون نذار. ماشین همه می تونه توی سر بالایی خاموش بشه. تازه گواهینامه گرفتید؟ گفت بله.. اون پسره فکر کردم می خواد بپره جلوی ماشین ترمز کردم، خاموش شد. دیگه ماشین بابامو سوار نمیشم. گفتم اتفاقا سوار بشو. محلشون نذار. منم بلد نبودم. همه اولش بلد نیستن. تمرین کردم یاد گرفتم. تازه یه بارم کوبیدم تو ستون! چون بلد نبودم به موقع ترمز کنم!!!!! پیاده شدم وبه سمت پایین سراشیبی راه افتادم. می خواستم به سرعت خودم را به دو پسر برسانم و چند متلک آبدار نصیبشان کنم اما چند متر پیش از آنکه برسم به محل ایستادنشان، سوار ماشینی شدند و رفتند و گفتن متلک ها به دلم ماند!
خاطره دختر بینوا هیچوقت از ذهنم پاک نشد و بارها به او فکر کردم. کنجکاو بودم که بدانم آیا رانندگی را برای همیشه ترک کرد یا همچنان رانندگی می کند. آیا راننده قابلی شده یا جامعه او را تبدیل به یک راننده ترسوی بی دست و پا کرده و فکر کردم که ای کاش شماره اش را گرفته بودم. من تمام سال هایی که در تهران رانندگی می کردم، مشغول ثابت کردن توانایی رانندگی بودم. اگر قرار بود در خیابانی دور دو فرمان بزنم، تلاش می کردم تا با سرعت هرچه تمام تر دور زدنم را تمام کنم و چون در هر بار چرخیدن برای نگاه به عقب و جلو، روسری ام می افتاد، من باید حین انجام پروژه دور دوفرمان با سرعت و مهارت، روسری ام را هم به حالت اول باز می گرداندم، تا مشمول التفات مرد یا مردان راننده منتظربابت کشف حجاب یا از آن مهم تر رانندگی بی مهارت نشوم. و البته زمانی که مادر شدم، گاهی گریه بچه، پروژه دور دوفرمان با مهارت و سرعت و برگرداندن روسری را باید همزمان به انجام می رساندم! من باز هم به یاد دختر جوان افتادم. سال ها بعد از آن در همان سراشیبی و البته در جهت عکس آن وقتی قرار بود پایین بروم، من راننده ماشینی بودم که تمام ماشین ها برایش بوق می زدند و سرشان را البته از پنجره بیرون آورده بودند و متلک هایشان را نثارش می کردند. درست بالای سراشیبی، بنزین ماشین تمام شد. ماشین خاموش شده بود و دختر کوچولوی دوساله با صدای ناهنجار بوق ها به گریه افتاده بود. اصولاً بیشتر مردان راننده داشتند درباره گاز آشپزخانه و پدال چرخ خیاطی و دیگر کالاهای خانه، تئوری صادر می کردند یا زیر لب غرولند می کردند و وقتی راننده خانم بود، کسی ذهنش به سمت باک خالی بنزین نمی رفت و تمامشان مهارت رانندگی من را عامل خاموشی ماشین می دانستند. دیگر سن ترسیدن هایم گذشته بود. سن ثابت کردن هایم تمام شده بود و به همه بی احترامی ها و خشونت های کلامی عادت کرده بودم. من یاد گرفته بودم که کاکتوس باشم و گل گلخانه بودن را سال ها بود ترک کرده بودم. تنها نگران دختر کوچولوی گریانم بودم و اینکه آنجا جای مناسبی برای پیاده شدن نبود. آنقدر نشستم و متلک شنیدم تا مرد محترم و مؤدبی پیاده شد و پرسید: خانم ماشینتون خراب شده؟ می تونم کمک کنم؟ گفتم نه بنزینم تموم شده. فقط اگه یه کوچولو هلش بدید برسه به سرازیری با ترمز دستی کنترلش می کنم، همون پایین نگهش می دارم و زنگ می زنم به همسرم بیاد. ماشین را هل داد و من وقتی تلاش می کردم با آخرین چرخش چرخ های ماشین، خودم را به محل مناسبی برای ایستادن برسانم، به دختر جوان بیست و دو ساله ای فکر می کردم که سال ها قبل، وقتی قدرت رانندگی اش هنوز جوانه کوچکی بود، درست در همین شیب، چطور با خشونت های جامعه لگدمال شد. به اینکه چطورهمیشه استعداد ناکافی زنان و نه تحقیرهای محیطی عامل رانندگی ید زنان شناخته می شد، فکر می کردم. فکر می کردم به تمام زنانی که خشونت ها را باور کردند و راننده های ترسوی ناکارآمدی شدند، رانندگی را کنار گذاشتند یا از آن بدتر برای آنکه خودشان را ثابت کنند در دره های جاده چالوس سقوط کردند.
کلاچ را هم برای دخترم توضیح دادم و گفتم شما خوش شانسی که برای یادگیری رانندگی بهش احتیاجی نداری و درباره مابقی شانس هایش و تمام خشونت هایی که زیر پدال کلاچ مخفی شده بود، چیزی نگفتم و خاطرات زیر پدال را برای خودم نگه داشتم.







برای زمانی که تاریک می شود.......

داشت درباره معلمش حرف می زد و تحلیل می کرد که شخصیت معلمش شبیه پدرش است. درست مثل پدرش نسبت به قوانین جدی و سختگیر است و ذهن بسیار بازی دارد. دیگر مابقی جملات را نمی شنیدم. دیگر دختر کوچولویم را نمی دیدم. یک دختربچه نه ساله روبرویم نشسته بود که دقیقاً نمی دانم کی اینهمه بزرگ شده بود. داشت تحلیل می کرد و شخصیت ها را مقایسه می کرد. راستی داشت به ساندویچ درسته اش گاز می زد. از چه زمانی دیگر ساندویچ های صبحگاهیش را نصف نمی کردم؟ کی دهان کوچکش آنقدر بزرگ شد که یک عرض کامل نان تست را بتواند در خود جا بدهد؟ کی مغز کوچکش خود را رساند به تجزیه و تحلیل؟ از او خواستم در آغوشم بنشیند تا سخت فشارش بدهم پیش از آنکه از این هم بزرگتر بشود. به یاد آوردم روزی را که به او گفتم هوچهر دیگه نمی تونم بلندت کنم حسابی سنگین شدی و حال که روی پایم نشسته بود، نه تنها در آغوشم جا نمی شد که تحمل وزنش روی ران هایم آسان نبود.
همه کودکی هایی که رفتند، هیچ کدام خداحافظی نکردند. یک روز ناغافل رفتند. یک روز چشم هایم را بیشتر از هر روز باز کردم و دیدم دختر کوچولو آنقدر بزرگ شده که به سریال های کمدی بخندد. دختر کوچولو آنقدر بزرگ شده که ظرف شیر چهار لیتری را به آسانی روی لیوانش کج کند و هیچ نریزد. قدیم تر ها حتماً دستمال اضافه کنار سفره داشتم. تقریباً پیش نمی آمد دختر کوچولو لیوان آب را بلند کند و لیوان از دستش نلغزد و به هیچ طریقی رضایت نمی داد تا لیوان را با دو دست بگیرد. یادم هست من تلاش کردم تا لیوانم را با دو دست بگیرم تا او هم بیاموزد. یک روز بیدار شدم و دیدم من مدت هاست لیوانم را با دو دست می گیرم و هوچهر همچنان لیوانش را یک دستی بلند می کند و البته دیگر از دستش رها نمی شود! دیدم که ظرف شیر چهار لیتری را هم به آسانی روی لیوانش خم می کند و برای خودش شیر می ریزد. لیوان های آبی که هر روز روی میز خود را رها می کردند، بی خداحافظی رفتند.
صندوق های بزرگ کتاب و اسباب بازی را که دیگر نیازشان نداشت از اتاقش بیرون آوردیم. کاغذهایش را مرتب کردیم. لابلای کاغذها چند نامه بود. نامه های رمزی برای دوستانش نوشته بود و گفت زبان رمزیشان یک راز است. حالا او دیگر دنیایی دارد که من اجازه حضور در آن را ندارم. قبل از خواب باهم کتاب خواندیم. سرعت خواندنش از من بیشتر بود. حالا من باید معنای بعضی کلمات را از او می پرسیدم و به یاد آوردم چطور کلمه به کلمه لغات فارسی و پس از آن انگلیسی را به او آموختم.
من از کودکی هایش زیاد لذت بردم. من در حد توانم درباره اش نوشتم و فیلم ها و عکس های یادگاری برای خودم و خودش ثبت کردم اما هنوز کم بود. زمان ایستاده است و ما گذر می کنیم. حالا عمرم را واگن قطاری می دانم که در آن نشسته ام و از مسیر زمان گذر می کنم. از مناظر زیبای مسیر عکس می گیرم و فیلم می گیرم و گاهی تمایل دارم تا مناظر را نه از دریچه دوربین که در کاسه چشمانم ببینم. همه عکس ها را گرفته ام و همه فیلم ها را برای زمانی که قطار عمرم در تاریکی خواهد رفت. وقتی که پیر بشوم و شب بشود و دیگر هیچ منظره ای از پنجره قطارم قابل مشاهده نباشد.
دختر بچه نه ساله ساندویچش را تمام کرد. کفش هایش را پوشید. کیفش را به دوشش انداخت. مرا بوسید و من بوسیدمش و برای هم روز خوبی را آرزو کردیم. قبل از آنکه از منزل خارج شود گفتم صبر کن صبر کن فیلم بگیرم ازت. بازم بهم بگو: have a good day. گفت: چرا؟ گفتم: می خوام قبل از اینکه صدای نه سالت بی خداحافظی بره ثبتش کنم، برای وقتی پیر شدم. وقتی بیرون تاریک شد و من هیچ سرگرمی و دلخوشی ای ای نداشتم جز فیلم های تو گوشیم.
 
 
 

آب بازی

مثل هر روز در این گاه روز، هر پنج دقیقه یکبار به ساعتش نگاه می کرد. ساعت بیست دقیقه به پنج بود. برای خانه رفتن لحظه شماری می کرد. می دانست مایکل هم برای رسیدنش در حال لحظه شماری است. مابقی بیست دقیقه را در واقع دیگر به کار اختصاص نمی داد. خودش را می دید که به منزل رسیده، ابیگیل را می بوسد و به آغوشش می کشد و مایکل پنج ساله به سمت آن گرمای خانوادگی می دود و می پیوندد. مثل هر روز، همگی چند دقیقه در امن ترین حلقه دنیا می مانند و بعد وقتی با یک دست، ساندویچ های خوشمزه ای را که ابیگل آماده کرده به دهان می برد، با دست دیگر تلاش می کند، مایو به تن کند. می دانست، مایکل مثل هر روز، تمام روز برای رسیدن لحظات آب بازی لحظه شماری می کند. مایکل همه چیزش بود. از وقتی پدر شد، لذت و عشق به زندگی رنگ دیگری گرفته بود. می خواست سرش را بچسباند به پوست لطیف گردن مایکل و آن دم عطراگین کودکانه را هرگز به بازدم پس ندهد. می خواست تصویر لبخند کودکانه مایکل را بیندازد بر زمینه تمام کاغذهای اداری تا تمام لحظات ببیند آن معصومیت کودکانه را. جیغ های مایکل گرچه گاهی کمی گوشخراش می شد اما بی شک پر بودند از شادی و صداقت و کودکی و تمام پیام های روشن. مثل هر روز مایکل را در گاری اش نشاند. به محل آب بازی کودکانه خودش را رساند. به مایکل برای پیاده شدن کمک کرد. مایکل خودش را به اولین فواره ای که از زمین خارج می شد رساند. دست هایش را کاسه کرد و از آب پر کرد. کاسه دستانش را به سمت برایان رها کرد. هر دو باهم شروع به خندیدن کردند. مایکل می دوید و برایان را دنبال می کرد. قهقهه های مستانه برایان و مایکل، لبخند کوچکی بر لب حاضران می نشاند. برایان و مایکل تبدیل به بخشی از منظره شادمانه هر روز فواره ها شده بودند. همه آنان که کمابیش برای آب بازی به آنجا می آمدند، به این حضور شادمانه خو گرفته بودند.
زن میانسال، کتابش را بست و چشم دوخت به این دویدن های شادمانه که هر روز لبخندی هدیه می کرد به حضار. او هم لبخند زد. به هیکل فربه و چشمان ریز مایکل خیره شد. به تمام عوارض و نشانه هایی که سندروم دان بر چهره مایکل نشانده بود، خیره شد. به همه آن مهر و شادمانی پدرانه خیره شد. حالا فقط لبهایش نمی خندیدند. چشمانش، گوش هایش، حتی بینی اش با تمام وجود می خندیدند.

پانوشت: این داستان در یکی از مجلات فارسی داخلی آمریکا به چاپ رسید.



اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.