هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

کتابخانه موروثی موقوفی

می گویم دیگر به ما سر نمی زنی.
نگاهم می کند، از همان نگاه های همیشگی که حس می کردی شفاف شده ای، درونت را مشاهده می کند و آنسویت را هم نظاره گر است.
می گویم، آنجا کسی برایت تاس کباب درست می کند؟ از همانها که وقتی برایت درست کردم، به همه خاله ها و دایی ها تلفن کردی و با افتخار اعلام نمودی که نوه چهارده ساله ات منظور نظرت را برآورده ساخته و آنگونه که می پسندی برایت تاس کباب پخته است.
لبخند می زند. راستی چقدر شبیه مادرم می شود وقتی می خندد.
می گویم دلمان برایت تنگ شده.
بغض می کند، ناگهان تصویرش محو می شود. از خواب بیدار می شوم. آن دیگر بغضش را به خاطر می آورم و به آن آخرین عید که کنارمان بود سفر می کنم. آنروز که پس از تحویل سال نو به منزلش ـ که مثل هر سال تمام فرزندان و نوه هایش در آن گرد آمده بودند ـ تلفن کردم. اولین سالی بود که حضور نداشتم. نمی دانستم حالا که برای اولین بار غایب شده ام، چه کسی زمین مقدس منزلش را با سفره هفت سین مزین ساخته است. هر سال همراه خاله کوچکم طرحی جدید برای هفت سین ابداع می کردیم. حالا که من نبودم شاید هفت سین سال گذشته را گسترده بودند.
گوشی را برداشت. سلام کردم و سال نو را تبریک گفتم. با اندوه پرسید نمی آیی؟ پاسخ ندادم. پاسخم را می دانست: ((آرزومندم آنجا باشم)). بغضش را فرو داد. اما بغض من ترکید، گوشی را به خواهرهایم داد، آنها هم شروع به گریستن کردند. هیچ یک نمی دانستیم چرا اشک می ریزیم. گرمای اشک صورتم را می سوزاند. به راستی انگار حاوی غمی بزرگ تر از غم دلتنگی بودند.
یکی از آخرین شب های اردیبهشت ماه آن سال، برای صرف شام منزل خاله "ف" مهمان بودیم. قرار بود آنروز آقاجون به تهران بیاید و در منزل خاله "و" مستقر شود. پدرم تلفن کرد و لغو شدن مهمانی را اعلام کرد: حال آقاجون خوش نیست و خاله "ف" برای دیدنش به منزل خاله "و" رفته است. به سرعت به منزل شتافتم. از جلوی مجتمع خاله "و" عبور کردم. ایستادم، اما داخل نرفتم، یارای داخل شدن نداشتم. به منزل رسیدم و بارها با منزل خاله "و" تماس گرفتم و پاسخی نشنیدم. دلواپسی تک تک سلول هایم را به لرزه انداخته بود. پدر سراسیمه وارد منزل شد و گفت: آقاجون سکته کرده. به سمت منزل خاله "و" شتافتیم. دخترخاله ام گفت: آقاجون فوت کرده.
وقتی رسیدم، باز هم او را ندیدم. همان موقع با آمبولانس او را به سمت منزلش در دزفول روان ساخته بودند. نگاهی به دور و برم انداختم، حتی عروس ها و دامادهایش سر به دیوار می کوفتند. وقتی شش ماه بعد، پدر شوهرخاله "و" به رحمت خدا رفت، او گریه نمی کرد، اما اشک هایی را که برای پدرزنش ریخت، از یاد نمی برم.

وقتی به درب منزلش در دزفول رسیدم، بیرون درب ورودی، گروهی از کودکان که هریک شمعی در دست داشتند، به همراه مربی شان ایستاده بودند. آنروز دانستیم که کودکان همان پرورشگاهی هستند که پدربزرگم برایشان پول می فرستاد و هیچ کس نمی دانست. وارد حیاط شدم، چند نفر در حال نصب پارچه های تسلیت ارسالی از ارگان ها و شرکت های مختلف بودند. تمام دیوارها پر شده و هنوز تعدادی باقی مانده بود.
وارد منزل شدم، با ورودم شیون مادر و مادر بزرگم به اوج رسید و دیگران با آن دو همصدا شدند؛ مادر و مادربزرگ می دانستند همان پدربزرگی که برای آمدن کسی به منزلش هرگز اصرار نمی کرد، چطور برای آمدن من چند بار خواهش کرده بود.
می دانستند چطور میان من و دیگر نوه هایش تفاوت قایل می شد و گویی همگان این تفاوت را به رسمیت شناخته بودند و کسی اعتراض نمی کرد.
می دانستند برای متولد شدنم به آن سر دنیا خود را رسانده بود.
می دانستند خاله کوچیکه را به شدت عزیز می شمرد و دوستانش را هم و من همبازی خاله کوچیکه بودم و همواره هدایای خاص دریافت می کردم.
وقتی از منزلش به سمت بهشت زهرا می رفتیم، تمام مغازه داران خیابان شریعتی در عزای همکار متوفایشان، کرکره ها را پایین کشیده بودند. گریه های های خاله کوچیکه با عبور از جلوی پاساژ متعلق به پدربزرگم سوزناک تر شد. من هم بلندتر گریه می کردم، نه برای پدربزرگم که برای خاله کوچکم که باید بدون حضور چتر حمایت و مهربانی پدربزرگ روزگار می گذراند.
وقتی آقاجون* را نشانم دادند، کنارش نشستم و صورتش را بوسیدم، چه سرد بود! به او گفتم مجال نیافتم تا غافلگیرش کنم، به او گفتم در مسابقات دانشگاهی شطرنج مقام چهارم را کسب کرده ام و شطرنج را آموختم تنها برای آنکه در مقام رقابت با پدربزرگم همواره مات شده مطلق نباشم. با او وداع کردم و عهد بستم که نام نیکش را زنده نگاه دارم.
وصیت نامه اش را خواندند. از فرزندانش خواسته بود مانند هر سال در منزل او دور هم جمع شوند، همچنین از آنان درخواست کرده بود تا از کتابخانه شخصی اش محافظت کرده، در حفظ و نگهداری اش کوشا باشند؛ همان کتابخانه ای که از پدرش به ارث برده و خود به آن وسعت بخشیده بود.
دلگیر شده بودم، دلخور بودم که نگهداری از کتابخانه اش را به من واگذار نکرده بود؛ به من که نوه ارشدش بودم، به من که عاشق کتاب ها و کتابخانه اش بودم. آن زمان تنها بیست و سه ساله بودم، اما او همیشه به جوانها مسوولیت های سنگین واگذار می کرد تا بالغ شوند. وقتی از پله بالا می رفتم تا کتاب مورد نظرم را از کتابخانه اش بردارم، همان بالا شروع به ورق زدن کتاب می کردم، پدربزرگ داخل می شد و می گفت: بزبز قندی باز که اون بالا نشستی!
سه سال پیش آقای شیر را به منزل پدربزرگ بردم، کتابخانه پدربزرگ را که دیگر پس از گذشت شش سال فراموش شده بود و در زیر زمین نگهداری می شد، نشانش دادم. از آرزوهایم با او سخن گفتم، از پدربزرگم که همواره مایه مباهاتم بود و می خواستم یادگارش را برای فرزندی که در راه داشتم، نگاه دارم. در آرزوهایم شریک شد و عهد بستیم برای رسیدن به آن تلاش کنیم.
به اجبار در منزل پدربزرگ بستری شده بودم. خسته از آن استراحت مطلق، دور از چشم مادربزرگ ، آهسته از پله های زیرزمین پایین خزیدم. خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی ام، لابلای کتب خطی، علمی، تاریخی و ... بایگانی شده بودند.
یک کتاب درسی شیمی مربوط به سال 1350 یافتم. گوشه هایی از دستخط پدربزرگ در آن دیده می شد. به یاد آوردم همیشه فرمول نویسی شیمی از من سوال می کرد، پاسخ می دادم ما روابط را حفظ نمی کنیم، می نویسیم و موازنه می کنیم. می خندید. به نظرش شاگرد پرادعای تنبلی می آمدم. شاگردان روزگار دبیری اش او را دبیری سختگیر، با جذبه و باسواد می شمردند.
تنها چند سال زمان نیاز داشتیم تا خانه مناسبی تهیه کنیم؛ منزلی که فضای کافی برای نگهداری از آن کتابخانه باارزش را داشته باشد.
وقتی با مادربزرگ درباره آرزوهایم سخن گفتم، قرص ماه صورتش درخشیدن آغاز کرد، تلألؤ شادی نگاهش قلبم را مالامال از شعف نمود. می گفت همگان کتابخانه را از یاد برده اند، می گفت کتاب ها نیاز به نگهداری دارند، می گفت کتاب ها را عاریه می گیرند و باز پس نمی دهند و ... .درباره کودکم سخن گفتیم، هیجان زده شدیم، آنقدر سرشار از هیجان که سخن گفتن در باب زمانی که برای رسیدن به آن آرزو نیاز دارم را از یاد بردم.
بغض پدربزرگ را که امروز در خواب دیدم به یاد می آورم. می دانم دیگر نخواهیم توانست آن غم بی پایان را از روحش بزداییم. می دانم مادربزرگ مرا هم بی مرام فرض کرد. می دانم چرا بی صدا و بدون اطلاع فرزندان، کتاب های پدربزرگ را وقف نمود؛ وقف مکانی که دیگر دست هیچ فرزند و نوه ای به آن نخواهد رسید.

آقاجون: ما پدربزرگ را آقاجون صدا می کردیم.

پانوشت: پیش از این هم درباره پدربزرگ در اینجا نوشته بودم.


یک سال و نه ماهگی




همان هوچهری که تا چندی پیش جای خالی اشعار کودکانه ای را که برایش می خواندیم با کلمات دلنشینش کامل می کرد، امروز شعرها را برایمان تمام و کمال می خواند و تنها بعضی کلمات را جا می اندازد و ما برایش کلمات جا افتاده را در جایش می نشانیم.

امروز شیرینی حضورت و بالنده شدنت تا مغز استخوانم رسوخ کرده، آنقدر شیرینی و آنقدر شیرینی ات را بلعیدم که دیگر طعم شوری و تلخی و ترشی را از یاد برده ام.






این هم علت غیبت صغرایمان:


در همین جا فرایند اسباب کشی را به شدت نفرین می کنیم، چنین عمل مذبوحانه ای به احتمال قریب به یقین از توطئه های استکبار جهانی علیه امت مسلمان می باشد. هرچه می کشیم از دست همین دشمن است.

پانوشت: این که عکس ها چرا اینقدر بی کیفیت و زشت لود شده، علتش را نمی دانم. تنها می دانم یک ساعت و نیم برای لود کردن عکس ها وقت صرف کرده و ام و بلاگر کیفیتشان را بدون هیچ مجوز قانونی بالا کشیده. پیش از این خیلی درستکارتر بود، او هم آلوده شد!



نقاشی هایش

هوچهر کوچولوی نازنازی من:
درست به یاد ندارم از چه زمانی قلم به دست گرفتی و خط خطی هایت جاندار شد و آن روز که برایت دفتر و مداد رنگی خریدم، یک سال و چند ماهه بودی، شاید یک سال و سه ماهه. اما می دانم تا به امروز صرفنظر از خطوطی که در کاغذها و کتب های ما و روی دیوارها ترسیم کرده ای، چهارمین دفتر نقاشی صد برگت را به آخر رسانده ای.



وقتی سومین دفتر به پایان رسید و در هر صفحه بارها و بارها نقاشی کرده بودی و دیگر نمی توانستی خطوطت را دنبال کنی، آمدی و گفتی: دفتر، بخر.
ساعت ها نقاشی می کنی، گاهی یک ساعت، گاهی دو ساعت با انواع لوازم نقاشی سرگرمی. اولین بار برایت یک ماهی کشیدم و چشم چشم دو ابرو، می خواستم دنیای نقاشی را اینگونه به تو بشناسانم. از آن پس بارها وادارم کردی تا آن نقاشی ها را تکرار کنم. چندی پیش مشاهده کردیم که به طرز شگفت انگیزی برایمان ماهی می کشی و چشم چشم دو ابرو.

مقایسه ماهی که من کشیدم (بالای صفحه، سمت راست) با دو ماهی که هوچهر کشیده:


یادگاری هم برایمان کشیده ای. وقتی ماژیک و مداد شمعی هایت را مورد استفاده قرار می دهی، زیر دستان مرمرینت، پارچه ای زیبا پهن می کنم تا فرش ها را بپو شاند. آن روز وقتی از آشپزخانه مراجعت کردم، در جایم خشک شدم؛ درحالیکه با یک دست پارچه را بالا نگه داشته بودی، با دست دیگر، با ماژیک برای فرش نقش و نگارهای جدید ترسیم می کردی!
نمی دانم این عشق به نقاشی تا کجا همراهت خواهد بود اما امروز تو را وادار می کند تا برای دست ها و پاها و لباسهایت، دیوارها و کتاب ها و ..... طرحی نو دراندازی.
دفتر چهارمت را تاریخ زده ام (9/4/1388). باور کن مادری زوایای بیشمار دارد، درج تاریخ برای اولین تا سومین دفترت را فراموش کرده ام، اما دلگیر نباش. یقین داشته باش در حال مادری کردن در گوشه های دیگر بوده ام، این یکی از دستم در رفته است!



پانوشت: در راستای بخر گفتن هوچهر، آقای شیر معتقد است این خطرناک ترین فعلی است که هوچهر آموخته است. چند روز پیش درحالیکه به تلویزیون خیره شده بود، اسبی رد شد، هوچهر اسب را نشان داد و فرمود: اسب، بخر!



بلوغ: دنیای پیشین و دنیای امروز تودرتوی یکدیگر

همیشه می گوید چرا توجهم به خودم کمتر شده، چرا از خودم غافل شده ام، دنیایی را که از آن بازمانده ام پیش چشمانم مجسم می کند، از دنیای پیشینم شاهد می آورد؛ همان کتاب هایی را که پیشتر می خواندم و امروز او و دیگر دختران فامیل می خوانند. کتاب هایش را نشانم می دهد و خواندنشان را توصیه می کند. به او می گویم: خواهر مهربانم! تنها فرصت های مطالعاتی ام، به خواندن کتب تربیتی اختصاص دارد.
کتاب را از او می گیرم و شروع به ورق زدن می کنم. به سراغ صفحه نخستین می روم و مانند روزگار جوانی از جهان خارج به دنیای درون کتاب سفر می کنم، می خوانم و می خوانم. وه! از چه لحظاتی محروم مانده بودم.
هوچهر بیدار می شود، گریه می کند، گرسنه است، دستشویی دارد، پدرش را که چند روزی است از دیدنش محروم مانده طلب می کند و به نوازش نیاز دارد. کتاب را می بندم، کودکم را به آغوش می کشم و به قهرمانان درون کتاب وعده دیدار می دهم. به خواهرم می گویم که کتاب را خواهم خواند. از من و کتاب ناتمام اجتماع نمی توان گرفت! از من می خواهد که در نگهداری از آن کتاب امانی نهایت دقت را به عمل آورم.
لحظات زیادی برای وقت گذرانی با رفقای درون کتاب ندارم. کتاب، در مطب دکتر همراه من است. به درون کیفم نگاهی می اندازم. شیشه شیر هوچهر، لیوان آبش و ... همگی خطرات جدی برای سلامت کتاب محسوب می شوند. کتاب را در کیسه می گذارم.... . با همه مشقات کتاب را صحیح و سالم به منزل مادرم باز می گردانم.
هوچهر اطرافم می پلکد. توجه بی وقفه من به صفحات کتاب برایش ناخوش آیند است. دستم را می کشد، غر می زند، کتاب هایش را می آورد تا برایش بخوانم و اسباب بازی هایش را تا با او بازی کنم. بی فایده است، توان رها کردن هیجان لحظات را ندارم.
دخترکم پوزه رقیب را به خاک می مالد، لیوان آب را روی کتاب خالی می کند، لیوان را می اندازد و به جهت نامعلومی شروع به دویدن می کند. نمی دانم ابتدا کدام قهرمان غرقه در آب را برهانم. بی فایده است، کتاب امانی را به گند کشیده ایم.
کتاب را گم و گور می کنم، هوچهر را به مادرم می سپارم و به سمت مطلوب ترین مرکز خریدم روان می شوم. همانند گذشته ها از ابتدای بازارچه شروع به قدم زدن می کنم، هرآنچه بدان نیاز دارم و روزهاست که در بازارهای بی کیفیت و پراکنده شیراز از خریدش محروم مانده ام، می خرم؛ لباس برای منزل، انبر، لیوان دم دستی و ... .
به مقصد رسیده ام؛ همان کتابفروشی پاتوق روزهای فرهیختگی. داخل می شوم، از جا بلند می شوند و با گرمی با مشتری قدیمی احوالپرسی می کنند. پیر شده اند. همان زوج قدیمی قابل احترام که قانون مادر و مادر بزرگم را نقض کرده بودند؛ همان قانون که در آن همکاری زن و شوهر قدغن شده بود و آفت زناشویی به حساب می آمد تا بر اساس قانون دوری و دوستی دلشان در شب برای یکدیگر تنگ شده باشد. خطوط چهره زن عمیق تر شده بود، تاسی سر مرد بیشتر به نظر می رسید و ریش تُنُک پروفسوری اش کاملاً به سفیدی می گرایید.
کرم کتاب های دکانشان بودم. از مصاحبت با این زوج اندیشمند به شدت لذت می بردم. یکایک کتاب های رنگ و وارنگ دکانشان را خوانده بودند. بعدها دانستم که مرد کتابفروش یکی از مترجمین بنام کتب خارجی است و نامش روی کتب بسیاری به چشم می خورد. همواره از آن مغازه با یک بغل کتاب به منزل مراجعت می کردم.
نگاهی به قفسه های رنگارنگشان انداختم. حرص و ولع قدیمی بیدار شده بود و هاله ای از افسوس بر سرم سایه افکنده بود. افسوس که نویسنده های بسیاری در دنیای ادبیات متولد شده بودند و من حتی از نامشان و تولدشان بی اطلاع بودم.
کتابفروش به انتظار ایستاده است تا کتاب مورد نظرم را طلب کنم. می گویم ((چه کسی باور می کند، رستم)). می گوید مثل همیشه شانس آورده ام و تنها یکی برای من موجود است. نفس راحتی می کشم. چه خوب که نمی داند کرم کتاب های دکانش امروز تنها برای تاوان کتاب می خرد. به انتظار سفارشات دیگرم ایستاده است. به ناچار کتاب ((عادت می کنیم)) نوشته "زویا پیرزاد" را نیز از او می خواهم.
با هیجان به کتاب های نخوانده ام چشم دوخته ام.
با پیروزی به بازگرداندن گوشه کوچکی از دنیای پیشینم به دنیای امروزم می اندیشم.
با عشق به سمت منزل مادرم می دوم تا کودکم را که چند ساعتی است از دیدنش محروم مانده ام در آغوش بگیرم و با لذت در صفحات دو کتاب جدیدم غرق شوم.
با افتخار به صفحاتی که می دانم پاره پاره و خط خطی شدن انتظارشان را می کشد، چشم می دوزم و بالغ شدنم را نظاره می کنم:
آنقدر بالغ که دیگر کتاب های پاره و کثیف آزارم نمی دهند.
آنقدر بالغ که خط خطی ها را یادگار پله های ترقی دخترکم می دانم
و
آنقدر بالغ که برای جادادن دنیای پیشینم در دنیای امروزم تلاش می کنم.


وقت گردگیری رسیده

در زمین شناسی در رابطه با پیدایش لایه های زمین می خواندیم؛ اینکه روی هر لایه با لایه ای دیگر به مرور پوشانده می شود، لایه پیشین به زیر فرو می رود، این فرایند ادامه می یابد و لایه هایی که به مرور زمان به زیر فرو می روند، در اثر فشار و حرارت، دچار دگرگونی می شوند (دگرگونی یک تغییر شیمیایی است که سنگ ها پس از آن خواص اولیه خود را از دست می دهند و به سنگ دیگری تبدیل می شوند). وقتی لایه ای روی لایه دیگر قرار می گیرد، اختیار از لایه زیرین گرفته خواهد شد و اینجاست که لایه ای که در بالا قرار دارد، سلطان است. می تواند سال ها بیش از لایه زیرین خود سلطان بماند و شرایط قرار گرفتن لایه دیگر را فراهم نکند. هر لایه گذاری با انباشته شدن غبارهایی که توسط باد و ... در آن بخش انباشته می شوند، آغاز می شود و غبارها ضخیم می شوند و یک لایه ایجاد می کنند.

مادرها با شما هستم! غبار غم روی وبلاگ هایتان دارد ضخیم می شود! دارید دفن می شوید! هیچ حواستان هست؟ دشمن شادکن شده اید، منفعل شده اید!

این از نونوش که دیگر فراموش کرده، ما مادرها هر روز شیرقهوه صبحانه مان را در برابر نوشته های روزمره اش می نوشیدیم و با به اشتراک گذاشتن پی پی بچه هایمان و نوشته های طنزآلودش روزمان را با لبخند شروع می کردیم، عزیزم ما معتاد شده ایم، کمی هم به فکر ما باش! آن بادکنک سبزت دیگر دارد روی اعصابم رژه می رود!

این از منصوره عزیزم که دیگر نقاشی های شاد بابای نورا و نوشته های زیبایش را از ما دریغ کرده است!

همگی با هم به مرض مسری انفعال گرفتار شده ایم در حالیکه پادزهرش را در دامن داریم.

برخیزید! نسل آینده هنوز در دامان ماست، هنوز هم می توانیم شیرین های عبادی دیگری را بپروریم. تا همین جا هم حساب خود را از د*ولت تروریست فاشیستی در برابر چشم جهانیان جدا کرده ایم. تا همین جا هم جهانیان، تاریخ دوهزار و پانصد ساله مان و جوانان شاخصمان را که سال ها بود فراموش شده بودند، یافته اند و در برنامه های تلویزیونی شان درباره اش سخن می گویند. تا همین جا هم د*ولت استبداد نه تنها به هدفش – موافق بودن هشتاد و پنج درصد مردم ایران با د*ولت – نرسیده است، بلکه دنیا کلاه بردار می شماردش.

انتظار داشتید یک ر*ای در صندوق انداختید و دو کلوخ پرت کردید، پیروز شوید؟ نه جانم! از همین ر*هبر فعلی که تجربه دور و دراز دارد بپرسید که برای اینکه امروز در برابر چشم میلیون ها نفر با اقتدار !!! به هیکلمان بر..د و به شعورمان توهین کند، چند سال زحمت کشیده و عرق جبین ریخته است!

جنگ سرد است که نتیجه می دهد، برای جنگ سرد باید صبور بود. هوشمندانه ادامه می دهیم. جوان هایمان را ناجوانمردانه کشته اند، می دانم. می دانم تمام راه های ارتباطمان را بسته اند، می دانم. اما هنوز کبوترهای نامه بر هستند، تازه با دود هم می توانیم علامت بدهیم! اما ایرانیان خارج از کشور- همانها که در سازمان حقوق بشر پست های مهم را از آن خود کرده اند، همانها که جایزه نوبل صلح را به خود اختصاص داده اند و...- فراموشمان نکرده اند. شاید ما هم به اجبار به جمع ایرانیان مهاجر پیوستیم. وقتی کنار هم بمانیم، مغلوب نخواهیم بود. آنروز هوچهرها و آواها و ارشک ها و نوراها و فرازها و ساراها و .... دست در دست یکدیگر و با افتخار در برابر چشم آن دیگران اشعار سعدی و فردوسی را با صدای بلند خواهند خواند و اصالت دوهزار و پانصد ساله شان را به رخ آن ملل بی اصالتی که امروز برایمان فیگور تمدن و دموکراسی می گیرند، خواهند کشید.
(برای اثبات موفقیت جنگ سرد به فیلم "آخرین امپراطور" بیندیشید یا اگر ندیده اید ببینید، زمان بر است اما با حداقل نیرو به بزرگ ترین دستاوردها می توان رسید)

تنها اگر کنار هم بمانیم.....

حکایت همان پیرمدی که برای آموزش درس اتحاد به فرزندانش دسته های چوب را به آنها داد و ....


پس برخیزید، وقت گردگیری است.

به عنوان حسن ختام این پست، جوک زیرخاکی مربوط به حکایت همان پیرمرد دو خط بالاتر را می نویسم:
روزی پیرمردی در بستر مرگ بود و تصمیم داشت پسرانش را نصیحت کند. همه را فرا خواند و به هر یک چوبی داد و گفت: بشکنید، همگی شکستند، سپس به هر کدام دو چوب داد، باز هم شکستند، سه چوب... شکستند......، یک دسته بزرگ چوب، باز هم شکستند! پیرمرد عصبانی شد و فریاد کشید: بابا کوتاه بیاید، می خوام نصیحتتون کنم!

بخند دیگه! با شمام! بله با شما! بی مزه بود؟ قدیمی بود؟ تکراری بود؟ اصلا خودت برام تعریف کرده بودی؟ دلیل نمی شه نخندی! من اینهمه زحمت کشیدم در شرایطی که هوچهر چند بار کامپیوترو restart کرده برات تایپ کردم، حالا شما زورت می یاد دو سه تا ماهیچه فسقلیتو کار بندازی یه لبخند بزنی؟!


ما که شروع کردیم، این هم هوچهر ما:




هوچهر نازنینم! چرا اینقدر زود به سراغ مداد چشم من رفته ای و برای خودت به جای خط چشم، خطوط چشم - آن هم نه بر پلک چشمان زیبایت - ترسیم کرده ای و چرا اینقدر زود از پوشیدن آن کفش های عذاب آور لذت می بری و از دیدن چهره ات به همراه عینک دودی، هرچند عنک شنا باشد، به خود می بالی؟


بعداً نوشت: زخمی که بر دلم نقش بسته التیام ناپذیر است. اگر روزی مرهمی باشد که درمانش کند، آن مرهم را نخواهم خواست تا فراموش نکنم این روزها را. اما باید دورهَ انفعال را پشت سر بگذاریم و مراحل جدیدتری را آغاز کنیم.