هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

برد یا باخت


گفتم: برد کردیم.

آقای شیر گفت: نه....کمتر باختیم.
.
.
.
.
.
.
.
 که آمدیم امریکا


و راست می گفت.




اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



تنها برای چند ثانیه


همچنان که می راندم و غرق بودم در آهنگ هایی که گوش می کردم و هیچ صدایی از بیرون نمی شنیدم، در آینه چشمم افتاد به ماشینی که مملو از چراغ هایی بود که چشمک می زدند و بعد ماشین های جلوترم را دیدم که کنار رفتند و ایستادند، یاد تمام آنچه در کتاب آیین نامه خوانده بودم افتادم که اگر آمبولانس در آینه مشاهده شد باید به سرعت از لاین مربوطه کنار رفت و توقف کرد. و لابد این همانا آمبولانس بود! من هم کنار رفتم، هرچند نه آنقدر سریع که می توانستم، آبدیده نبودم! یاد نگرفته بودم چطور ثانیه های بیشتری تقدیم کنم به بیمار، به ثانیه هایی که به بیمار مدیون بودم نیندیشیده بودم، به اینکه اگر هر ماشین تنها چند ثانیه دریغ کند می شود هزاران ثانیه. قلبم تندتر می زد. گویی جان انسانی وصل شده بود به همه ما که در آمبولانس نبودیم، گویی همه نگران بودند که بیمار هرچه سریع تر به بیمارستان برسد. فضا پر از هیجان بود، بغض راه گلویم را بسته بود، کنار ایستادن تمام ماشین ها با فلاشرهای روشن باعث شده بود اهمیت ماجرا برایم پررنگ تر شود و بیشتر نگران حال بیمار درون آمبولانس شوم. آمبولانس چراغ قرمز را هم رد کرد. آنجا هم همه ایستادند و او رد شد.
بعد یاد خاطره ای از آقای شیر در ایران افتادم. یک باری که سوار تاکسی شده بود، آمبولانسی مانده بود پشت تاکسی. آقای شیر گفته بود راه بده بره، آمبولانسه، مریض داره. راننده تاکسی گفته بود: اووووه حالا هرکی بوده تا حالا مرده!
مهم نیست که در آمبولانس انسان نود ساله ای است که می خواهد نود و یک سال عمر کند یا پدر یا مادر یک خانواده که چشم به راه بازگشتش هستند یا یک کودک که مادرش،  بی وجودش از هستی ساقط خواهد شد، مهم این است که فرد درون آمبولانس محتاج کمی احترام از جانب ماست کمی ارزش گذاری، کمی دلسوزی و فکر که یادمان باشد به راحتی می شود عزیزمان باشد یا ما باشیم محتاج همین توجهات، محتاج مجموعه توجهاتی که می تواند منجر شود به اینکه ما بیشتر زنده بمانیم یا عزیزمان در کنارمان بیشتر بماند. جان انسان درون آمبولانس محتاج ثانیه هاست. ثانیه هایی که فاصله زنده بودن یا نبودنند، فاصه فقر یک خانواده و بی پدری یا حضور پدر، بی مادری چند کودک یا بالنده شدن در آغوش مادر و یا حتی به سادگی دیدن شادی تولد نود و یک سالگی یک مادربزرگ یا ندیدنش!

پانوشت: و چقدر خاطره دارم از آنها که در نیمه راه جان سپردند، در ترافیک، در بی توجهی مردم.
انگشت اتهام دراز شد به سمت ترافیک تهران و نه مردم تهران که یکدیگر را دوست ندارند. اینجا هم ترافیک دارد اما هیچ کس بابت ترافیک جان نمی سپارد.





اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



Spell it please

با یک پیرمرد چینی همکار شده ام. 
سرمست فواید مهاجرت بودم و غرق در کاغذهای مربوط به مزایا. صدای هورت کشیدن مرد چینی پارازیت می انداخت روی فرکانس صداهای شادیبخش  مغزم و بی آنکه نگاهش کنم به مکالماتش با دیگر کارمند آنجا گوش سپرده بودم. اینکه پرواز بعدیش به هند بود؛ مهندس نفت سینیوری که مادام باید سر می زد به پروژه های نفتی متعدد در اقصا نقاط جهان. 
مرد چینی نگاهی به من کرد و گفت:
یو آر وِری پرتی ور آر یو فرام*؟
گفتم: ایران
گفت: وات؟ وود یو اسپل ایت پلیز؟**
اسپل که می کردم متعجب نگاهم می کرد و گویی دانه دانه حروف الفبا را با آن نگاه شگفت زده بر فرق سرم می کوبید.
دردم آمده بود که مردی مهندس نفت باشد، شغلش سفر کردن به گوشه گوشه جهان و نقاط نفتی باشد و ایران خوابیده بر نفت را نشناسد! پس تکلیف اجلا.س سرانمان چه می شد؟!
بعد موقعیت جغرافیایی ایران را توضیح دادم، به پرشین گلف که رسیدم با هیجان گفت: اکی اکی اربین گلف***! همه مردم نقاطی که سرشان دعواست را به خوبی می شناسند!

به میانه مکالمه که رسیدیم من هم لبخند می زدم. یادم آمد از این پس ایران را آنطور خواهد شناخت که من معرفی می کنم. چه خوب که ایران را بر اساس رسانه ها نمی شناخت!


*you are very pretty where are you from?
**what? would you spell it please?
***Arabian gulf


اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



درد دارد

قبل نوشت: می توانید پیش از آنکه شروع به خواندن کنید روی آهنگ "نمیشه" سمت راست صفحه کلیک کنید. گاهی بعضی ها عجیب صدای آدم را فریاد می زنند.
................................

هوم سیک کودکانه خیلی درد دارد، خیلی.
هیچ می دانستید کودکان نمی توانند گریه کنند برای دلتنگی هایشان؟ میان حجم عظیم آنچه نمی دانند، آن احساساتی که نمی شناسند یکی هم دلتنگیست. بلد نیستند سبکش کنند.
دخترک با کسانی که دلش برایشان تنگ شده حرف نمی زند. نمی داند می شود بغض آدم بترکد وقتی کسی آنسوی خط می گوید "الو" ، چند دقیقه که گریه کرد سبک می شود بعد می تواند حرف بزند و بخندد.
عکس عروسی دو خواهرم را و دوستان مهدکودکش را پنهان کرده بود، زیر تختش.
دیروز در مدرسه دو صورتک میان کاردستی ها درست کرده بود  و می گفت: این ونداست، این رها. اینها دو دوست صمیمی اش بودند. مرا برد کنار وندا و رهایش که آویزانشان کرده بود در برابر چشمانش.
دخترک حریم خصوصی بزرگی دارد. می خواهد که داخلش نشوم. می خواهد من نبینم. باید وانمود کنم که نمی بینم. دلتنگی ها را گذاشته در مرکز حریمش؛ حریمی که دیوارش شیشه ای است اما ورود به آنجا ممنوع است.

صبح ها می گوید که نمی خواهد مدرسه برود. می گوید مادر من می خوام دوست فارسی داشته باشم. مادر نمی شه زودتر بیای دنبالم؟ می گوید مادر دیروز توی مدرسه دلم درد گرفته بود، نمی دونستم انگلیسیش چی میشه و من خجالت می کشم که دلم درد نمی کرده، که انگلیسی اش را می دانم. 

وقتی برمی گردد خانه، در آغوشش می گیرم. ماساژش می دهم، شانه های کوچک و پاهای کوچکش را برای مقاومت و ایستادگیشان. از شانه های کوچکش عذرخواهی می کنم برای همه بار سنگینی که رویشان نهاده ام، که کودکیشان را نادیده گرفتم. 
خودم را باور نمی کنم. یادم هست من آن مادری بودم که می خواستم آب توی دل بچه ام تکان نخورد، حالا دارم زخم های کودک را با نمک درمان می کنم. وقتی برای دردش جیغ می کشد، تنها می گویم می دانم که درد دارد، چاره ای نیست، باید هوچهرم تحمل کنیم.
سندرم "من مادر بدی هستم" باز این روزها فعال شده.
و باز میان تمام آن احساساتی که نمی تواند به کلمات تبدیلشان کند و سوال هایی که نمی تواند بپرسد سوال "چرا چاره ای نیست و چرا چاره ای نبود" میان آسمان و زمین معلق می ماند و من دهانش را می بوسم  که نمی پرسد . چشمانش را هم می بوسم که معصومانه و مظلومانه نگاهم می کنند.

دخترک با گلدانش دوست شده و من نمی دانم "متشکرم" به زبان گیاهان در کدام بازه از طول موج هاست که دخترم را تنها نگذاشته که جورم را کشیده، که می توانم همراهش به صدای آرام دخترک که با گیاهش راز دل می گوید گوش بسپارم.


اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.








فقط من و مادر


از کتابخانه برای دخترک فعالیت های گوناگون گرفته ام. یکی از آنها ساخت کلاه است. در کیت مربوطه لوازم برای دو کلاه موجود است.

هوچهر: من می خوام دوتا کلاه تولد درست کنم، برای وقتی که شما برام خواهر به دنیا آوردی، بعد تولدش بود. کلاه صورتی رو می دم به خواهرم. 
(رنگ صورتی را بیش از قرمز دوست دارد)
آقای شیر: حالا اسم این خواهرت چی هست؟
هوچهر: هنوز اسم نداره، حالا هر وقت اومد تو دل مادر براش اسم انتخاب می کنیم.
آقای شیر: اسمشو کی انتخاب می کنه؟
هوچهر: فقط منو مادر!!!!
.
.
.
.
 خودش تنهایی تصمیم گرفته که ما فرزند دیگری داشته باشیم و البته دختر باشد و صد البته کلی به من لطف دارد که می خواهد من هم در انتخاب نامش شریک باشم و تنهایی اسمش را انتخاب نخواهد کرد!



اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.