نمایش پستها با برچسب تربیت کودک. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب تربیت کودک. نمایش همه پستها
یکی از ناتوانی های ما ایرانی ها، ناتوانی در
"نه گفتن" است. اصولاً گرفتاری های زیادی در زندگیمان، درست از همین یک
نقطه نشات می گیرند؛ نقطه ای که خود ریشه در ترس های نهفته دارد. یکی از این ترس
ها، ترس از ناراحت کردن اطرافیان است. گاهی برای آنکه اطرافیان را به اصطلاح
نیازاریم، نااگاهانه، به آنها خیانت می کنیم! چطور؟ با دروغگویی به نزدیکترین
کسانمان. وقتی دروغ می گوییم و آن عزیز باور می کند، تنها به این دلیل دروغ ما را به جای حقیقت می پذیرد، زیراکه به ما
اعتماد دارد و ما به این اعتماد خیانت می کنیم.
قسمت دردناک آنجاست که ما این خیانت را ندانسته
در برابر عزیزترین کسانمان که همانا بی دفاع ترین ها در مقابل ما و بالطبع، اجتماع
هستند انجام می دهیم؛ کودکانمان و این
خیانت به یک بعد ختم نمی شود.
کافی است کودک از ما شکلات بخواهد و ما بدانیم
گفتن این جمله که "تو اجازه خوردن شکلات، آن هم درست پیش از صرف ناهار را
نداری"، منجر به برگزاری قشقرق عظیمی خواهد شد. خصوصاً اگر در منزل دوستی
مهمان باشیم، ترس از ناراحت شدن کودک، ترس از قضاوت شدن توسط اطرافیان با مشاهده
کودک پرقشقرق ما و ده ها ترس دیگر ما را وا می دارد تا بگوییم: شکلات تموم شده،
شکلات ندارن. دروغ رخنه می کند، ناتوانی رخنه می کند و ما ناتوانی مدیریتمان را با
خیانت به اعتماد کودک به نمایش می گذاریم. گمان می کنیم از میانبر رفته ایم و
خودمان را از دردسر تربیت کردن نجات داده ایم و زهی خیال باطل که در آینده باید چه
بیراهه های پرخطر و بی سرانجامی تنها به ازای همین یک میانبر طی کنیم. با همین یک حرکت، ناتوانیمان را آشکار می کنیم و
کودک می داند که ما رییس برحق نیستیم و در آینده می تواند سوار بر ما - با افسار
ما در دستانش - بتازد به سمت همه آن مقصدهایی که در جاده سعادت نیستند و ما می
دانیم توانایی متوقف کردنش را که نداریم هیچ، مرکبش هم شده ایم و خودمان را اینطور
توجیه می کنیم: میگم اما قبول نمی کنه که دندوناش پوسیده میشه یا مواد غذایی کافی
به بدنش نمی رسه، پس خودم شکلات ها را براش می خرم، پس خودم موبایل براش می خرم،
خودم کامپیوتر بدون پروکسی متناسب سنش می خرم می دم دستش و .... . با همین یک حرکت
– گفتن شکلاتا تموم شده - دروغ گویی را
آموزش می دهیم و صدالبته ناتوانی در نه گفتن را به نسل بعد انتقال می دهیم! چراکه
اغلب کودکان آنقدر زرنگ هستند تا بدانند شکلات داریم و اصلاً کجا مخفی شده اند! و میان ده دروغ ما دست کم سه تایش را پیدا می
کنند و تنها یکی برای کاشتن بذر بی اعتمادی و به قتل رساندن اعتماد کافی است. حقیقت
حتی در برابر این اعضای کوچولوی جامعه زیاد پشت ابر نمی ماند و ما در نگاهشان، دروغگوهای
بزرگسالی هستیم که هربار زورمان برسد از اعتماد کودکانه شان به والدینشان که همه
دنیایشان هستند، سوء استفاده می کنیم. ما به آنها نشان می دهیم که تمام دنیا
غیرقابل اعتماد است. دنیا جای ناامنی است
و به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد. آیا این بدبینی عجیب و غریب ایرانی ها و برخورد
بی اعتمادشان برای همه ما آشنا نیست؟ بارها دستی را که تا آرنج در عسل فرو رفته و
در دهانشان گذاشته شده می گزند تنها برای تضمین اینکه سرشان کلاه نرفته چون هیچ دستی
برایشان مهربان به چشم نمی رسد. تنها برای آثبات آنکه احمق نیستند و زرنگ بازی
دیگران را متوجه می شوند دست عسلی را می گزند. می گزند تا خیالشان راحت باشد که
کسی از اعتمادشان سوء استفاده نکرده. خاطره سوء استفاده از اعتمادشان، خاطره
دردناکی است در صندوق مهر و موم شده کودکیشان که نمی خواهند باز تکرار شود. اینها صندوق
کودکیشان پر است از دست های پرعسلشان که والدیشان گزیده اند.
پس بهتر است لباس جسارتمان را بپوشیم و محکم
بگوییم: شما اجازه شکلات خوردن نداری!
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
والد یکی از یک بر نه فاکتوریل ها - قسمت سوم
7.
سازگاری و سازشکاری یا ستیز:
برخی از کودکان به سرعت با محیط جدید سازگار می شوند، افراد تازه
را می پذیرند و تغییر و دگرگونی را قبول می کنند و مخصوصاً در مسیر پیشرفت به
راحتی گام برمی دارند.گروه دیگری هستند که
سازگاری را در سازشکاری می بینند و همیشه با وانمود کردن و پنهان کردن این پیام را
که مانند شما هستند یا مانند شما عمل می کنند می رسانند، درحالیکه فکر و ذکرشان
چیز دیگری است. معلوم هست که گروه
سازشکار، احتمالاً به نظر کمی حقه باز و دروغگو و فریبکار می رسند در حالیکه
سازگاران کسانی هستند که به نظر خوب و مهربان و آماده به جهت یاری و همکاری با
دیگران خواهند بود. گروه سومی هستند که
این تفاوت را به راحتی نشان می دهند و از سر جنگ و ستیز با شما برمی خیزند و تا
موضوعات آنگونه که باید به میلشان نباشد جنگ و ستیز را ادامه می دهند. گروهی که سازگاری یا سازشکاری ندارند و از در
ستیز برمی آیند، برخی اوقات حتی در زندگی زناشویی به خاطر آنکه بیست سال قبل یکی
از خویشاوندان همسرشان کاری کرده هرگز از کنار او یا اشتباه او نمی گذرند و همچنان
آن را در دل نگه می دارند و در حقیقت چون جنگی آغاز شد مایلند این جنگ را تا پایان
ادامه دهند. برای گروهی که اصل بر سازگاری یا سازشکاری است، حرف و نظر مردم و قضاوت مردم
اهمیت دارد و گروه ستیزه گر به حرف مردم اعتنایی نمی کند و آن حرف ها را نشانه هدف
های نامناسب دیگرانی می بیند که می خواهند او را از رسیدن به هدفش باز دارند.
8.
اصرار و تداوم:
برخی از کودکان به راحتی از خواسته خود نمی
گذرند و به خاطر یک خواسته کوچک، قهر می کنند و حتی چیزهای برتر و بهتر را به خاطر
خواسته کوچک خود رد و نفی می کنند. در حالیکه بچه های دیگری هستند که به مجرد
برخورد با یک مانع، به یکباره از نظر و عقیده خود می گذرند و به جای آنچه می
خواستند، چیز دیگر را به راحتی قبول می کنند و حتی آن را یک پیروزی حساب کرده و
پیروزی خود را با شما شریک می شوند. این کودکان عموماً کودکانی هستند که توانایی
صبر کردن دارند و توان این را دارند تا منتظر بمانند تا نوبتشان بشود.
درحالیکه گروه دیگری که اصرار و میل به انجام کارها در همین جا و هم اکنون را دارند، غالب اوقات حاضر نیستند صبر کنند و هر نوع توضیح و توجیهی از جانب دیگران را فریب و دروغی بیشتر نمی بینند. این گروه افرادی هستند که وقتی کاری را شروع می کنند، از اینکه دیگری کارشان را قطع کند، سخت برآشفته می شوند. پدران و مادران باید متوجه این گونه کودکان باشند که وسط بازی آنها از آنان ترجیحاً درخواست دیگری نداشته باشند. پیشنهاداتی در میانه بازیشان چون اسباب بازی هاتو جمع کن یا بریم بیرون یا .... می تواند کاملاً کودک را برآشفته کند. حال آنکه گروه دیگر به مجرد چنین توصیه ای، به سرعت دست از کار خود برمی دارند و به دنبال پدر و مادر حرکت می کنند. حالات روحی گروه اول آنان را به مرحله ای از لجبازی و کله شقی می رساند که در گروه دوم مشاهده نمی شود.
کودکانی که اصرار در انجام کارها دارند غالباً می توانند موفق باشند اما غالب اوقات تنها خواهند ماند زیرا دیگران از عدم انعطافشان احساس خوبی نخواهند داشت. درحالیکه بچه هایی که صبر و تحمل دارند، می توانند کاری را که در حال انجامش هستند قطع کنند و با دیگران همراه شوند. اینها افرادی هستند که معمولاً آنها را به عنوان افراد اجتماعی می شناسیم زیرا تحمل قبول دیگران و قبول تفاوت دیگران با خودشان را خواهند داشت.
درحالیکه گروه دیگری که اصرار و میل به انجام کارها در همین جا و هم اکنون را دارند، غالب اوقات حاضر نیستند صبر کنند و هر نوع توضیح و توجیهی از جانب دیگران را فریب و دروغی بیشتر نمی بینند. این گروه افرادی هستند که وقتی کاری را شروع می کنند، از اینکه دیگری کارشان را قطع کند، سخت برآشفته می شوند. پدران و مادران باید متوجه این گونه کودکان باشند که وسط بازی آنها از آنان ترجیحاً درخواست دیگری نداشته باشند. پیشنهاداتی در میانه بازیشان چون اسباب بازی هاتو جمع کن یا بریم بیرون یا .... می تواند کاملاً کودک را برآشفته کند. حال آنکه گروه دیگر به مجرد چنین توصیه ای، به سرعت دست از کار خود برمی دارند و به دنبال پدر و مادر حرکت می کنند. حالات روحی گروه اول آنان را به مرحله ای از لجبازی و کله شقی می رساند که در گروه دوم مشاهده نمی شود.
کودکانی که اصرار در انجام کارها دارند غالباً می توانند موفق باشند اما غالب اوقات تنها خواهند ماند زیرا دیگران از عدم انعطافشان احساس خوبی نخواهند داشت. درحالیکه بچه هایی که صبر و تحمل دارند، می توانند کاری را که در حال انجامش هستند قطع کنند و با دیگران همراه شوند. اینها افرادی هستند که معمولاً آنها را به عنوان افراد اجتماعی می شناسیم زیرا تحمل قبول دیگران و قبول تفاوت دیگران با خودشان را خواهند داشت.
9.
حال درونی:
همه ما پایین و بالا می رویم. همه ما دریایی پر موجیم اما برخی از این دریاها پرموج ترند.افرادی هستند که کوچکترین ناملایمی آنها را از حال خوبشان به حال بد می برد. کسانی هستند که وقتی مطلبی یا جزئی از مطلبی خوب نیست، همه را برهم می ریزند. مثلاً وقتی قسمتی از غذا خوب نیست، احتمالاً نوشیدنی مورد علاقه شان حاضر نیست، تمام غذا یا غذا خوردن را رد و نفی می کنند. در حالیکه گروه دیگری هستند که خوشبختانه دگرگونی های کلی را به راحتی می پذیرند. به همین دلیل است که این افراد معمولاً راحت تر، خوشحال تر و سپاسگذارترند. اما گروه اول غالباً افراد خشمگین، طلبکار و ناراحتی هستند و سختگیری آنها سبب می شود که محیط اطرافشان را آهسته آهسته محدود کنند.
این گروه افرادی که موج درونی شدید و پرسرعت دارند غالب اوقات حساسیت هایی نسبت به محیط بیرون دارند که به آنها کمک می کند اگر دانش و آگاهی لازم را داشته باشند، دارای قدرت تجزیه، تحلیل، ارزیابی و نقد و انتقاد باشند. گروه دوم همه چیز را در جهان متحول و متغیر می بینند و همیشه توقع و انتظار این را دارند که هچ خواسته آنها دقیقاً به گونه ای که آنها مایلند یا دوست دارند، اتفاق نیفتد و می توانند به راحتی دگرگونی های محیط را تحمل کنند. این نه زمینه کاملاً جنبه ارثی دارند و حالاتی هستند مانند رنگ چشم و ترکیب بدن. پس باید آنها را مانند خصوصیات فیزیکی کودک عزیز و محترم شمرد و برخوردهایی متناسب با حالات روحی او برای تعامل با او برگزید.
همه ما پایین و بالا می رویم. همه ما دریایی پر موجیم اما برخی از این دریاها پرموج ترند.افرادی هستند که کوچکترین ناملایمی آنها را از حال خوبشان به حال بد می برد. کسانی هستند که وقتی مطلبی یا جزئی از مطلبی خوب نیست، همه را برهم می ریزند. مثلاً وقتی قسمتی از غذا خوب نیست، احتمالاً نوشیدنی مورد علاقه شان حاضر نیست، تمام غذا یا غذا خوردن را رد و نفی می کنند. در حالیکه گروه دیگری هستند که خوشبختانه دگرگونی های کلی را به راحتی می پذیرند. به همین دلیل است که این افراد معمولاً راحت تر، خوشحال تر و سپاسگذارترند. اما گروه اول غالباً افراد خشمگین، طلبکار و ناراحتی هستند و سختگیری آنها سبب می شود که محیط اطرافشان را آهسته آهسته محدود کنند.
این گروه افرادی که موج درونی شدید و پرسرعت دارند غالب اوقات حساسیت هایی نسبت به محیط بیرون دارند که به آنها کمک می کند اگر دانش و آگاهی لازم را داشته باشند، دارای قدرت تجزیه، تحلیل، ارزیابی و نقد و انتقاد باشند. گروه دوم همه چیز را در جهان متحول و متغیر می بینند و همیشه توقع و انتظار این را دارند که هچ خواسته آنها دقیقاً به گونه ای که آنها مایلند یا دوست دارند، اتفاق نیفتد و می توانند به راحتی دگرگونی های محیط را تحمل کنند. این نه زمینه کاملاً جنبه ارثی دارند و حالاتی هستند مانند رنگ چشم و ترکیب بدن. پس باید آنها را مانند خصوصیات فیزیکی کودک عزیز و محترم شمرد و برخوردهایی متناسب با حالات روحی او برای تعامل با او برگزید.
پانوشت یک: این پست به آخر رسید و صادقانه بگویم
اینجانب تفاوت عمده ای میان شماره سه و شماره نه این دسته بندی نمی بینم. درثانی
به نظر شخص من انسان ها پیچیده تر و مخلوط تر از آنند که بشود برای هر خلق و خو دو
دسته کاملاً مجزا به دست آورد. مانند آنکه شاید در انسان های نخستین می شد به
آسانی یک انسان کاملاً سفید و یک انسان کاملاً سیاه پیدا کرد اما امروز پس از ترکیبات
نژادی متعدد نمی توان نژادهای خالص انسانی را به آسانی یافت. بر این اساس احتمال
ترکیبات موجود را یک عدد فرضی نه فاکتوریل فرض کرده ام. بر اساس صحبت های دکتر
هلاکویی عدد احتمال یک هشتاد و چهارم می شد. بر اساس نظر کاملاً شخصی من اگر هر
دسته بندی را مثلاً مرتب یا منظم بودن به سمت نامرتب یا نامنظم بودن را یک طیف فرض
کنیم و عدد محتمل برای این طیف را بر اساس مدل رنگی طبیعت هفت تایی در نظر بگیریم،
تعداد حالات محتمل شخصیت انسانی می شود
"نه در هفت فاکتوریل" با پاسخ چهل و پنج هزار و سیصد و شصت. یعنی در هر
زایش ما صاحب یکی از چهل و پنج هزار و
سیصد و شصت تیپ انسانی می شویم. توضیحات را تنها به جهت دلیل انتخاب نام پست
نوشتم. (تاکید می کنم این بخش یک نظر کاملاً شخصی است و به هیچ وجه اساس و مبنای
علمی ندارد).
پانوشت دو: سی دی های دکتر هلاکویی را از
فروشگاه گلدونه در تهران می شود تهیه کرد (برای ساکنین تهران). یک شعبه فروشگاه
گلدونه در میدان سعادت آباد است (سرو و کاجش یادم رفته، فکر کنم کاج بود!) برای
شهرستان ها نمی دانم فروشگاه گلدونه در شهرستان ها شعبه دارد یا خیر.
برای ساکنین خارج از ایران هم از آمازون یا
وبسایت رسمی دکتر هلاکویی می توانید تهیه کنید. در ضمن یک شبکه رادیوی رسمی به وقت
کالیفورنیا برای آمریکا دارد با نام "رازها و نیازها" که فرکانس و مابقی
مشخصاتش را می توانید آنلاین پدا کنید. در ضمن یوتیوب پر است از مصاحبه های
رادیویی دکتر هلاکویی درباره موضوعات مختلف از جمله مهاجرت با کودکان و ... که
بسیار مفید هستند.
پانوشت سه: از سوابق علمی دکتر هلاکویی چیز
دندانگیری بر اساس آنچه مدعی است پیدا نکردم. یعنی نه مقاله علمی ای نه سابقه
دانشگاهی قابل یافتنی اما حتی اگر آنچه دارد تجربی است و نه دانشگاهی برای من
چکیده ای مفید و کاربردی است.
از مجموعه: تربیت کودک, روانشناسی،
والد یکی از یک بر نه فاکتوریل ها - قسمت دوم
4. منظم و مرتب بودن کودک:
برخی کودکان، در وقت معینی می خوابند و در زمان معینی بیدار
می شوند، غذا را در ساعت معینی انتظار دارند و احتمالاً زمان ادرار و مدفوعشان از
قبل معلوم است. بنابراین این کودکان، کار پیشبینی و در صورت لزوم پیشگیری را بسیار
ساده می کنند.
در حالیکه بچه های دیگری هستند که خواب و بیداری
آنها، وقت غذایشان و دیگر فعالیت های فیزیکیشان، آنقدر متحول و متغیر است که پدر و
مادر غالب اوقات نمی دانند با فرزند چه کنند.
به همین جهت کسانی که از این نظم و ترتیب
برخوردارند، کار آمادگی برای برخورد با نیازهای روانیشان ساده است. خوشحال و راضی
نگه داشتن اینگونه افراد آسانتر است اما این افراد، تغییر و دگرگونی در محیط
اطرافشان را نه می پسندند و نه می پذیرند.
گروه دوم که غالب اوقات می گویند که وقت برای
بیشتر کارها ندارند، آسانتر می توانند درگیر کارها و مشاغلی بشوند که قابل پیش
بینی نیست. برای مثال اگر افسر پلیس بشوند که ساعات کار مختلف و متفاوتی دارد، می
توانند به راحتی خود را با این تغیر تطبیق بدهند.
اما گروه اول هرگز برای این نوع کارها طراحی
نشده اند.
5. حساسیت به محیط فیزیکی:
برخی کودکان باید به مرحله ای از آمادگی به جهت ایجاد ارتباط با محیط اطراف برسند تا قادر به انجام این کار باشند. این کودکان به بوی غذا، سردی و گرمی و احتمالاً درجه حرارت، با سرعت واکنش نشان می دهند. متوجه هر تغییر جزئی می شوند و به ان واکنش نشان می دهند.
برخی کودکان باید به مرحله ای از آمادگی به جهت ایجاد ارتباط با محیط اطراف برسند تا قادر به انجام این کار باشند. این کودکان به بوی غذا، سردی و گرمی و احتمالاً درجه حرارت، با سرعت واکنش نشان می دهند. متوجه هر تغییر جزئی می شوند و به ان واکنش نشان می دهند.
درحالیکه گروه دیگری هستند که به غذای سرد و
گرم، تغییر نوع لباس یا رنگ آن و اندازه اش، آنقدرها اعتنایی ندارند.
افرادی که از حساسیت بیشتری برخوردار هستند در
محیطهای علمی و هنری موفقیت هایی کسب می کنند و به خصوص در زمینه کار موسیقی، به
دلیل این حساسیت، هنرمندان خلاق و آغازگری می شوند.
در حالیکه گروه دوم می توانند با هر شرایطی خود
را تطبیق بدهند و افرادی هستند که با محیط سازگاری بیشتر و بهتری دارند و می
توانند در هر قالبی خود را جا بدهند.
6. چگونگی ارتباط با دیگران:
برخی کودکان، به هیچ وجه تحمل افراد غریبه را ندارند و با اکراه و آهستگی به این افراد نزدیک می شوند. این کودکان غالباً هیچ کار تازه ای را به آسانی آغاز نمی کنند.
برخی کودکان، به هیچ وجه تحمل افراد غریبه را ندارند و با اکراه و آهستگی به این افراد نزدیک می شوند. این کودکان غالباً هیچ کار تازه ای را به آسانی آغاز نمی کنند.
به بیان دیگر، کودک انسانی به درجات مختلف و
متفاوتی با محیط و افراد تازه ارتباط برقرار می کند. به همین جهت است که برخی از
بچه ها احتمالاً وقتی پدر و مادر قصد ترک منزل را دارند، از خود واکنشی نشان نمی
دهند و برخی دیگر خودشان و دیگران را با اشکال و گرفتاری روبرو می کنند. کودکانی که به آسانی از والدین جدا نمی شوند،
هنگام مراجعت والدین، به آسانی با آنها کنار نمی آیند اما گروه دیگر، چنان وانمود
می کنند که ابداً اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد. گروه آسانگیر، نگرانی به جهت
ارتباط با دیگران نخواهند داشت و رفت و امد و بود و نبود افراد اهمیت چندانی
برایشان ندارد.
گروه اول (گروه سخت گیر) معمولاً افرادی هستند
که غالب اوقات جانب احتیاط را رعایت می کنند. بیشتر اوقات کمی تحمل می کنند، کمی
فکر می کنند و سپس عمل اما گروه دوم غالب اوقات ابتدا عمل می کنند سپس
به عملی که کرده اند و رفتاری که داشته اند می اندیشند.
ادامه دارد.....
از مجموعه: تربیت کودک, روانشناسی،
والد یکی از یک بر نه فاکتوریل ها - قسمت اول
حال ما خوب است. خوب و خوشیم. آقای شیرمان هم بازگشته. به جای ماشین تصادفیمان هم یکی ده ها برابر بهتر خریده ایم. تنها گیر کرده بودم لای زندگی، دستانم برای نوشتن خشک شده بود.
نذر کرده بودم اینها را بنویسم، پیش از آنکه مغزم نیز رو به خشکی برود. اینها را به تمام کسانی که والد هستند و این صفحات را ورق می زنند بدهکار بودم.
مطالب زیر خلاصه یکی از سخنرانی های دکتر هلاکویی است. یکی از مهم ترینشان که همه ما والدان باید بدانیمشان. اینها را می نویسم برای همه آن والدانی که درست به واسطه والد بودنشان، مانند من گیر کرده اند لای زندگی و فرصت دسترسی به آن را ندارند. این پست ادامه دار است. تمامش را بخوانید. برای والد بودنتان، برای کودکتان، برای شناخت کودک درون خودتان، کودک درون همسرتان و تمام اطرافیانتان....
اصولاً کودک انسانی باید انسان شدن را یاد یگیرد
و پدر و مادر در این زمینه نقش اساسی را بازی می کنند. (انسان شدن آموختنی است).
انسان باید به شخصیت و هویتی برسد که بین هیجده
تا بیست و دو سالگی شکل و فرم خودش را پیدا کند و من و شما را به نوع تکمیل
و نه کامل انسانی برساند.
هنگام ورود به این دنیا همگی با صفات، ویژگی ها،
توانایی ها، حالات، استعدادها، امکانات و فرصت هایی به این دنیا می آییم که با
دیگری مختلف و متفاوت است. این مجموعه صفات، ویژگی ها و مشخصات کودک انسانی که در
وقت تولد با او می آیند را به عنوان خلق و خو (temperament) می
شناسیم. این ویژگی ها در یک سال اول
کاملاً بر او غلبه دارند و از حدود یک سالگی به بعد می شود کمی در آنها تغییر و دگرگونی
ایجاد کرد.
در
برابر خلق و خویی که همراه کودک متولد می شود، هیچ کس مسوول و مقصر نیست؛ نه کودک به خاطر آنچه هست و نه ما
به خاطر آنچه می بینیم و به این دنیا آورده ایم. وظیفه پدر و مادر این است تا با در
نظر گرفتن خلق و خوی فرزند، آگاهی، مهربانی و امکاناتی که در اختیار دارند، بهترین
را برای فرزندشان فراهم کنند.
این خلق و خو برای ما به عنوان والد مایه ای
درست می کند تا بر اساس آن بتوانیم، فرزندمان را تربیت کنیم. درست مانند آنکه باید
به سفری اجباری برویم و برای ما وسیله نقلیه ای آماده کرده اند. این وسیله شاید
دوچرخه ای باشد، شاید موتوری یا ماشین پرسرعتی. نتیجه اینکه وقتی تنها و تنها همین
را در اختیار داریم و سفر باید انجام شود، چاره ای نداریم جز استفاده از آنچه
موجود است. پدر و مادر باید از اصول کلی و اساسی سفر مطلع باشند. همانگونه که در
هر سفر من و شما قواعد حرکت را ، فاصله را، عامل زمان و مکان را در جهت استفاده از
دوچرخه و موتورسیکلت می دانیم و با در نظر گرفتن این کلیات حرکت را آغاز می کنیم،
پدر و مادر نیز با رعایت این اصول و کاملاً با آمادگی برای انعطاف و سازگاری با
فرزندشان باید مسیر تربیت فرزند را آغاز کنند.
بسیاری از پدران و مادران قبل از تولد فرزند،
تصمیم می گیرند که خواب او باید این ساعت یا آن ساعت انجام شود، شیر را اینچنین یا
آنچنان به او بدهند، اگر بیدار شد با او چنین یا چنان کنند.... این پیش ساخته های
ذهنی نه با واقعیات سازگار است و نه مفید و مناسب.
اصول و مبانی کلی را همیشه باید در ذهن داشت اما
توانایی را باید به جهت انعطاف و نوعی سازگاری با فرزندمان فراهم کنیم. در غیر
اینصورت به جای سازگاری و ساختن او درگیر ستیز و جنگی برای ویران کردن او خواهیم
شد. من و شما باید بدانیم این ابزار بسیار دقیق و پیچیده در اختیار ماست تا با
آگاهی و مهربانی موجب رشد و تکامل او، سلامت روانی او و خوشبختی او شویم. ستیز با
او، با خلق و خوی او و طبیعت او، ما را به عنوان والد از پا در می آورد و او را هم
نابود می کند.
مطالعات دقیق درباره خلق و خوی کودک نشان می دهد
که می توانیم خلق و خوی او را به "نه"دسته اصلی و اساسی تقسیم کنیم:
1.
میزان و سطح فعالیت فرزند: برخی نوزادان بسیار پر انرژی اند و خواب کمی دارند و پس از همان خواب کوتاه مدت، سرزنده و سرحال
آماده فعالیت هستند و بعداً تبدیل به نونهالانی سرشار از شور و شوق و انرژی خواهند
شد. نوزادان پرخواب تر، بیست ساعت می
خوابند، نوزادان کم خواب تر بین پانزده تا شانزده ساعت. نوزادان پرخواب، کودکانی
خواهند بود بسیار آرام که سطح فعالیت بسیار کمی دارند و انتظارات ناچیزی. این
کودکان نه زحمت و دردسر زیادی درست می کنند و نه در برخی زمینه ها موفقیت چشمگیر
خواهند داشت. کودکان پر انرژی دردسرسازترند
و ما شاهد موفقیت های بیشتر در دوران زندگیشان هستیم. کودکان پر انرژی اگر در مسیر
نادرست قرار بگیرند، بسیار مخربند و اگر در راه درست هدایت شوند، به دیگران نیز
کمک می کنند.
با کودکان باید متناسب با سطح فعالیتشان برخورد
کرد. اگر دوچرخه ای هستند که آرام حرکت می کنند باید آهسته کنارشان گام برداریم و
اگر موتور سیکلت پرسرعتی هستند باید پا به پایشان برانیم!
2.
توجه و تمرکز: برخی نوزادان بیشتر
انرژی روانی خود را صرف همان کاری می کنند که مشغول به انجامش هستند و تمام جهان
برایشان خاموش می شود. بنابراین اگر شیر می خورند، تمام توجهشان به شیر خوردن است
و هیچ صدایی، رفت و آمدی و حرکتی توجهشان را به خود جلب نمی کند. بعضی دیگر با هر
صدایی و حرکتی از شیر خوردن باز می مانند و به صدای جدید توجه می کنند و آماده
برای انجام فعالیت دیگری هستند. بچه هایی که از میزان تمرکز و توجه بالا برخوردار
هستند، می توانند با کمک این تمرکز در کارهای مهم و اساسی موفق شوند اما معمولاً
کارهای جزئی و کم اهمیت را انجام نمی دهند. در حالیکه کودکانی که از تمرکز کم بهره
هستند می توانند در زمینه های مختلف مهارت به دست بیاورند اما در هیچ زمینه ای درخشش
چشمگیری نخواهند دا شت.
بنابراین اگر فرزند ما دارای توجه و تمرکز زیادی
است، نمی توان او را از انجام کاری باز داشت. پس اگر کار بدی انجام می دهد،
استمرار و تداوم در انجام آن کار خواهیم دید. اما اگر میزان توجه و تمرکز فرزندمان
بالا نیست، به آسانی می توان او را از انجام کاری باز داشت و به کار تازه ای مشغول
کرد. و معلوم هست که اگر کار پدر و مادر با هر دوی آنها به درستی و با توجه به خلق
و خوی آنها انجام بپذیرد، نتیجه مطلوب به دست خواهد آمد.
3.
شدت و میزان پاسخ و واکنش به محیط اطراف یا ارتباطات
انسانی: برخی کودکان واکنش های تند و شدیدی دارند. وقتی
موضوعی ، رفتاری، پرسشی یا انتظاری خلاف میل آنهاست با شدت با آن برخورد می کنند:
شدید، تند و بلافاصله. در حالیکه برخی دیگر توان این را دارند، که در ارتباط با
دیگران منتظر بمانند، پاسخ را ارزیابی کنند، پاسخ را متناسب با موضوع دربیاورند،
با شدت و سرعت واکنش نشان ندهند و علاوه بر آن درخواست و انتظارشان هم با رعایت
حال و شرایط دیگران باشد. این مورد در خصوص نوزادان به این صورت است که وقتی
شیرشان را قطع می کنید، برخی چنان واکنش تندی نشان می دهند که چاره ای جز دادن شیر
ندارید، حال آنکه برخی دیگر با وجود آنکه نق و نوقی می کنند، بعد از مدتی ساکت می
شوند و شما می توانید نظرشان را به چیز دیگری جلب کنید.
کودکان نسبت به درد و لذت نیز واکنش متفاوتی
دارند. برخی بچه ها لذت را با چنان هیاهویی ابراز می کنند که شما تعجب می کنید که
مطلب به این کوچکی می تواند موجب اینهمه واکنش شود و بچه های دیگری هستند که با
لحظات بسیار لذتبخش نیز با کم اهمیتی برخورد می کنند. واکنش به درد این دو گروه
نیز متفاوت است. برخی کودکان با کوچکترین
درد، به مرحله ای می رسند که فریادشان به آسمان می رسد و بچه های دیگری هستند که
درد بیشتری می برند اما همچنان آرام و ساکت در ارتباط با شما و دیگران قرار می
گیرند.
در هر حال واضح است که خواسته های کودکانی که
واکنش تند و سریع دارند، زودتر و بهتر برآورده می شود و کودکانی که آنقدر واکنش
نشان نمی دهند، شرایط خود را می پذیرند و با آن کنار می آیند. احتمالاً غالب اوقات
این کودکان چیزی که حق و سهمشان است را دریافت نخواهند کرد. به همین جهت است که پدر و مادر باید به کودکانی
که با موضاعات، تند و شدید برخورد می کنند، کمک کنند تا آرام بگیرند و توجه کودکانی
را که احتمالاً توجه و اعتنای کمتری دارند به اهمیت موضوعات بیشتر جلب کنند و به
آنها کمک کنند تا خواسته ها و انتظاراتشان را راحت تر ابراز و به دنبال آن خواسته
ها حرکت کنند.
در هر حال آنچه اهمیت دارد این است که کودکی که
پر از هیجان، حرکت و مخصوصاً دادن پاسخ به شرایط هست، معمولاً تجربیات احساسی
فراوانی دارد. حتی در زمینه عشق و محبت نیز تجربیات بیشتری دارد، زیرا که با دادن
پاسخ تند و شدید هم توجه دیگران را به خود جلب می کند، هم زمینه را به جهت
ارتباطات بعدی فراهم می کند. حال آنکه کودکی که با آرامش با این موضوعات برخورد می
کند، ای بسا فرصت های بسیاری را از دست می دهد و به دیگری هم آنچنان پیامی را که
باید نمی رساند.
زندگی با فردی که با سرعت و شدت به موقعیت ها
پاسخ می دهد، مشکل است، چراکه چنین موجودی به دلیل سطح توقع و انتظار و واکنش تند
و شدیدی که دارد، خیلی زود اطرافیان را از خود می رنجاند. بسیاری از مواقع، محیط و
شرایط را زهرآلود و پر از غم و درد می کند، هرچند زندگی موفق تر و با پیشرفت و
پیروزی بیشتری دارد.
در حالیکه کودکی که به اوضاع و شرایط پاسخ
آهسته،محدود یا کمی می دهد، از زندگی گرچه حق و سهمی کمتر از آنچه می توانست داشته
باشد به او می رسد، اما از آرامشی برخوردار خواهد بود.
زندگی کردن با گروه اول بسیار مشکل خواهد بود
اما کودک از نوع گروه دوم ظرفیت این را دارد که با صبر و قناعت و فرصتی که به
دیگران می دهد، بتواند با آرامش به برخی از خواسته هایش برسد و معلوم است که در
این دنیای پرهیاهوی امروز، در دنیایی که من و شما هر کدام در شرایط متفاوتی قرار
می گیریم، هر کدام از این دو گروه می توانند در جایگاه خودشان، خوشحال، موفق و
خوشبخت باشند.
به همین جهت است که وظیفه من و شما به عنوان پدر
و مادر این خواهد بود که با توجه به توان فرزندمان و حال که دارد، فرصت بدهیم تا
از آنچه دارد، به آن مایل است و دوست دارد، بهترین استفاده را ببرد.
ادامه دارد....
از مجموعه: تربیت کودک, روانشناسی،
مرز تنبیه و تشویق
آنقدر پست ننوشتم بمانم توی تعارف با وجدانم و تا این پست را به سرانجام برسانم. زیرا که پست های پیشین را نوشته بودم. نوشته بودم که قاطع بودن دلیل مهربان نبودن نیست. نوشته بودم قاطعیت با عصبانیت متفاوت است. اما باید می نوشتم قاطعیت تا کجا. این یک پست الزامی است در راستای دو پست پیشین. مطالب زیر را بر اساس صحبت های دکتر هلاکویی می نویسم:
همه ما تمایل داریم که فرزندان خود را به کار درست واداریم و از انجام کار نادرست بازداریم. بدین منظور می توان سیستم را تقویت یا تضعیف کرد.
1. تقویت مقبت*: تقویت مثبت زمانی است که به سیستم چیزی اضافه می کنیم. مثلاً به کودک می گوییم اگر فلان کار خوب را انجام بدهد به او جایزه می دهیم
2. تقویت منفی**: در این روش با حذف کاری که کودک دوست ندارد به او کمک می کنیم. مثلاً به او می گوییم برای آنکه درس بخواند مرتب نکردن اتاقش بلامانع است.
روش اول خیلی خوب است اما اشکال روش دوم این است که به کاری که در واقع بد نیست، مانند مرتب کردن اتاق بار منفی می دهیم.
دو نوع تنبیه داریم:
3. تنبیه مثبت***: زمانی است که به مجموعه چیز بدی اضافه می کنیم. برای مثال زمانی که کودک مرتکب یک رفتار نادرست می شود روی دستش می زنیم یا به اوحرف بد می زنیم.
4. تنبیه منفی****: وقتی می خواهیم بچه ای را انجام کاری باز داریم.، او را محروم می کنیم از چیزی که حیاتی نیست اما او دوست دارد. در این روش چیزی از مجموعه حذف کرده ایم. برای مثال زمانی که به کودک می گوییم به دلیل انجام کار نادرستش اجازه تلویزیون دیدن ندارد یا به او تایم اوت***** می دهیم.
تحقیقات نشان می دهند بهترین روش برای رسیدن به بهترین نتیجه زمانی است که از تقویت مثبت استفاده می کنیم. و وقتی دست ما از همه جا کوتاه است سراغ تنبیه منفی می رویم. اما تنبیه منفی گرفتاری ها و مسایل خودش را دارد.
اگر ما پدر و مادر هستیم و هزار مرتبه قرار است فرزندمان را به کار خوب وا داریم و از انجام کار بد باز داریم:
نهصد دفعه از تقویت مثبت استفاده می کنیم.
نه دفعه از تقویت منفی استفاده می کنیم.
یک دفعه از تنبیه مثبت
و نود دفعه در شرایط نامناسب از تنبيه منفي بايد استفاده کرد.
و البته این روزها تلاش می کنیم تا به الگوی مرجع نزدیک تر باشیم. شما هم تلاش کنید.
و به گمانم وقت آن باشد تا کاغذ و قلم برداریم و یک گوشه ای یادداشت کنیم که در کارنامه والد بودنمان دقیقاً از هر کدام از گزینه های فوق دقیقاً چند عدد داریم و برای نزدیک شدن به این الگو چقدر باید تلاش کنیم.
*positive reinforcement
**negative reinforcement
***positive punishment
****negative punishment
*****time out
پانوشت: تایم اوت همان روش صندلی تنهایی می باشد.
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
از مجموعه: تربیت کودک
قاطع بودن دلیل بر مهربان نبودن نیست
همسایه روبرویمان یک خانم آمریکایی خانه دار است با پنج فرزند. یک روز باهم کنار استخر نشسته بودیم و بچه ها در آب شنا می کردند. انرژی ای که برای کنترل و تربیت پنج کودک مصرف می کرد، کمتر از انرژی مصرفی من برای یک کودک بود؛ کودکی که عموماً وانمود می کرد هیچ نمی شنود! بعد مادرهای آمریکایی دیگر را دیدم که درست مانند همسایه مان بودند. بعد قاطعیت بیمارم را یافتم. بعد تلاش کردم درمانش کنم. راستی چه سخت بود. پر می شدم از شک، تنها اگر کودک، های های گریه می کرد. چقدر تلاش کردم تا از گریه های کودک نهراسم و به تربیت مادرانه ام شک نکنم.
بعد ایران آمدم. حالا خودم را در وجود تمام مادران ترسان و لرزان ایرانی می دیدم. شاد شدم که قاطعیتم کمی بهبود پیدا کرده بود. غمگین بودم که همه آن بی اعتمادی های درونمان را حال واضح تر می دیدم. حالا بهتر می دیدم که چطور تمام عمر کسی حقمان را به رسمیت نشناخت. همه ما پر بودیم از جملاتی چون: اشکال نداره تو کوتاه بیا، اون مرده.... خب باباته. خب عصبانی شد.... خب زن باید انعطاف داشته باشه..... فلان مرد وقتی زنشو زد، زنش گفت عیب نداره عصبانی بودی (مثال زن خوب و بساز و زندگی کن). هرچی شما میگی.
همه ما تربیت شدیم که کوتاه بیاییم، که با هر مردی سازگار باشیم، که با لباس سفید برویم و با کفن برگردیم حتی به قیمت تمام شخصیتمان، تمام آینده نابود شده مان. زن خوب زنی بود که خودش را فراموش کند، آخرین باشد، خواسته هایش آخرین باشند.
بعد هلمان دادند لای پارادوکس زندگی که بچه تربیت کنیم. مایی که تربیتمان کرده بودند که قاطع نباشیم، که کوتاه بیاییم و در مسیر کوتاه آمدن بارها فراموش می کردیم که حق با ما بود ولی کوتاه آمدیم تا تعریف زن خوب را یدک بکشیم و حق را ناخواسته به طرف مقابل می دادیم، باید ناگهان قاطع می شدیم. باید در برابر گریه های یک موجود به ظاهر مظلوم و بی دفاع و بی پناه به خودمان شک نمی کردیم. باید می دانستیم که طبیعت سرکش کودکان و آنچه طبیعت برای حفظ بقا در وجودشان نهادینه کرده، بر اساس " من باید رییس باشم" بنا شده. کودکان می خواهند زمام امور را در دست بگیرند. ماییم که باید به خاطرشان و به خاطرمان این تمایلشان را مدیریت کنیم. ماییم که باید رییس بمانیم تا با دانش و تجربه مان حمایت و هدایشان کنیم تا به منزل امن برسند. اما کدام مدیریت، کدام رییس، کدام قاطعیت؟ هر برخورد قاطع، وجود زنانه مان را پر می کند از هزار عذاب وجدان، هزار شک، هزار تمایل به کوتاه آمدن. خمیره مان یک خمیره کوتاه آمدنانه شده آخر!
بارها دیدم که نبود قاطعیت در وجود مادر، از پدر هم یک لولو خلق کرده بود. زمانی که مادر توان اداره کودک را نداشت به پدر می گفت وارد میدان شود و برای کودک شرط و شروط معین کند. دیگر تا پایان ماجرا را همگی از بریم که چطور پدر مجبور بود فرشته عذاب باشد و مادر واسطه. چطور کودکان خلاء میان والدین را با تیزبینی می یافتند و سوء استفاده می کردند...
باز آمدم تا بنویسم بیایید ما زن ها خودمان را بیشتر دوست بداریم. خودمان را باور کنیم. اصلاً برای خودمان چند شاخه گل بخریم، به پاس زحماتی که کشیده ایم. شاید یادمان بیاید که حق داریم. حق داریم روی حرفمان بمانیم و اگر دلمان نخواست کوتاه نیاییم. شاید یادمان بیاید که گاهی برای مطالبه حق باید جنگید؛ جنگ سرد یا جنگ گرم. فرقی نمی کند. بله جنگ می شود اگر بگوییم نمی خواهم از این حقم بگذرم.
شاید یادمان بیاید که مادریم. یادمان بیاید دست کم کودکانمان به مادری که توان مطالبه حقوقش را دارد، توان مدیریت کودکش را دارد، نیاز دارند. این پست هنا را که یک مثال بسیار ملموس از همین ماجراست، از دست ندهید.
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
از مجموعه: اجتماعی, تربیت کودک
ما دو انتخاب داریم
اصولاً زندگی ما، بهشت و جهنم ما، بر پایه انتخاب هایمان شکل می گیرد.
یکی از انختاب های سرنوشت ساز ما انتخاب هایی است که هنگام رفتار با کودکمان برمی گزینیم. وقتی می خواهیم کودک را به رفتاری واداریم دو انتخاب داریم: اینکه در صورت انجام آن کار تشویقش کنیم، یا در صورت عدم انجام آن کار تنبیهش کنیم.
حالت اول: اگه دستاتو بعد از غذا بدون گفتن من بشوری، یه استیکر می گیری، بعد اگه تونستی تا آخر هفته بیست تا استیکر جمع کنی، می برمت شهر بازی.
حالت دوم: اگه دستاتو بعد از غذا نشوری، کارتون نداری.
حالت اول دنیا را برای کودک زیبا می سازد. شستن دست با خاطره خوش همراه است و با رغبت صورت می گیرد. حالت دوم ترس از جهنم و تصاویر جهنم وادارش می کند تا کار را به انجام برساند و قطعاً جهنم قاطی خاطرات کودکیش می شود.
حالا انتخاب با ماست که می خواهیم کودکی کودکمان را سرشار از بهشت کنیم یا جهنم!
و البته به واقع کودک حق دارد دستانش را نشويد و به جهنم نرود و کارتون ببیند و داستان برایش خوانده شود.
و به طور قطع، وعده بهشت دادن و بهشت را به رخ کودک کشیدن نیاز به خلق بهشت دارد. حتماً تهدید آسانتر است و نیازی نیست آخر هفته مان را در شهربازی بگذرانیم تنها برای آنکه کودک همه هفته تلاش کرده تا رفتارهای بهتری داشته باشد!
و این یعنی آب بستن لای تربیت!
حالا می توانیم برویم به دنیای آدم بزرگ ها، همه آب هایی که بسته شده لای تربیتشان را پیدا کنیم. ببینیم کدامشان دنیا را زیبا می بیند، کدامشان زشت، در کدامشان رفتارهای خوب نهادینه شده؛ رفتارهای خوبی که والدین برای وجودشان، انرژی و حوصله و مهربانیشان را خرج کرده اند. ببینیم برای کدامشان حوصله و وقت و انرژی و هوش خرج نشده. کدامشان مسواک می زند، کدامشان نه! کدامشان مسوولیت پذیر است کدامشان نه.
بله! کارنامه ما را هرکس با دقت نگاه کند، خواهد دید. خواهد دید کجا آب بستیم و تربیت را بی مایه فروختیم. بله باز هم انتخاب با ماست!
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
از مجموعه: تربیت کودک
نه
روی تمام بدهکاری های مادرانه ام به دخترک، یکی هم "نه" هایی است که باید می گفتم و نگفتم.
باید می گفتم وقت خواب است و اجازه حل کردن صفحات بعدی کتاب را ندارد و نگفتم.
باید در برابر خواهش های مکررش برای پیشم خوابیدن، "نه" های قاطعانه ای می گفتم و نگفتم.
باید می گفتم اجازه دیدن کارتون بعدی را ندارد، هرچند هزار شیون سر می داد.
قاطعیتم بیمار است. میان هزار عذاب وجدان ناشناخته راهش را گم می کند. برای هر نه که عقلم به زور از دهانم بیرون می کشد، چهار ستون بدنم تکان می خورد.
هنر "نه" گفتن از آن هنرهایی است که من از آن بهره زیادی نبرده ام.
با وجود آنکه این روزها دارم تمرین می کنم که دنبال مقصر نگردم اما برای هر نه که نمی گویم یاد جامعه ای می افتم که در آن رشد کردم. جامعه ای که در آن می شود با قانون چانه زد، دموکراسی به واقع در فرهنگ جامعه وجود ندارد و من "نه" های زیادی باید می گفتم که جرات وجود پیدا نکردند.
حالا دخترک چانه می زند، او با تمام قوانین من چانه می زند، در جامعه ای که با قوانین نمی شود چانه زد. تربیت زهوار در رفته من اینجا دیگر بد جور از مد افتاده است و توی ذوق می زند.
باید بزرگ و بالغ شوم، پیش از آنکه جای تمام نارسی هایم روی دخترک بماند.
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
از مجموعه: تربیت کودک, هوچهر من
اهمیت تربیت جن.سی
یک پستی هست که روزهاست حس می کنم به خوانندگانم مدیونم و آن آموزش جن.سی به کودکان است. روزها پیش می خواستم درباره اش بنویسم اما بار سنگین مهاجرت مانع شد و امروز متاسفانه تمام خلاصه نویسی های باارزشم و صدای دکتر فیروزی را که با نیت وبلاگ نویسی نگهداری کرده بودم، از دست دادم.
با توجه به جامعه ای که زندگی کردن در آن را پذیرفتم، انتخاب روش های درست و موثر در تربیت ج.نسی برایم پررنگ تر شد. تلاش کردم تا پیش از ورود کودکم به مدرسه در این باره بیشتر بدانم و جالب آنکه آنچه یافتم به گمانم اگر ایران هم بودم باید می دانستم که فساد خزنده جامعه ایران که در آمار نیامده است هیچ کم ندارد از جوامع پیشرفته و چه بسا خطرناک تر و بی صداتر است و قطعاً بی راه چاره!
امیدوارم فرصت کنم تا آن خلاصه های باارزش را بازیابی کنم تا برایتان بنویسم.
در هر حال همه ما دیر یا زود با این سوال معروف کودکانمان روبرو می شویم که من چطوری به وجود اومدم.
بر خلاف تصور، هیچ زمانی برای پاسخ دادن به این سوال زود نیست! و باید خیلی پیش از پرسیدن این سوال آماده باشید تا با کلمات صحیح و متناسب با سن کودک به این سوال مهم پاسخ دهید و اگر تا امروز در این باره با فرزندتان صحبت نکرده اید هیچ نگران نشوید، از همین امروز منتظر یک موقیت مناسب باشید تا درباره اش با کودک صحبت کنید.
این سایت یک منبع مناسب برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر در این زمینه است و اینکه چگونه در این باره با کودکان سخن بگوییم را بر اساس سن و جنسیتشان از هم جدا کرده.
عجالتاً مختصری می نویسم در باب اهمیت آموزش جن.سی توسط والدین. تربیتی که تاثیرش در دوران تینیجری فرزندان، خود را نشان خواهد داد.
اینها را بر اساس آمار آمریکا برایتان می نویسم:
آیا می دانید بیشتر تینیجرهایی که س.کس را تجربه کرده اند، آرزو می کردند که ای کاش دیرتر این کار را انجام می دادند؟ کمپین بین المللی جلوگیری از بارداری تینیجرها اعلام کرده است از هر سه نوجوان باردار، دونفرشان اعلام کرده اند که آرزو می کنند دیرتر س.کس را تجربه می کردند.
برای محافظت از نوجوانان برای عدم ابتلا به این معضل اجتماعی راهی بهتر از آگاهی دادن توسط والدین به فرزندان موجود نیست و این تربیت جنسی را بهتر است از سن پایین و از زمانی که کنجکاوی های کودکان آغاز می شود شروع کرد. آمار نشان می دهد نوجوانانی که والدینشان تربیت جن.سیشان را در سنین پایین آغاز کرده اند، خیلی دیرتر به سراغ س.کس رفته اند و در موقعیت های حساس جن.سی تصمیمات بسیار هوشمندانه تری گرفته اند.
اول از همه مهمترین کاربرد تربیت جنسی، برای محافظت آنان از آزارهای جنسی است که باز بر اساس آمار، نود درصد آزارهای جنسی کودکان توسط افرادی صورت می گیرد که کودک می شناسدشان! افرادی مانند عمو، دایی، پدربزرگ و باید خدمتتان عرض کنم که تجربه شخصی من و تلاشم برای اطلاع رسانی به اطرافیان به من نشان داد، بسیاری از افراد جامعه ایرانمان که امروز خود والدین کودکانی هستند، به نوعی آزار جن.سی را تجربه کرده اند! تکان دهنده است نه؟ اما حقیقت دارد. شاید پست بعدی را اختصاص دادم به نوشتن تجربه والدین امروز و فرزندان دیروز تا به اهمیت این مساله پی ببرید.
اول از همه نباید روی اعضای جن.سی کودک اسم گذاشت و باید نام اصلی آن را به او یاد بدهیم. از همین تریبون اعلام می کنم که اینجانب شخصاً در ایران این کار را نکردم چون تنها یک کلمه می شناختم که دوستش نداشتم اما از آنجا که در انگلیسی چندین کلمه با کاربردهای متفاوت برای این منظور موجود است، خوشحالم که دست کم کلمه انگلیسی مناسب را به او آموزش خواهم داد.
در هر حال دکتر فیروزی می گفت برای دختر بگویید: اندام تنا.سلی و برای پسر: آل.ت تنا.سلی.
در مرحله بعد این اعضا را به کودک معرفی می کنید و می گویید که این عضو خصوصی شماست و به جز پدر و مادر و دکتر آن هم در شرایط خاص کسی اجازه دست زدن به این عضو را ندارد و چون این عضو خصوصی است ما آن را می پوشانیم. به کودک آموزش می دهیم اگر کسی به عضو خصوصی اش دست زد اول باید فرار کند و محیط را ترک کند، دوم باید به سرعت به اطلاع والدین برساند و سوم آنکه اگر کودک به شما گزارشی داد مبنی بر آزار، شما نباید واکنش عجیب نشان دهید ، باید مامن کودک باشید. باید آرامشتان را حفظ کنید و مرجله بعدی مراجعه سریع به پزشک برای میزان آسیب و روانشناس برای از بین بردن اثرات احتمالی می باشد.
فکر کنم لازم باشد در همین مرحله بگویم که ساده اندیش نباشید و بدانید در راستای اطلاع رسانیم به تمام مادرانی که می شناختم در موقعیت مقتضی، از هر ده مورد دو مورد متوجه رفتار غیر عادی کودک خود در این زمینه می شدند و بررسی هایشان نشان داد که کودک چنین تجربه هایی دارد، تجربه هایی که بر خلاف تصور برای پسربچه ها به شدت دردناک تر و تاثیر گذارتر است تا دختران و احتمال آنکه شما ندانید بیشتر. تجربه تکان دهنده من نشان از میزان بالای این معضل در جامعه ایران به دلیل عدم آگاهی والدین بود. من روانشناس نبودم و این اعداد برای آنکه تنها در تجربه شخصی من بگنجد، زیاد بود.
علت آنکه باید نام اصلی این اعضا گفته شود و به کرات درباره اش با فرزند صحبت شود آن است که کودک دریابد درست است که این عضو به عنوان یک عضو خصوصی معرفی شده اما با دیگر اعضای بدنش فرقی ندارد و باید بتواند با آرامش درباره اش با والدین صحبت کند.
و حالا سوال معروف تمام کودکان:
من چطوری بوجود اومدم؟
پاسخ دادن به این سوال با توجه به سن کودک متغیر است اما پاسخ شما باید منطبق بر واقعیت باشد. منطبق بودن توضیحات شما بر واقعیت این پیام را در آینده به کودک خواهد رساند که در آینده با هر سوالی می توانند سراغ شما بیایند؛ مهم ترین پیامی که باید به کودکان بدهیم.
پاسخ به کودک پنج ساله می تواند اینگونه باشد: پدر و مادر تو را درست کرده اند. بدن پدر یک چیزهایی دارد به نام اسپرم که آنها را در بدن مادر قرار داده. اگر کودک بیشتر پرسید، باید واضح تر یعنی علمی تر پاسخ داد تا جایی که کودک قانع شود. از شما چه پنهان دخترک من قانع نشد و آنقدر پرسید چطوری تا من پاسخ دادم: وقتی دو نفر همدیگر را خیلی دوست داشته باشند اینطور می شود. بعد قانع شد! نمی دانم کودک شما چند ساله است و کجا قانع می شود اما قرار نیست توجهش را به بخش س.کسی ماجرا جلب و برای برداشتن ابرویش چشمش را کور کنیم. قرار است کودک برای پاسخ هایش تا سنین بزرگسالی به سراغ ما بیاید. و قرار است تا پیش از هشت سالگی در دنیای کودکانه شان بمانند و در آن سن لایه دیگری از آموزش جن.سی باید آغاز شود.
و ماجرای زایمان را برایش توضیح دادم. هر دو روش را اما علمی (انتخاب کلمات بسیار مهمند). با وجود آنکه به او جای زخم روی شکمم را درباره خودش نشان دادم اما زایمان طبیعی را هم کمی برایش شرح دادم، که کودک از میان دوپای مادر هم می تواند متولد شود. همین کلمات قانعش کرد، کلماتی که در ذهنش نقش خواهند بست و روزی برای ارزیابی قابل اعتماد بودنم در ذهنش مرورشان خواهد کرد. باید فاتح میدان ذهنشان باشیم وقتی ضمیر ناخودآگاهشان از آنان می پرسند آیا والدینمان رفقای خوبی بوده اند و سادگیمان را به بازی نگرفته اند، راستی آنها دروغ می گویند یا خیر؟
در بازی هایش هم بارها دیدم که دارد وضع حمل می کند! اما با خودم تکرار کردم: یادت باشد او در بازی هایش دارد مادر می شود، فرزند دارد و برایت عجیب نیست، ناراحت نمی شوی اما زایمان می رنجاندت؟ خب زایمان هم باید بکند برای مادر شدن! و اینگونه بود که شد بخشی طبیعی. همانی که باید می شد. از بازی های دخترک هم بیرون رفت به محض آنکه بزرگتر شد.
و به همین دلیل است که با جزییات برای کودک پنج ساله مراحل تشکیل نطفه را توضیح نمی دهیم؛ چراکه می خواهد امتحانش کند.
ابتدا سخت است، تمرین می خواهد اما باید ذهناً تمرین کنیم. باید آمده باشیم و هیچگاه غافلگیر نشویم در برابر آنچه می شود مقابلش غافلگیر نشد.
شاید بعداً بیشتر نوشتم، شاید نه. اما این مقوله مهم است، خیلی مهم؛ یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین بخش های تربیت فرزند. پس درباره اش بخوانید و بخوانید. نگویید وقت ندارید. برای این یکی باید وقت در نظر بگیرید. از ما گفتن!
پانوشت: از آن نقطه های میان کلماتم بیزارم اما بیشتر از آن بیزارم که وبلاگ من برای سرچ همان افرادی که تربیت جن.سی درستی ندارند بالا بیاید!
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
از مجموعه: تربیت کودک, روانشناسی،
معلوم شده که آمریکا جای خوبیه!
در تلویزیون رسمی آمریکا شبکه ای هست به نام "پی بی اس کیدز" که بسیار آموزنده است. وبسایتش هم همین طور. می شود کارتون ها را آنلاین هم تماشا کرد و از بازی های بسیار آموزنده و جذابش استفاده نمود.
هوچهر با بازی ها و کارتون هایش خواندن و نوشتن انگلیسی یاد گرفته و مادام از من می خواهد تا کلمات را برایش هجا کنم و نسبت به تمام حروف حساس شده و تمام اینها را در قالب بازی و خنده آموخته است. بی کمک من!
دخترکم مانند تمام کودکان، ارضاکننده ترین لحظات برایش لحظاتی است که چیزی می آموزد، همان اشتیاقی که به مرور سال ها در بزرگسالان می میرد.
دیروز وقتی داشت یکی از بازی ها را انجام می داد و تشویق و هورا می شنید از وبسایت، با شعف رو به من کرد و گفت:
مادر دیگه معلوم شده آمریکا جای خوبیه!
کادوی بزرگی است این جمله برای من مادر که می دانستم مهاجرت، کودک تودارم را آزرده است، دلش برای دوستان و فامیلش تنگ است و شادیش دیگر از جنس شادی هایش در ایران نیست. کودکی که عکس دوستان و بستگانش را زیر تختش مخفی کرده و می خواهد که من نبینم دلتنگی هایش را و نمی خواهد که من رازش را زیر تختش بیابم.
دخترک می خواست بگوید که این امکانات را در ایران نداشت و من در آغوشش گرفتم برای شادیش، برای درکش، برای تمام توداری هایش که با خنده های کودکانه آراستدشان.
می دانم که وضعیت سرعت اینترنت در ایران چطور است اما سری به وبسایتش بزنید و در حد امکان از آموزش ها و امکاناتش استفاده کنید.
این وبسایت برای تمام مربیان و مدیران مهدکودک ها و فعالان در زمینه کودک نیز بسیار مفید است.
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
از مجموعه: تربیت کودک, مهاجرت, هوچهر من
می دانم که نمی آید
یک شاگرد بی وجدانی داشتم که از کودکیش تعریف می کرد، تعریف می کرد که برای هر کار نادرست کوچکی که انجام می داده، مادرش وجدانش را بیدار می کرده تا برای مدت های طولانی عذابش بدهد و او برای هر اشتباهی روزها خود را عذاب می داده است. یک روز صبح بیدار می شود وجدانش را می کشد و .... خلاص. برای همیشه از شرش راحت می شود و دیگر هیچ کدام از رفتارهایش عذابش نمی دهند.
آن روزها به آسانی به هر کار نادرستی دست می زد و شب ها عجیب راحت می خوابید.
سال ها پیش یک فامیل دوری داشتیم که نمی شناختمش تا خبر مرگش را فهمیدم. یک بانوی سی ساله که یک پسر دوساله داشت. ظاهراً از زمانی که ازدواج کرده بود، خانواده اش به دلیل مخالفتشان با ازدواجش تردش کرده بودند. دختر بینوا در یکی از رشته های هنر درس می خواند و با همکلاسش ازدواج کرده بود و خانواده شوهر در دوران قهر والدینش در آزارش هیچ کم نگذاشته بودند!
بعد از ده سال با والدینش آشتی کرده بود و یک بار رفته بود منزلشان تا کودکش را نشانشان بدهد اما همچنان تمام فاصله ها موجود بودند.
یک روز قلبش تیر می کشد و با آژانس می رود بیمارستان. مسوولین بیمارستان می خواهند با همسرش تماس بگیرند. می گوید زنگ نزنید می دانم که نمی آید. شماره یکی از دوستانش را می دهد (و نه حتی مادرش) که در صورت لزوم با او تماس بگیرند.
دختر بینوا در اثر سکته قلبی فوت کرد و خبر فوت از طریق دوست مربوطه به اطلاع همسر و مادر دختر رسید.
بارها با آنکه نمی شناختمش به یادش می افتم. به یاد احساس تنهایی اش در لحظه مرگ و برایش اشک می ریزم، به یاد آنکه یقین داشته که همسرش نخواهد آمد، حتی پس از سال ها هرگز جرآت نکردم درباره سرنوشت کودکش بپرسم یا اینکه همسرش مجدداً ازدواج کرده است یا نه، تاب شنیدن هیچ نوع جوابی را ندارم. اما بارها به یاد وجدان مادرش و همسرش می افتم و بعید می دانم با توجه به شرح ماوقع که اصلاً این وجدان های بینوا در قید حیات بوده باشند تا بخواهند صاحبانشان را تکانی بدهند. وجدان هایی که به گمانم برای بیدار کردن های نابجایشان توسط صاحبانشان به قتل رسیده بودند.
راستی ما مادرها دقیقاً چقدر اختیار داریم و با اختیاراتمان چه می کنیم؟!
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
از مجموعه: اجتماعی, تربیت کودک
قانون بیست ـ هشتاد
به گمانم هیچ زن و شوهری در نسل یا نسل های
پیشین نباشند که میان مشاجره بر سر مسایل فرزندانشان جمله هایی از این دست وارد
مشاجره شان نشده باشد:
به اون
عموی فلان فلان شده اش رفته.
ما که تو خانوادمون از این اخلاق ها نداریم.
هرچی هست توی خاندان خودتونه.
فرزند حلال زاده به داییش میره. بفرما خانوم!
تحویل بگیر!
یا خودمان زمزمه می کنیم:
آخه پدربزرگ این چه اخلاقیه که ازت به بچه من باید ارث می رسید؟!
یا خودمان زمزمه می کنیم:
آخه پدربزرگ این چه اخلاقیه که ازت به بچه من باید ارث می رسید؟!
همیشه وقتی جملاتی از این دست در دنیای واقعی
یا فیلم ها می شنیدم احساس می کردم، اینها مردمی کوته فکرند که به آسانی گناه تقصیراتشان
را در تربیت فرزند به گردن دیگران می اندازند و بی پروا انگشت اتهام به سمت دیگری
دراز می کنند.
اما امروز که دستی بر تربیت کودکی دارم قدرت ژن
ها را می بینم. خصلت هایی می بینم که به راستی تنها می توانسته به ارث رسیده باشد
از افرادی که یا پیش از تولد دخترک فوت کرده اند یا هیچ تعاملی با او نداشته اند.
می بینم که چه قاصرم. می دانم که راه خودش را
خواهد رفت.
اینها را من می گویم که ایمان داشتم کودکان
کارنامه صد در صد رفتار والدینشان هستند.
اما امروز اعتراف می کنم که کودکان برایند
تلفیق دو سلسله از انسان ها هستند وهمانند خصوصیات فیزیکیشان خصوصیات متافیزیکیشان
را هم به ارث برده اند و من مادر تنها صاحب شاید بیست درصد اختیارات تربیتی هستم. امروز
گمان می کنم که هشتاد درصد را باخته ام و فرصت هایم چه کمرنگ ترند از آنچه می
پنداشتم!
پانوشت: و البته در قانون بیست هشتاد آن بیست
درصد خیلی هم مهم است. دلخوش باشم؟!
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
از مجموعه: تربیت کودک, هوچهر من
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)

