هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

گذر ما از زمان یا گذر زمان از ما

 
اولین روز مدرسه
 
 
زمان می گذرد و هیچ قدرتی تا به امروز در برابر قدرت زمان ایستادگی نکرده. یا باورش می کنیم و پابه پایش پیش می رویم یا ناباورانه لابلای برگ هایش جا می مانیم.
و من هرگز شش سال را باور نکردم. امروز نخستین روز مدرسه هوچهر بود. کیف جدیدش عجیب سنگین بود. گفت باید کیف را بر دوشش بگذارم  و هرگز دلش نمی خواهد که من کیفش را برایش حمل کنم. او شتابان به سمت استقلال می شتافت. این بار وقت خداحافظی، من پشت سر دخترک گریستم. با دست باندپیچی شده ام اشک هایم را پاک کردم. راستی آن دفعاتی که پشت سرم گریست دقیقاً چقدر درد کشیده بود؟
 
آقای شیر نیست. برای یک ماموریت کاری رفته است یک جایی در آفریقا. یک جایی در میانه اقیانوس، روی یک کشتی و روی آب ها زندگی می کند. هوچهر در یک دفتر یادداشت به تعداد روزهای مانده به بازگشت پدر، چوب خط کشیده و هر روز صبح که بیدار می شود، یکی خط می زند. و یک شب می خواست یکی دیگر هم خط بزند در حالیکه صبح همان روز چوب خط آنروز را خط زده بود. دختر کوچکم خیال می کرد با زمان هم می تواند چانه بزند و اگر دو چوب خط در یک روز  خط بزند، اقیانوس، پدرش را زودتر به او پس خواهد داد و من ناجوانمردانه یک شب وقتی دخترک خوابید، پنجاه درصد به چوب خط ها اضافه کردم، وقتی آقای شیر گفت به جای یک ماه باید یک ماه و نیم بماند.
 
زمان نمی ماند، سرعتش را کند نمی کند، تندتر هم نمی راند. برای کسی دل نمی سوزاند و حوادث ناگوار را به لحظات آرامتر انتقال نمی دهد، این طبیعتش است. من و هوچهر تصادف کردیم. تا چند دقیقه بعد از تصادف آنقدر وحشتزده بودم که حضور دخترک ترسان تودارم را  برای لحظاتی فراموش کردم. فراموش کردم او فریاد نمی کشد و همه فریادها را یکجا می بلعد. وقتی به خود آمدم که یک صدای بغض آلود کودکانه آهسته گفت: من سارامو* می خوام. من می خوام برم خونه بخوابم.
دستم با مواد داخل ایربگ سوخته و شکل نافرمش دختر کوچکم را ترسانده بود. آهسته گفتم: من چیزیم نیست هوچهر. من حالم خوبه، شما هم حالت خوبه؟ بیا همدیگرو بغل کنیم. فقط تصادف کردیم. او هم خوب بود و فقط ترسیده بود و به سرعت به آغوشم پرید. موبایلم در تصادف گم شده بود و من تنها شماره ای که از بر بودم شماره موبایل آمریکای آقای شیری بود که حالا یک جایی در اقیانوس اطلس در نیمه شب به سر می برد و هیچ امکانی برای دسترسی به او نداشتیم. من و دختر پنج سال و نه ماهه، بی کس مانده بودیم در یک نقطه ای روی نقشه  آمریکا. و البته در آمریکا کس آدم ها بیمه است و پلیس و آتش نشانی. در پنج دقیقه بیش از سی ماشین احاطه مان کرده بودند، هریک برای انجام کاری. اولین ماشین آمبولانس بود، بعد ماشین های پلیس، تعدادی راه را بستند و مسیر را به سمت خیابان های اطراف هدایت کردند، دیگری تلاش می کرد گزارش تصادف را در کمترین زمان برای شرکت بیمه مهیا کد، ماشین هایی برای حمل ماشین های به جامانده از تصادف برای شستشوی محل تصادف و ... . در کمتر از یک ساعت، زمین را هم شستشو داده و ماشین های خرد شده را به یک پارکینگ منتقل کرده بودند. فردی مسوول خالی کردن محتویات ماشینم بود. همان فرد محتویات را به داخل منزل حمل کرد. من و هوچهر تنها نظاره گر بودیم که بیمه دقیقاً چه سرویس هایی ارائه می دهد و پلیس و آتشنشانی چطور انجام وظیفه می کنند و همه این  مراسم منظم و باشکوه برای حمایت از ما اجرا می شد. چه خوب که ما برای جامعه مهم بودیم. من تنها با بیمه تماس گرفتم. بعد مانند یک تماشاچی کناری ایستادم و آنها من و دخترم و محتویات ماشینم را بدون آنکه  حتی ذره ای تراز آب داخل دلمان به هم بخورد، به منزل رساندند. اما دلم آغوش آقای شیر را می خواست که همیشه برایم پر بود از امنیت. بالاخره باید حریمی امامزاده ای چیزی پیدا می کردم تا بر مزار تنهاییم بگریم که البته این طور چیزها اینجا پیدا نمی شود. اینجا باید چشمان پف کرده ام را پشت فریم سیاه عینک دودی ام پنهان کنم و به دیدن یک مشاور بروم برای وحشت و اضطرابی که تصادف بر من تحمیل کرده و هزینه اش را صد البته بیمه پرداخت خواهد کرد اما گاهی آدم تنها یک شانه آشنا  و  یک آغوش امن می خواهد نه یک مشاور کارکشته رایگان.
 
شاید این زمان نیست که می گذرد، این ماییم که می گذریم و ماییم که نمی خواهیم بگذریم تا به انتها نزدیک نشویم یا می خواهیم بگذریم چون بیشتر مسیر مانده، یا تمایل به گذر کردن نداریم تا حوادث بد را به تعویق بیندایم شاید فرجی باشد و ما رهایی بیابیم.
 
در هر حال ما گذشتیم. از همه آن روزهای آهسته یا پرهیاهو، گذر کردیم یا زمان بر ما گذشت. حالا خوبیم. مهربانی خیلی از آشنایان این روزها  برایم چون روز روشن شد. پشتم به گرمای حضور دوستان زیادی گرم شد. همه دوستان و همکارانی که صمیمانه تلاش می کردند تا حمایتم کنند  و این لطف زندگی است که در هر بدی خوبی هایی نهفته است و در خوبی بدی هایی.
جای همه شما در لحظات شیرین خالی و چه خوب که در آن لحظات تلخ همراهمان نبودید.
 
 
*عروسکی که هوچهر از نوزادی تا به امروز برای رسیدن به خواب و آرامش در آغوش می گیرد.
 
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
 
 
 
 
 

پانصد سالگی و اشتیاق برای بچه دار شدن!

  • موبایل چهار دکمه ای، دیگر برای دخترک کم است.  می گویم بزرگتر شدی، بهترش را می خریم. می گوید: بزرگتر شدم خودم برا خودم  می خرم. موبایل می خرم، تبلت می خرم، شورت!!!! می خرم، نه اینکه شما پولشو بدی ها، خودم پولشو می دم. وقتی بزرگ شدم،  پونصد سالم شد!
 
  • امسال رفته است کودکستان. باز به آینده می اندیشد و درباره مابقی توضیح می دهد: بعد میرم فرست گرید*، بعد سکند گرید**، بعد ..... بعد میرم های اسکول***، بعد کالج. هوراااا بعد هم بچه دار میشم!
 
*first grade
**second grade
***high school



 
 

تن برای لباس یا لباس برای تن


اصولاً یکی از درگیری های ذهنی هر روزه من ماجرای "چه بپوشم" است. اما این چه بپوشم ها با چه بپوشم های گذشته متفاوت است. چه بپوشم های گذشته بر اساس "چه بپوشم تا زیباتر یا زیباترین به نظر برسم" بنا شده بود و همانا چه بپوشم های امروز بر اساس "چه بپوشم تا مضحک به نظر نرسم" می باشد. چرا که اینجا تعریف لباس با تعاریف پیشین متفاوت است. اینجا لباس با شرایط آب و هوایی و محیطی تعریف می شود حال آنکه  تعریف لباس در ایران چیز دیگریست و حجم نوع  لباس زنانه مورد تایید جامعه هیچ ارتباطی با سرما و گرما، مادر بودن یا نبودن و امثالهم ندارد.

نتیجتاً عجیب نیست که زنی با سن و سال من راه و رسم لباس پوشیدن نداند، راحت بودن را فرا نگرفته باشد و در جامعه آمریکایی که شعار ناگفته شان "بیایید راحت تر باشیم و همه چیز را راحت تر برگزار کنیم"، مادام "اور درس"* ظاهر شود.

چرا کودک میزبان در مهمانی تولدش لباس مهمانی ندارد اما کودک مهمان من لباس فاخری پوشیده؟ کودکان اینجا ملزم به پوشیدن هیچ لباس غیر راحتی نیستند، آنهم در مهمانی تولدشان که قرار است برایشان شادترین ها و راحت ترین ها باشد. کودکی یعنی آزادی. یعنی رهایی، یعنی خندیدن بی هیچ بهانه ای و با تمام معنا.

چرا مادر ایرانی باید در تولدهای کودکانه لباس مهمانی بپوشد؛ لباسی که آمریکایی ها برای مهمانی های شب می پوشند و در تولدهای کودکانه یک تی شرت و شلوار جین یا شلوارک راحت می پوشند و یک صندل، چرا که همه می دانند با کفش پاشنه بلند، دنبال کودک دویدن آسان نیست. چراکه قرار است کودکان خوش باشند و شاد و ما قرار است حمایتشان کنیم و قطعاً با کفش پاشنه بلند نمی شود! راستی چرا من نمی دانم؟ چرا مادرانه هایم را کسی پیشتر به رسمیت نشناخته بود؟ چرا آزرده بودم از کودکی که باید با لباس میهمانی سرپایش می کردم و شیرهای پنیرشده  روی لباس میهمانی ام بالا می آورد و نه لباسی که بیجا بر تنم چسبیده بود و نه میهمانی یا عروسی ای که حضور کودک یا حتی من در آن بیجا بود. چرا باید به فکر خاله و خانباجی می بودم که منتظر بودند تا کودکم را ببینند نه به فکر کودکی که خسته می شد و مادری که ظرف چند دقیقه تمام بزک و دزکش درهم و برهم می شد.

پروژه به گند کشیده شدگی مادرانه از روسری ای که روی موهای نازنین تازه سشوار کشیده شده ـ به واسطه حضور کودک در آغوش ـ بی هوا هزار مرتبه جلو و عقب کشیده می شد و با یک گره مضحک و شل درست کنار گوش چپ یا راست طی آخرین مرحله روسری به سربودگی!! پایان می یافت، آغاز می شد. بعد جای کفش های کوچک و خاکی روی لباس، بعد چروک های جای باسن کودکی که در آغوش می نشست، بعد موهایی که سقوط می کردند چون کودک به گیرسرهای براق علاقه نشان می داد، بعد جیش داشت و صد البته دستشویی ایرانی بود و صدای جر خوردن چاک دامن و ....  . بعد احساس خستگی از مادریِ بدون استراحت، بدون زیبایی، بدون زنانگی، پر از آروغ و جیش و پی پی و جای کفش و موهای درهم و برهم، بعد جامعه ای که زن در جامعه کاری به واسطه مادر بودن مجرم بود و گزینه دوم برای انتخاب به عنوان نیروی کار چون کودک مریض بی شک جرم بارداری او بود و جامعه  و بالطبع کارفرما هیچ مسوولیتی دربرابر کودکانی که آینده جامعه شان بودند نداشتند. بعد مادری خسته و پشیمان از مادر شدن، مادر جیغ جیغو و خشمگین از خود، از کودک و از جامعه.

و البته مانتوی اجباری در این سردرگمی زنانه بی تقصیر نییست. مانتوی گرم و اجباری پر است از یک پیام دردناک، این پیام که آلارم های جسم هیچ معنا و ارزشی ندارند. اینکه آن جسم به جرم زن بودن اجازه ندارد در گرمای سوزان تابستان کمتر بپوشد. اینها حقوق اولیه انسانی هستند که باور بفرمایید در جوامع آفریقایی هم به رسمیت شناخته می شوند! کم کم جسم زنانه باور می کند که فریادهای جسمش را به رسمیت نشناسد و تمام آلارم هایش را نادیده بگیرد، چراکه ساده ترین تقاضایش با یک نه دایم روبرو می شود. بعد نوبت سرکوب روحی است که در جسم نامتعادلی گام برمیداد.

 

دارم همه را از اول می آموزم؛ راه و رسم زندگی کردن را می گویم. دارم آموزه هایم را می نویسم تا زودتر بر تنه ذهنم بنشینند.
این یکی را هم روی مقوا نوشتم و چسباندم بردر کمد لباسم: لباس برای تن
 
*over dress

 

 

 

عادت می کنیم*

لیوان خالی به دست از آفیس بیرون می روم تا پرش کنم از قهوه برای مقابله با همه کسر خواب ها و خستگی هایم. دو زن را می بینم که در کوریدور راه می روند. یکی مسوول اچ آر است و دیگری به ظاهر نیروی جدید الاستخدام. مسوول اچ آر دارد بخش های مختلف شرکت را به او نشان می دهد . بانوی جوان یک دامن گشاد راحت پوشیده با یک تی شرت قرمز. در صندل های قهوه ای راحتش پاهای بی جوراب سفیدش توجهم را به خود جلب می کنند.
 
و من خودم را می بینیم که در گذشته ای نه چندان دور به همراه کلی** ـ همان مسوول اچ آر ـ همین کوریدور را طی می کردیم. اما تنها جای آشپزخانه و دستشویی و دستگاه کپی نبود که باید می آموختم. باید تمرکز می کردم تا متوجه تمام جملات کلی بشوم و چیزی از قلم نیفتد. وقتی کلی گفت یکی از مزایای این شرکت این است که درس کد*** ندارد، من فرض کردم که اجازه دارم کت و دامن و کت و شلوار نپوشم. من با معدود ایرانی های مقیم اینجا که می شناختم تماس گرفتم و پرسیدم چه باید بپوشم. من زمان زیادی را صرف پیدا کردن دو شلوار پارچه ای و دو پیراهن هماهنگ با دو شلوار و دو کفش مناسب نمودم. من فروشگاه ها را نمی شناختم. 
وقتی تبدیل به کارمند رسمی شرکت شدم، هیچ نمی دانستم. مسن ها که صحبت می کردند، متوجه نمی شدم. نیمی از هر کلمه در گلویشان جا می ماند و من توانایی حدس زدنش را نداشتم.
من قهوه نوشیدن بلد نبودم! وقتی نخستین فردی که در برابرم قهوه ریخت، ابتدا کریم ها را در لیوان ریخت بعد قهوه را تصور کردم آدابش همین است. من نیز ابتدا کریم ها را خالی می کردم، بعد قهوه می ریختم. مدت ها طول کشید تا متوجه شدم آن عادت فردی همکار محترم بود.
مطالبی که در دانشگاه خوانده بودم، دیگر کاربردی نداشتند. تکنولوژی ها تغییر کرده بودند، گو آنکه اساساً مطالب آموزش داده شده در بهترین دانشگاه ایران فرسنگها از تکنولوژی روز فاصله داشت. وقتی رییسم می گفت کار را باید این طور انجام بدهی یا آنطور تنها کار نبود که باید می آموختم. باید تمرکزم را هنگام توجه به صحبت هایش از دست نمی دادم و نافهمیده ها را حدس می زدم. چون روان صحبت می کردم، کسی تصور نمی کرد که روان نمی شنوم. که بسیاری از کلمات را نمی دانم. یکبار خودم را نجات دادم، تمام انرژیم را جمع کردم و گفتم من متوجه نشدم. یعنی بخش شنیداری زبانم لنگ می زند. یعنی تنها سه ماه است آمده ام به این دنیای جدید و اینگونه نجات پیدا کردم. چرا اینهمه بر خورد سخت گرفته بودم؟! جامعه من برخودسختگیری را در من نهادینه کرده بود. 
من وارد یک دانشگاه با کلاس های شبانه روزی شده بودم. روزها در هر دقیقه می آموختم و می آموختم و شب ها در خواب  آموخته ها را مرتب می کردم و در جای مناسب قرار می دادم.
وقتی می خواستم از سر کار به منزل باز گردم، با اضطراب جی پی اسم را روشن می کردم. اگر جی پی اس برای دقایقی قطع می شد، من نیز اتومبیلم را متوقف می کردم و کناری می ایستادم تا جی پی اس به راه راست هدایت شود.
اینجا دنیای دیگری بود. آیا به واقع ما با این مردمان روی یک کره خاکی زندگی می کردیم؟
 تعریف اینترنت متفاوت بود. اینترنت، جامعه شان را به مرحله دیگری از تمدن و تکنولوژی ارتقاء داده بود. دیگر سوال پرسیدن، آدرس پرسیدن و امثالهم در جامعه آمریکایی بی معنا  شده بود. جواب هر سوال آنلاین پیدا می شد، سوال پرسیدن تنها بلاهت فرد پرسشگر را به نمایش می گذاشت. چند بار بلاهتم را در برابر پیرزنان، به نمایش گذاشتم. برای مثال وقتی پرسیدم کدام مدارس در زون این مجموعه آپارتمان هستند، جواب شنیدم اگر به آدرس وبسایتمان مراجعه کنی، تمام اطلاعات مورد نظرت را پیدا خواهی کرد و این شرمندگی بزرگی بود که یک بانوی پیر به من جوان پرمدعا این نکته را یادآور شود. حتی لازم نبود برای داشتن آن اطلاعات تا منزل صبر می کردم. همه را بر روی تلفن همراهم به آسانی و با سرعت می یافتم.
اسمارت فون اینجا تعریف دیگری داشت. اپلیکیشن های متعدد روی گوشی را هر روز و هر روز و هر روز باید مورد استفاده قرار می دادم و به آنها اضافه می کردم. باید آنها را مورد استفاده قرار می دادم تا آسانتر بدوم. باید می دویدم تا خودم را می رساندم به سرعت زندگی اینجا.
 
من اشتباه زیاد کردم اما جامعه از من در برابر اشتباهاتم حمایت کرد. 
 
قوری های قهوه خالی هستند. نوعی از قهوه را که بیشتر دوست دارم انتخاب می کنم. چهار دقیقه طول می کشد تا قوری قهوه پر شود. به دستشویی می روم. در آینه با خودم روبرو می شوم. یک پیراهن سبز راحت پوشیده ام. خودم را رها کرده ام. دیگر معذب و سیخ سیخ راه نمی روم. کش موهایم را باز می کنم. موهایم زیاد مرتب نیستند اما دیگر نگران قضاوت دیگران نیستم. مهم این است که سرم از آن کش سفت درد گرفته و نباید درد داشته باشد.
با موهای نه چندان مرتب از دستشویی خارج می شوم. لیوان قهوه ام را پر می کنم. در راه چند قلپ می نوشم. با بانوی تازه وارد و کلی روبرو می شوم. به هم لبخند می زنیم. می گویم ولکام****. من همه آنان را که هنگام ورودم  ولکام گفتند و آن دیگران را که بی اعتنا رد شدند به خاطر می آورم و انتخاب می کنم که در گروه خوش آمدگویان باشم.
 
*نام کتابی از زویا پیرزاد
 
**Kelly
***dress code
****welcome
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
 
 
 
 

گاهی بی خیال بودن یعنی بدون خیال بودن

هوچهر می پرسد: میشه این انگشتر شما مال من باشه؟
می گویم: برش دار.
یادم نیست چه کسی انگشتر را به من داده، یک انگشتر تیتانیوم با نگین سبز است که کمی هم سیاه شده. نمی دانم چند سال است قاطی  تمام لوازمم با من اینطرف و آنطرف سفر کرده.
انگشتر را بر می دارد، شمع استوانه ای داخل حمام را برمی دارد، یک عود در شمع فرو می کند، انگشتر را از چوب رد می کند، می رود در خیال خودش. درحالیکه سرگرم آماده شدن بودم تا برویم قاطی شلوغی زندگیمان، گوش سپرده بودم به صدای آرام دخترک. غرق بود در دنیای خودش، در بازیش و در خیالش.
یادم هست که یک زمانی سه سالگیم را به یاد می آوردم. امروز به یاد نمی آورم. به گمانم حافظه ام بازه زمانی مشخصی را به خاطر می سپارد. مثلاً سی سال، بیست و نه سال، تخمین دقیقی ندارم. در هر حال، دخترک دو ساله و سه ساله که بود، من دوسالگی و سه سالگیم را به یاد نمی آوردم، تا کودکیم و کودکیش را مقایسه کنم. اما پنج سالگیم را خوب به یاد می آورم و اینگونه خودم را در هوچهر می یابم و آنها که من نیستند را می جویم در تمامی ژن هایی که می شناسم.  منهم همین گونه بازی ها را برای خود می ساختم. من هم خیال می کردم. 
نمی دانم کجا اما خیالم بیمار شد. من خیالات هفده سالگیم را خوب به یاد می آورم. به یاد می آورم که غایت خیالم قبول شدن در یک رشته فنی در دانشگاه بود. بخش هیجان انگیز تصوراتم، همکلاس شدن با پسرهای خوش تیپ و جنتلمن بود. خیالم به هیجان می آمد و دیگر پا از این فراتر نمی گذاشت. من در خیالم با کسی دوست نمی شدم، با کسی ازدواج نمی کردم. خیالم را ترسانده بودند.  پا گذاشتن خیال در منطقه ممنوعه را قدغن کرده بودند. خیال من همه قوانین را بی چون و چرا پذیرفته بود. 
من در خیالم تفاوتی میان رشته های متعدد فنی نمی دیدم. من شغل ها را نمی دیدم. من اصلاً به آینده فکر نمی کردم. تنها نمی خواستم دبیر باشم اما تصویری نداشتم از آنچه می خواستم باشم. آدم بی خیال کور است. آدم کور ـ آن هم کوری که به کوریش واقف نیست ـ به آسانی در چاه می افتد. یا به هر مقصد ناشناخته ای می رسد. اما آدم بی خیال در واقع کور نیست چشمانش را بسته. چشمانش زمانی باز می شوند که  روحش یا جسمش با درد عجین شوند، وقتی خنجری بزنند بر جسمش یا روحش.
من خیالات بیست سالگیم را خوب به یاد می آورم. من در خیالم با مردی ازدواج می کردم. من در خیالم سن ازدواج را بیست سالگی می دیدم. من به عشق ابدی معتقد بودم. نهایت بیست و  دوسالگی. من در خیالم با هر مردی می توانستم بسازم. وظیفه من ساختن مرد بود اصلاً. من در خیالم اصلاً شرط و شروط نمی دیدم، پول نمی دیدم، مشکلات روانی پایدار نمی دیدم. من در خیالم انسان های بدون تغییر تا پایان عمر نمی دیدم. من هیچ نمی دیدم. من در خیالم حتی س*کس با همسر نمی دیدم. من هیچ نمی دیدم. من با چشمان بسته به آغوش زندگی رفتم.
من نمی دانستم خیالم تنها مال است مال من. قلمرو من است، قلمرو من. نمی دانستم خیالم ممنوع ندارد، تنها بازشناسی خیال از حقیقت کار من است. باید بدانم که خیال برای کشف است. برای فرضیه ساختن. فرضیه هایی که الزاماً راه به دنیای واقعی ندارند. می شود در دنیای خیال یک فرضیه ساخت، بعد نابودش کرد. می شود یک زن خانه دار با نقش ضعیفه خانواده و والده آقا مصطفی که هرگز لذت ارضا* شدن را تجربه نکرده در خیالش با مرد دیگر ب*خوابد و پر شود از لذت ار*ضا. بعد رخت هایش را بپوشد و باز گردد در نقش ضعیفه حقیقیش و در دنیای حقیقی تا زمان مرگ در آن نقش حقیقی تلخ باقی بماند. 
من بارها در چاه افتادم. من بارها از مسیر زندگی جا ماندم. من آثار خیلی از آن بی خیالی ها را هرگز نتوانستم و نخواهم توانست از زندگیم و سرنوشتم بزدایم. زمان به عقب باز نمی گردد و کائنات ساکن نمی شوند و منتظر نمی مانند.
دخترک حلقه را از دور عود درآورد و پرسید: مادر میشه بقیه انگشتراتم بدی به من؟
گفتم: نه، دیگه باید بریم مدرست دیر شد.
هوچهر می توانست مابقی تصوراتش را به گونه ای دیگر در مسیر بسازد. بی همه دیگر انگشتران مادرش. باید تصوراتش خودشان را با شرایط موجود تطبیق می دادند.
دستانم پر بود از نخ هایی که بسته بودم دور انگشتانم. نخ های یاد آوری که یادم باشد برای هوچهر چنین کنم و چنان کنم.
نخ امروز این بود: یادم باشد خیالش را آزاد آزاد بگذارم. یادم باشد به خیالش جهت بدهم و آن را به چالش بکشم. خیالش را هل بدهم آن دورترها. اصلاً خیالش را آنگونه بسازم که خود پرواز کند به همه آنسوها؛ خیالی که تمایل داشت به پرواز کردن و دوردست رفتن. یادم باشد به او بگویم یادش باشد خیالش قلمرو هیچ کس نیست جز خودش؛ نه قلمرو من، نه عاشقش، نه شیطان، نه هیچ کس دیگر. یادش باشد در خیالش معلم بشود، یک معلم که مادر است و دو فرزند دارد. در خیالش دکتر و هنرمند و نویسنده و کارگر فروشگاه زنجیره ای و ...بشود. یکبار شخصیتی که مادر نیست، بار دیگر شخصیتی که مادر است. همه احتمالات را خیال کند. تا آخر تمامشان برود. بعد تمام فرضیه ها را کنار هم بچیند و ببیند بر اساس کدامشان می خواهد دنیای حقیقی را بسازد.
من آن روزها خیال نکردم. اصلاً نمی دانستم یک زمانی  یک ژئوفیزیست می شوم در آمریکا که یک دختر پنج ساله موفرفری دارد. من یکی از همه احتمالاتی را که می شد من باشم انتخاب نکردم. من با یک اتفاق در این نقش افتادم.
دنیای موسیقی را هرگز تجربه نکردم و این روزها کنار هوچهر تجربه می کنم. تنها تجربه من از دنیای موسیقی، آن ارگ کاسیوی چهار اکتاوه بود که ساکن کمدهای بالای منزل مادرم شد. فراموشش کرده بودم. وقتی لوازمم را حراج زده بودم در جمعه بازار همشهری، یک آقایی تلفن زد و پرسید در لوازمتان ارگ ندارید؟ من یاد ارگی افتادم که پر بود از دنیای موسیقی ای که من هرگز تجربه اش نکردم. ارگ را به آن آقا دادم به مبلغ بیست هزار تومان.
سوار ماشین می شویم، رادیو را خاموش می کنم تا صدای تخیلات دخترک را بشونم. من پنج ساله بودم در دنیای خیال انگیزم، من پانزده ساله می شدم و در خیالم پسران پانزده شانزده ساله را در آغوش می گرفتم. من در خیال پانزده ساله ام عشق ابدی را تجربه می کردم. من بیست ساله می شدم با تخیلات پخته تر. با بیست سال تجربه خیال پردازی و بازیگوشی در دنیای فانتزی. در بیست سالگی عشق ابدی حتی به دنیای خیالم هم راه پیدا نمی کرد. من سی ساله می شدم. من پنجاه ساله می شدم. من و دنیای تخیلام همسن و سال بودیم.
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.