هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers
‏نمایش پست‌ها با برچسب لبخند اجباری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لبخند اجباری. نمایش همه پست‌ها

یک کروموزوم ایگرگ به من قرض بدهید!



اگر گمان کرده اید که تا پیش خواندن کتاب "مردان مریخی و زنان ونوسی" می دانستم غار تنهایی مردانه کجاست و یا از زیستن آن اژدهای مخوف درب غار، روحم خبر داشت، سخت در اشتباهید!
اگر گمان کرده اید که باور کردم پُرم از فراز و فرودهای هورمونی و تواماً، خالق، مادر بودن را هم بر این بی نظمی ها سوار کرده، یو آر این د رانگ وی! من بدون باور همه بالاها و تمام پایین ها، تمام گریه ها و خنده ها و بی نظمی ها را انداختم گردن یک خود وجودی که اصلاً تعریف این یکی را نمی دانم کجای دلم بگذارم! اما به هرحال تلاش کردم فرازها و فرودها را به یک مسیر بی تلاطم هدایت کنم.
اصولاً یکی از فانتزی های پررنگ ذهنی ام، قرض گرفتن یک کروموزوم ایگرگ برای چند هفته است. چند هفته تا فرصت داشته باشم بیش از یک ماه را در یک اتوبان بی فراز و فرود هورمونانه برانم. بی شک پس از سی و اندی سال راندن در جاده های کوهستانی و پرتلاطم و هیجان انگیز، شاید بد نباشد به یک اتوبان خلوت پناه ببرم، یک مجموعه انتخابی از قطعات باخ و کلایدرمن انتخاب کنم، از گزینه بی مصرف "کروز" روی فرمان اتومبیل ذهنم برای یک بار هم که شده استفاده کنم، صندلی اتوموبیلم را کمی عقب تر بدهم، با آرامش به جاده چشم بدوزم  و آن اتوبان مردانه را تجربه کنم!
بعد با آن کروموزم میکروسکوپی می توانم یک غار تنهایی داشته باشم که پر نباشد از پی پی بچه و عذاب وجدان های خستگی ناپذیر مادرانه و از همه بهتر صاحب یک اژدها هستم برای خودم! از آنجا که بارها قربانی شعله های جانسوز اژدها بوده ام، یک ترینر برای اژدهایم اجیر خواهم کرد تا تربیتش کند کمی متمدن تر با راه گم کرده ها برخورد کند و پیش از ها کردن در صورت یک دلسوز، یک مهربان، یک ناآگاه، ابتدا کمی لیسش بزند، به یک تابلوی اخطار شامل دستورالعمل رفتار با ساکن غار اشاره کند و بعد اگر دلسوز ناآگاه باز هم از خودش زبان نفهمی به خرج داد، یک های ملایم در صورتش بکند و اگر باز هم کوتاه نیامد، با یک شیشکی گوگردی از فضا دورش کند و اگر باز هم دلسوز ناآگاه، ناباورانه تصور کرد که در حال کمک کردن است و برای هیچ چیز خلق نشده، جز ورود به آن غار کذایی، مجاز باشد جزغاله اش کند و قطعاً سوزاندن هم به مثال اعدام، روش های بی دردتر و بادردتر دارد که اگر انبساط مالی ام اجازه داد،  اژدهای نازنینم را در کلاس های تخصصی تر ثبت نام خواهم کرد.
بعد کمی به داد فرصت های شغلی ام خواهم رسید. می توانم برای چند هفته، هر روز دست کم هشت ساعت، در تمام لحظات به یاد نداشته باشم بچه چی خورده، کجا رفته، فلان کلاسش ساعت چند است، برای ناهار فردایش از کدام فروشگاه باید خرید کنم، چند وقت است کدام غذا را نخورده، قرص های ویتامینش رو به اتمام است و فلان کتاب آموزشی را تا کجا حل کرده، کدام لباس و کفشش دیگر اندازه اش نیست و بدون عواقب ترشح آن هورمون دائم الجوشان مادری، ببینم رییس وقتی بر سرش مشت می کوبید که بودجه اش فلان شده و بهمان، دقیقاً چی می گفت! بعد بپرسم خب رییس حالا خون خودتو کثیف نکن، حواسم کاملاً با توئه، هورمونامو خاموش کردم، بقیه کانالای ذهنمم که صدتا مطلبو همزمان پردازش می کردن که آخر هفته مهمون کی هستیم و کجا باید بریم و به کی باید کادو بدیمو از کجا کادوشو بخریمو به کی باید زنگ بزنمو تو ایران مامانم چی کار کردو .....خلاصه بقیه صد کانالو خاموش کردم، گفتی بودجت چش شده بود؟!
بعد حتماً می توانم وقتی مسابقه فوتبال تماشا می کنم اوج هیجان را تجربه کنم، می توانم روی میز مشت بکوبم و کنترل تلویزیون را به خاطر " آن شوت اشتباه" خرد کنم. نبود این کروموزم ایگرگ باعث می شود نه تنها از دیدن آن شوت اشتباه آن حجم از عصبانیت را تجربه نکنم که دیدن آن گل زیبا هم اصلاً به چشمم دلیل مهمی برای آنهمه هورا کشیدن و دست زدن و بالا و پایین پریدن نیست. بدون کروموزوم ایگرگ، یک لبخند قناعت می کند! آدم عاقل  وقتی کودک یک ساله اش توانست توپ را به درون سبدی که در یک متری اش قرار دارد پرتاب کند و درون سبد جا بدهد، هورا می کشد!
و البته مطالب مهمتری برای بررسی دارم که سیاست های بی ایگرگ بودن فعلی اجازه علنی ساختنش را نمی دهد، چرا که "با بی ایگرگ" بودنم می دانم که اگر بدانید تا کجای فیهاخالدون ایگرتان را کندکاو خواهم کرد، دیگر ایگرگتان را قرض نخواهید داد!
و متعهد می شوم پس از یک ماه چرخیدن در همه زوایای بی پایان وبه شدت متفاوت نشآت گرفته از این ایگرگ فینگیلی که مصداق "فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه" می باشد، صحیح و سالم بی آنکه دم مبارکش را خم کرده باشم یا دندانه هایش را کج کرده باشم، به شما برش گردانم. (این شکلی =>  Y)

و صدالبته به عنوان یک "بی کروموزوم ایگرگ" تمام نوشتار فوق داستان تخیلی است و هرنوع تشابه بین داستان فوق و ایگرگدارها کاملاً تصادفی می باشد.





همان پنج دقیقه

کودکان فرشته اند و لذت خاصی دارد مادر یک فرشته بودن.
و فانتین بینوایان تنها یک افسانه نبود و هر مادر یک فانتین بالقوه  است و برای آن لبخند جادویی کودکانه همه موها و دندان هایش را با لذت تقدیم می کند.
اما حتی مادر یک فرشته هم گاهی دلش می خواهد تنها برای پنج دقیقه مادر نباشد، کسی مسلسل وار صدایش نکند، به کسی آب و دان ندهد، یاد آرزوهای گم کرده اش بیفتد، اصلاً پنج دقیقه مادر نباشد تا باز دلتنگ هورمون هایش بشود و با سر برود زیر چرخ مادری، موها و دندان هایش را بفروشد و با لثه های بی دندان و سر کچلش از ته دل بخندد.

اما نمی شود منکر این واقعیت شد که چلوکباب هرقدر هم خوشمزه باشد و یک شخصی عاشق سینه چاک چلوکباب، بی شک دلش می خواهد گاهی پنج دقیقه چلوکباب نخورد!

اما فرشته ها خیالت را می خوانند. لازم نیست روی یک پلاکارد، بزرگ بنویسی من برای پنج دقیقه مادری را طلاق داده ام، اصلاً پنج دقیقه می روم مرخصی، به همه آبروی خودم و اجدادم قسم سر پنج دقیقه بر می گردم. تنها آرزو کردنش، تصور کردنش، تمام و کمال حاضر نبودن روح مادرانه کافی است تا این فرشته های کوچک پر شوند از ناامنی، از خواهش، خواهش برای پنج دقیقه نرفتن. زود می ترسند.....هیچ مرهمی ترسشان را آرام نمی کند، مرهمی جز نرفتن مادر که نکند وقتی رفت، وقتی  همه خواهش های بی پایانم روی سرش نبود، آنقدر کیفور شود که دیگر بازنگردد؟! 
چه می دانند خالق، طناب هورمون ها را آنچنان به گردن مادران گره زده که اگر به برزخ هم بیندازدشان، چنان بر دیوارهای برزخ مشت می کوبند و التماس می کنند که کودکشان تنها مانده که حتی دل عزراییل و دستیارانش هم نرم می شود و برشان می گردانند (خودم چند مثال عینی می شناسم که همین طوری از تیم عزراییل مرخصی گرفتند، برگشتند!)
پنج دقیقه مرخصی، یعنی کودک مسلسل وار صدایت خواهد کرد، یعنی لباست را می کشد که بروی با او بازی کنی، یعنی همه جا را درهم و برهم می کند و با چوب های تزیینی، روی شمع های تزیینی کنده کاری می کند و کنده کاری ها را روی میز می سابد و با دقت پهنشان می کند که به سادگی پاک نشوند و مابقی را هم روی زمین می ریزد که داد بکشی، که خیالش راحت باشد، حواست جای دیگر نیست. یعنی همان پنج دقیقه است که تشنه است و خودش نمی تواند به تنهایی آب بخورد، گرسنه است، کارتون می خواهد، باید لباسش را در بیاورید، تنها شما را می خواهد و می خواهد در آغوشتان باشد، می خواهد بوسه بارانتان کند، می خواهد نمک گیر بوسه هایش بکندتان، همه غمزه هایش را به نمایش بگذارد تا دلتان به رحم بیاید و اینکه امروز روز خوبی نگذرانده اید و باید پنج دقیقه مغزتان استراحت کند، با رییستان تفاهم ندارید، چند عدد موی سفید به خرمن سفید قبلی اضافه شده و بابتش خوشحال نیستید، شام نپخته اید و بی غذا مانده اید و خود و کودک گرسنه اید و مانده اید با اینهمه خستگی چطور به یک غذای آسان برسید، یک مهاجر تنهایید که آقای شیرتان هم زیاد ماموریت می رود، اینها همگی نان آو هیز ار هر بیزینس است*!

حواستان باشد اگر مادر شدید، در حضور فرشته ها هیچ سراغی از  پنج دقیقه مرخصی نگیرید که اگر آقای شیرتان هم بخواهد حمایتتان کند، مثلاً کودک را سرگرم کند که شما پنج دقیقه تنها باشید، کودک می داند این پنج دقیقه در اتاق نشستن شما همان مرخصی خوفناک است، پس تمام پنج دقیقه پشت در جیغ خواهد کشید!

نه اینکه هیچ وقت نشود مرخصی رفت، تنها در حضورشان، در حرم مطهرشان نمی شود رفت! حالا اگر مادر بینوا خانه دار است و فرصت زیرآبی رفتن ندارد، باز هم نان آو هیز ار هر بیزینس!*


 *none of his or her business 


اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



صدای ننه قدقد از جهنم نوای آزادانه تری است


اصولاً وبلاگ نویسی پدیده عجیبی است و قدما و بزرگان هیچ برایمان درباره اش به جا نگذاشته اند.
نمی شود بروی کتاب حافظ و سعدی و مولوی را بخوانی درس وبلاگ نویسی بگیری. اصلاً با کتاب نوشتن خیلی فرق دارد. وقتی یک چیزی نوشتی، صدها نفر می توانند کپی نوشته هایت را جایی برای خودشان نگه دارند. یعنی اینکه پشیمان بشوی و آرشیوت را پاک کنی هیچ فایده ای ندارد. اینکه عکس هایت را بدون محافظت از سیو شدن گذاشته ای، یعنی معلوم نیست الان چندتایش کجاها موجود است.
خب تا زمانی که آدم اول برای خودش می نویسد و بعد تنها چند دوست وبلاگی ناشناس خواننده اش هستند، به این موارد فکر نمی کند اما این افکار زمانی می آیند که وبلاگت شناخته می شود. 
مثلاً الان همه دوستان آقای شیر و مادرم و فک و فامیلم و دوستان دانشگاهم و همه آنها که نمی دانم خواننده خاموشند یا روشن می دانند زیپ شلوارم یک بار خراب شده. خب یک نویسنده خوب باید به این نکات فکر نکند اما من آنقدرها هم که مدعی بودم آدم شجاعی نیستم و فکر می کنم وقتی درباره زیپم می نویسم حتماً از آن پس با هرکس روبرو می شوم دارد به زیپم نگاه می کند. یعنی نمی دانم همه آنها که در زمان حیاتشان یک اتوبیوگرافی نوشتند، چطور ادامه حیات دادند و در واقع چقدرش را سانسور کردند؟ چطور پاسخگوی شخصیت های دیگر داخل داستان بودند که با آنها در زندگی واقعی در تعامل بودند و در واقع چقدرش را توانستند درباره دیگران عادلانه بنویسند؛ شجاعتش را داشتند یا بینشش را و یا از قلم شیوایشان برای مقاصد پلید انتقام جویی و مشابهش استفاده نکردند.
و وبلاگ های زیادی می شناسم که ابتدا در بخش "درباره من" نامشان، رشته شان و .. را نوشته بودند اما کم کم اول درباره من را پاک کردند، بعد عکس هایشان، بعد آرشیوشان و بعد دیگر ننوشتند. یعنی شجاعت آدم نم می کشد وقتی می داند اگر درباره کسی اینجا نوشت، به احتمال قریب به یقین آن کس این نوشته ها را خواهند خواند. غر زدن ها محدود می شود. چرا؟ دلیلش پر واضح است! نیاز به نوشتن ندارد.
خلاصه می شود یک اعتیادی که آدم می خواهد رهایش کند اما او آدم را رها نمی کند.
من برایش یک راه حل سراغ دارم اما خب عجالتاً عملی نیست و دست یاری به سمت دانشمندان دراز می کنم. راه حل من گونه ای مردن است:
البته پیش از آنکه بمیرم، اول باید متقاعدم کنند که این عقایدی که درباره تناسخ وجود دارد یک اعتقاد مزخرف بیشتر نیست و اگر مُردم بار بعد در جسم یک گربه ملوس که خوب میو میو می کند یا یک سوسک توالت چشم نخواهم گشود. بعد یک اینترنت بین السیاره ای یا بین الدنیایی هم موجود باشد. آن وقت من آنجا درباره حور و پری ها و یا همه همقطاران جهنم ام یا اصلاً مهاجرتم (با عنوان مهاجرت مثل همین وبلاگ!) از جهنم به بهشت برایتان مطلب خواهم نوشت و پرایسوی اش را اینگونه مشخص می کنم: تنها برای کره زمین هوا شوند، بعد پشت سر همقطارانم هرچه دلم خواست می نویسم و خیالم راحت است پست هایم در آن دنیا به نمایش در نمی آیند. 
مثلاً می نویسم همان خدیجه خانم خودمان که یادتان هست... الان حوری عمو فریدون است اینجا. البته من جهنمی هستم و ویزایم برای مهاجرت به بهشت نیامده و نمره تفاله ام (یک چیزی معادل تافل مثلاً) آنقدرها خوب نشده که همان ردیف خدیجه خانوم به من منزل بدهند اما یک وقت هایی آن دورترها می بینمشان! وقتی می خواهند کمی سولاریوم استفاده کنند با فاصله نسبتاً دوری از مرز جهنم می نشینند و می بینم چطور دل می دهند و قلوه می گیرند. راستی چون خدیجه خانم آن دنیا به پای بچه هایش سوخت و شوهر نکرد خب الان پاسپورت بهشت دارد و اینجا هم که می دانید دیگر لازم نیست مثل آن دنیا خودش را بپوشاند و من نمی دانستم بینوا در هیبت بیکینی می تواند اینهمه برازنده باشد. یا اینکه فرهاد خواننده یادتان هست می گوید حاضر به مهاجرت به بهشت نیست، قبلاً مهاجرت کرده می داند جز دربدری هیچ فایده ای ندارد. همین جهنم را به تجربه دوباره مهاجرت ترجیح می دهد.

خلاصه همه حرف های خاله زنکیم یتیم نمی مانند مثل حالا! 

اما خب از آنجا که دانشمندان مشغله های مهم تری نسبت به گرفتاری های  وبلاگ نویسان بینوا دارند، اینها فقط در مرز تئوری پردازی باقی می مانند.

گاهی آدم فکر می کند در این دنیای مجازی هم آخرش مجبور می شود مهاجرت کند، برود یک جایی که کسی نمی شناسدش و درحالیکه دارد از تنهایی دق می کند، در آزادی خانه جدید خودش را خفه کند!

اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.




زیپ


از کلاس ترینیگ در برابر نگاه همه سی نفرشان آمدم بیرون که بروم گلاب به رویتان دستشویی. من تنها خانم کلاسم.
در دستشویی زیپ شلوارم لج کرد و بالا نمی آمد و مانده بودم چطور برگردم همانجا که بودم درست روبروی سی مرد که با احتساب استاد محترم می شدند سی و یکی.

راه حل ها را یکی یکی بررسی کردم:
اول کیفم را بگیرم جلویم  و سریع بروم خانه که دیدم غیبت در کلاس ترنینگ باارزش تر از طلا آنهم بدون اطلاع استاد مساوی اخراج شدن است و دیدم کمی به آدم بخندند بهتر است. 
بعد گفتم کیفم را بگیرم جلویم بروم داخل کلاس، دیدم اگر زیپ من امروز لج می کند، حتماً هم استاد صدایم می کند بروم یک چیزی آن بالا بگویم. از تصورم خودم و زیپم آن بالا با کیف یا بی کیف عرق سرد بر پشتم نشست.
بعد افتادم به جان بلوزم تا بکشمش پایین تر اما دوزنده بدون درنظر گرفتن زیپ شلوار من بلوز  را سرهم کرده بود.  
بعد یاد دامنم افتادم که توی ماشین بود که ببرمش خشکشویی اما بعد یاد نداشتن جوراب و مابقی گرفتاری ها افتادم و دیدم این هم منتفی است. اصلاً وقتی همه می دیدند من آنجا را سالن مد تصور کرده ام و میان کلاس تغییر لباس داده ام، از تصور آنچه می اندیشیدند خیلی عصبانی شدم. یقین دارم زیپم به ذهن کند هیچ کدامشان نمی رسید!
بعد فکر کردم بروم به آفیسم و ببینم با سوزن ته گرد و گیره کاغد می توانم فکری برایش بکنم یا خیر.

خب تا همین جا کافیست. خیلی به گرفتاری هایم خندیدید.

آخرش کدام را انتخاب کردم؟

هیچ........ زیپم درست شد، برگشتم سر کلاس!
اما همین الان شلوار اضافه توی کیسه کنار در خروجی است تا فردا فراموشش نکنم بگذارمش توی ماشین برای روز مبادا! 


اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



گدای آمریکایی


حتماً تا به حال بارها از تلویزیون ایران درباره گداهای آمریکایی شنیده اید و بارها از خود پرسیده اید آیا به راستی گدای آمریکایی وجود دارد؟!
جانم برایتان بگوید که بهله، درست شنیده اید وجود دارد!
اما خب شاید ظاهرشان یک تفاوت های خیلی جزیی دارد با آنچه شما در ذهن از گدا به تصویر کشیده اید.
مثلاً خب گدا هم صورتش آفتاب سوخته می شود وقتی شغلش اینگونه است که تمام وقت زیر آفتاب باشد، پس حق دارد یک چتر بگیرد بالای سرش و لابد ضد آفتاب با اس پی اف مناسب هم بمالد.
عینک دودی هم لازمه بی چون و چرای گدایی کردن است، مگر نمی دانید اشعه یو وی با چشم و خصوصاً دور چشم چه می کند! پزشک ها برای پیشگیری از ایجاد چروک های دور چشم مادام توصیه می کنند تا عینک دودی فراموش نشود.
در شغل گدایی باید کفش راحت پوشید تا کفش نامناسب مانعی برای پیشرفت در کسب و طی پله های ترقی نباشد. بهتر است ترجیحاً یک کفش ورزشی مارک دار خنک مناسب تابستان باشد تا پا نفس بکشد، هرچه باشد پا قلب دوم بدن است، نمی شود که بی توجه بود به این قلب دوم.
جوراب سفید، بهداشتی ترین و مناسب ترین نوع جوراب برای پوشیدن همراه کفش ورزشی است. میکروب ها که با هیچ ترفندی نمی توانند خود را در پهنه اش مخفی کنند و رنگ بازتاب کننده اش گرما را در خود نگاه نمی دارد.
و قطعاً وقتی گدای محترم یک عضو معلول دارد یا ندارد اما حس پیاده روی ندارد، حق مسلمش است که یک ویلچیر تمام اتوماتیک داشته باشد، آخر مگر گدا جان دارد با دست های رنج دیده اش که ساعت ها چتر را نگاه داشته است، چرخ های ولیچیر بچرخاند، اصلاً مگر گدا دل ندارد که با ویلچیر برقی تند براند و ویراژ بدهد؟!
ساعت مچی هم لازم دارد، یعنی بدون ساعت مچی در خیابان چطور بداند ساعت کارش چه زمانی به پایان می رسد؟ اصلا دیر برود جواب همسرش را چه بدهد؟!؟! یا چطور بداند قیمت ساعت کاریش به طور متوسط یا لحظه ای چقدر است؟

فکر کردید شوخی می کنم؟ نه جانم تمامش جدی بود، عکس هم فوتوشاپ نیست، در اینترنت هم پیدایش نکرده ام، با دستان خودم عکس گرفته ام و گدای متشخص و متمدن آمریکایی هم بابت عکس گرفتنم برایم دست تکان داد و لبخند زد!





اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.





شرح حال

نام بیمار: سیفون

نام پزشک معالج: دکتر شیر

وضعیت: بیهوش!


جناب آقای دکتر شیر

با سلام به استحضار می رساند، وضعیت سیفونی که تمام عصر جمعه خود را برای درمانش و جراحیش صرف نمودید، از وضعیت چکه های قطره قطره به شکل زیر درآمده است:

به محض اینکه شیر کنارش را باز می کنیم تا به هوش بیاید، به مایع حیاتش که متصل می گردد، از تمام درزها و سوراخ هایش آب به بیرون فواره می زند و نخ بینوایش را که می کشیم، با تشنج و تکان های شدید، آب های داخل شکمش را به بیرون خالی می کند و تمام بخش را خیس می کند. بعد هم که ظاهراً دیگر سیستمش اتوماتیک شده، بدون کشیدن نخش (دقیقاً وقت گرفتم) هر چهل و پنج ثانیه یک بار باز با تشنج و رعشه، آب هایش را خالی می کند (باز هم تاکید می کنم بدون اینکه به نخش دست بزنیم هر چهل و پنج ثانیه یک بار شکمش خالی می شود) و این وضعیت ادامه دارد تا مایه حیاتش را قطع کنیم. پزشک کشیک می گوید این تشنج ها کمی هم شباهت به عطسه دارد و شاید به خاطر دستکاری دل و روده اش حساسیت هم پیدا کرده یا آنکه آچار شما در شکمش جامانده و عجالتاً آنتی هیستامین تجویز کرده و بتامتازون هم که کورتون است و بر هر درد بی درمان دوا. مورفین هم داده ایم تا بیهوش باشد و فعلاً گندش در نیاید تا شما تشریف بیاورید و با دستان شفابخشتان مرهمی بگذارید بر زخمش.

به خانواده بیمار هم گفته ایم که عمل رضایتبخش بوده و فعلاً بیمار خواب است و پزشک معالجش باید ویزیتش کند.

ارادتمند شما هدنرس بخش

ننه قدقد


اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



وقتی که تبدیل به یک قلم سرگردان شدم

عالم وبلاگ نویسی هم مثل هر دنیایی امراض مخصوص به خود دارد. در دنیای واقعی آنفوانزای باغ وحشی داریم (آنفوانزا + نام حیوان دلخواه)، طاعون داشتیم و وبا و غیره. در دنیای مجازی هم یبوست داریم و اسهال داریم و تب داریم و غیره. احتمالاً روند رشد بیماری های دنیای حقیقی بدین گونه بوده است که ابتدا اسهال و استفراغ ایجاد شد و بعد پیشرفت کردند و وبا بدست آمد. تب حضور داشت و ترکیب تمام اینها آنفولانزا را ایجاد کردند.

دنیای وبلاگ نویسی، دنیای جدیدی است که به نظر می رسد امراضش در حال طی نمودن همان روند هستند و به احتمال قریب به یقین باید چشم انتظار امراض دیگر وبلاگی نیز باشیم.

ملت، تب وبلاگ نویسی می گیرند، بعد اسهال می گیرند و مدام می نویسند و می نویسند، بعد آنقدر در این دنیای مجازی پرسه می زنند که به حالت تهوع و استفراغ دچار می شوند. گاهی یبوست می گیرند و مسهل ها تنها فشار را بیشتر می کنند و مطالبی ایجاد می کنند که به بخش سانسور تعلق دارند و قابلیت نوشتن ندارند و دل درد را شدیدتر می کنند. وقتی هم که مطالب شروع به خارج شدن می کنند بیات شده اند و باید فایل های وردش (word) را به زباله دان ریخت! (حالا اگر دلتان می خواهد مطالب بیات دنیای مجازی را با همان بخش بیات دنیای حقیقی مقایسه کنید مختارید!)

اما از تمام امراض فوق بدتر، مرضی است که پایش را در کفش دنیای واقعی فرو کرده و آنجا را نیز متلاطم نموده است. نمی دانم تا به حال شما نیز به چنین مرضی گرفتار شده اید یا خیر. اما برای اینجانب دنیای واقعی تبدیل به بخشی از دنیای مجازی شده و هر پدیده ای که رخ می دهد تنها به نوشتنش می اندیشم. در خواب و بیداری می نویسم و می نویسم. می خندم، خنده ام را با جملات در ذهنم توصیف می کنم، عشق می ورزم، می میرم، خواب می بینم و.... در ذهنم می نویسم که عشق ورزیده ام، مرده ام و خواب دیده ام. وقتی اسهال وبلاگی شدت می یابد، این بیماری نیز بیشتر عود می کند.

آنقدر نوشتن برایم لذت و آرامش به دنبال دارد که می ترسم به دنیای مجازی مهاجرت کنم. آنگاه دیگر نمی دانم کدام دنیا حقیقی و کدامیک مجازی است. حتی نگرانم که فراموش کنم کدام دنیا ابتدا حقیقی بوده و کدام مجازی.


پانوشت: در حال اسباب کشی هستیم. با توجه به مطالب فوق که نوشتم، تلاش می کنم تا در همین شرایط سخت باز هم بنویسم



در باب کامنت گذاران

به احتمال قریب به یقین، اگر د*ین اس*لام در عصر حاضر ظهور می کرد یا دری به تخته می خورد و یک ورژن جدید آن به بازار می آمد، قطعاً در آن اح*ادیثی در باب کامنت گذاران، در بح*ار الانوارش ثبت و ضبط می شد.

این روزها کامنت گذاشتن هم برای خودش اصول و آدابی پیدا کرده و گاهی با پدیده هایی روبرو می شویم که تنها انگشت به دهان می ایستیم و تماشا می کنیم.

به احتمال قریب به یقین اگر اح*ادیث مربوط به کامنت گذاشتن را مرور می کردیم با ح*دیث "خدا کامنت گذاران را دوست دارد" شروع میشد و قطعاً ادامه پیدا می کرد " که ای وبلاگ نویسان برحذر باشید که میان این کامنت گذاران به ظاهر با ایمان، منافقانی هستند که تنها می آیند تا خانه تان را ویران کنند."
یا اینکه " ای کامنت گذاران! همانا آگاه باشید که گاهی می روید که برای یک وبلاگ نویس کامنتی از سر دلسوزی بگذارید و می روید دلش را جزغاله می کنید و بر می گردید، اینجاست که خداوند به جای بهشت، شما را به درک واصل خواهد کرد و در آتش دوزخ جزغاله تان می کند
!" . و مثال هایی خواهد آورد از مردمانی که از دست کامنت گذاران خانه هایشان را با خاک یکسان کردند (مانند اوروگوئه بهشت ناشناخته) یا آن دیگران که ساعت ها گریستند که فکر کنم همه وبلاگ نویسان با این گونه آفت ها آشنا باشند.

زمانی هم که میانمان ادیب و ادبایی پیدا می شوند، دسته ای از کامنت گذاران می روند و با طبع اسطوره سازی خود که خیال می کنند دیگر شخص ادیب باید معصوم از گناه که هیچ، معصوم از اشتباه باشد یا با حسادت آشکار خود از اینکه اشتباهی یافته اند و اشتباه طرف را در بوق و کرنا می کنند و لذت می برند! اصولاً این دسته از افراد به شدت هم ترسو بوده و ناشناس پیام می گذارند! اصلاً نمی دانم چرا ملت غیور ایران همیشه فکر می کنند برای بزرگ بودن باید معصوم بود؟!

از اح*ادیث دیگری که در بح*ار الانوار ـ ورژن دوهزار و چند ـ نوشته می شد این بود که " ای کامنت گذاران همانا آگاه باشید که خدا که هیچ، وبلاگ نویس هم می داند که شما پست را نخوانده اید، فکر کرده اید به شما اجر و مزد تعلق خواهد گرفت بابت کامنتی که گذاشته اید؟! (این تفسیر می شود که خر خودتانید!) هرگز! تازه بابت این ایرانی بازیتان که همه جا متوسل به تقلب می شوید، خداوند به ازای هر کامنت جعلی یک متر مربع خاک جهنم به شما خواهد داد که موظفید در خاک شوره زارش گندم به عمل بیاورید و چون نتوانستید، فرشتگان، پس گردنی نثارتان خواهند کرد و خواهند گفت خاک بر سر بی لیاقتتان! تا مفهوم تقلب را درک کنید!"
در ح*دیث دیگری هم خواهد آمد که "ای کامنت گذاران این تبادل لینک دیگر چه صیغه ایست؟! خب می خواهید کسی را لینک کنید مختارید اما چه کسی گفته او هم موظف است شما را لینک کند؟! مثلاً کسی که وبلاگش از ده وبلاگ برتر وبلاگستان است و عرق جبین ریخته و ساعت ها از عمر عزیزش را صرف خانه اش نموده یا آنکه یک هنرپیشه یا شخصیت ادبی یا هنری مشهوری است، چطور باید یک وبلاگ ....(در نقطه چین می توانید لغات: در پیت، سپور محله شان و یا هر لغت مزخرف دیگری که دوست دارید، جایگزین کنید!) را لینک کند؟ کجای این منصفانه است؟ کامنت گذاران همانا اگاه باشید که درست است که خداوند کامنت گذاران را دوست دارد اما بی عدالتی و زورگویی و سلب آسایش همسایه را نمی پسندد."


خودتان هم می توانید تمام اح*ادیثی که در باب کامنت گذاران با ایمانی که با کامنت های زیبای خود به وبلاگ نویس انرژی و امید و گاهی درس زندگی می دهند و لحظات شیرینی برایش می سازند و ... را تصور کنید. برای مثال وعده غلمان و حوری و درختی که سیب را به دستتان می دهد و نهرهای شیر و ش*راب را فراموش نکنید.



فعلاً همین ها را داشته باشید تا بعد!



این هم مناجات ننه قدقد: یا رسول الله! یا ائمه معصومین ! و بارالها! تنها مزاح کردیم. ما را از دست این امت مسلمانت که چون با شما شوخی کرده ایم، می آیند و ما را سلاخی خواهند کرد، نجات بدهید (اگر تنها به خوابم بیایید و بگویید کدام سفارت ویزا می دهد تا از دست اینها متواری شویم هم کافی است، حالا اگر کمی هم به آنها گوشمالی بدهید که دستتان درد نکند!). هرچه می شود و ملت مسلمان از انجامش عاجز می شوند، می آیند به ضریح فرستادگان شما نخ می بندند، اما حالا که ما با شما شوخی می کنیم نمی دانم چه می شود که ناگهان ورق بر می گردد و فریاد وامصیبتا و امام مظلوم سر می دهند و فکر می کنند شما نمی توانید از خودتان دفاع کنید، خودشان وارد عمل می شوند و روزگارم را سیاه خواهند کرد.




وقت گردگیری رسیده

در زمین شناسی در رابطه با پیدایش لایه های زمین می خواندیم؛ اینکه روی هر لایه با لایه ای دیگر به مرور پوشانده می شود، لایه پیشین به زیر فرو می رود، این فرایند ادامه می یابد و لایه هایی که به مرور زمان به زیر فرو می روند، در اثر فشار و حرارت، دچار دگرگونی می شوند (دگرگونی یک تغییر شیمیایی است که سنگ ها پس از آن خواص اولیه خود را از دست می دهند و به سنگ دیگری تبدیل می شوند). وقتی لایه ای روی لایه دیگر قرار می گیرد، اختیار از لایه زیرین گرفته خواهد شد و اینجاست که لایه ای که در بالا قرار دارد، سلطان است. می تواند سال ها بیش از لایه زیرین خود سلطان بماند و شرایط قرار گرفتن لایه دیگر را فراهم نکند. هر لایه گذاری با انباشته شدن غبارهایی که توسط باد و ... در آن بخش انباشته می شوند، آغاز می شود و غبارها ضخیم می شوند و یک لایه ایجاد می کنند.

مادرها با شما هستم! غبار غم روی وبلاگ هایتان دارد ضخیم می شود! دارید دفن می شوید! هیچ حواستان هست؟ دشمن شادکن شده اید، منفعل شده اید!

این از نونوش که دیگر فراموش کرده، ما مادرها هر روز شیرقهوه صبحانه مان را در برابر نوشته های روزمره اش می نوشیدیم و با به اشتراک گذاشتن پی پی بچه هایمان و نوشته های طنزآلودش روزمان را با لبخند شروع می کردیم، عزیزم ما معتاد شده ایم، کمی هم به فکر ما باش! آن بادکنک سبزت دیگر دارد روی اعصابم رژه می رود!

این از منصوره عزیزم که دیگر نقاشی های شاد بابای نورا و نوشته های زیبایش را از ما دریغ کرده است!

همگی با هم به مرض مسری انفعال گرفتار شده ایم در حالیکه پادزهرش را در دامن داریم.

برخیزید! نسل آینده هنوز در دامان ماست، هنوز هم می توانیم شیرین های عبادی دیگری را بپروریم. تا همین جا هم حساب خود را از د*ولت تروریست فاشیستی در برابر چشم جهانیان جدا کرده ایم. تا همین جا هم جهانیان، تاریخ دوهزار و پانصد ساله مان و جوانان شاخصمان را که سال ها بود فراموش شده بودند، یافته اند و در برنامه های تلویزیونی شان درباره اش سخن می گویند. تا همین جا هم د*ولت استبداد نه تنها به هدفش – موافق بودن هشتاد و پنج درصد مردم ایران با د*ولت – نرسیده است، بلکه دنیا کلاه بردار می شماردش.

انتظار داشتید یک ر*ای در صندوق انداختید و دو کلوخ پرت کردید، پیروز شوید؟ نه جانم! از همین ر*هبر فعلی که تجربه دور و دراز دارد بپرسید که برای اینکه امروز در برابر چشم میلیون ها نفر با اقتدار !!! به هیکلمان بر..د و به شعورمان توهین کند، چند سال زحمت کشیده و عرق جبین ریخته است!

جنگ سرد است که نتیجه می دهد، برای جنگ سرد باید صبور بود. هوشمندانه ادامه می دهیم. جوان هایمان را ناجوانمردانه کشته اند، می دانم. می دانم تمام راه های ارتباطمان را بسته اند، می دانم. اما هنوز کبوترهای نامه بر هستند، تازه با دود هم می توانیم علامت بدهیم! اما ایرانیان خارج از کشور- همانها که در سازمان حقوق بشر پست های مهم را از آن خود کرده اند، همانها که جایزه نوبل صلح را به خود اختصاص داده اند و...- فراموشمان نکرده اند. شاید ما هم به اجبار به جمع ایرانیان مهاجر پیوستیم. وقتی کنار هم بمانیم، مغلوب نخواهیم بود. آنروز هوچهرها و آواها و ارشک ها و نوراها و فرازها و ساراها و .... دست در دست یکدیگر و با افتخار در برابر چشم آن دیگران اشعار سعدی و فردوسی را با صدای بلند خواهند خواند و اصالت دوهزار و پانصد ساله شان را به رخ آن ملل بی اصالتی که امروز برایمان فیگور تمدن و دموکراسی می گیرند، خواهند کشید.
(برای اثبات موفقیت جنگ سرد به فیلم "آخرین امپراطور" بیندیشید یا اگر ندیده اید ببینید، زمان بر است اما با حداقل نیرو به بزرگ ترین دستاوردها می توان رسید)

تنها اگر کنار هم بمانیم.....

حکایت همان پیرمدی که برای آموزش درس اتحاد به فرزندانش دسته های چوب را به آنها داد و ....


پس برخیزید، وقت گردگیری است.

به عنوان حسن ختام این پست، جوک زیرخاکی مربوط به حکایت همان پیرمرد دو خط بالاتر را می نویسم:
روزی پیرمردی در بستر مرگ بود و تصمیم داشت پسرانش را نصیحت کند. همه را فرا خواند و به هر یک چوبی داد و گفت: بشکنید، همگی شکستند، سپس به هر کدام دو چوب داد، باز هم شکستند، سه چوب... شکستند......، یک دسته بزرگ چوب، باز هم شکستند! پیرمرد عصبانی شد و فریاد کشید: بابا کوتاه بیاید، می خوام نصیحتتون کنم!

بخند دیگه! با شمام! بله با شما! بی مزه بود؟ قدیمی بود؟ تکراری بود؟ اصلا خودت برام تعریف کرده بودی؟ دلیل نمی شه نخندی! من اینهمه زحمت کشیدم در شرایطی که هوچهر چند بار کامپیوترو restart کرده برات تایپ کردم، حالا شما زورت می یاد دو سه تا ماهیچه فسقلیتو کار بندازی یه لبخند بزنی؟!


ما که شروع کردیم، این هم هوچهر ما:




هوچهر نازنینم! چرا اینقدر زود به سراغ مداد چشم من رفته ای و برای خودت به جای خط چشم، خطوط چشم - آن هم نه بر پلک چشمان زیبایت - ترسیم کرده ای و چرا اینقدر زود از پوشیدن آن کفش های عذاب آور لذت می بری و از دیدن چهره ات به همراه عینک دودی، هرچند عنک شنا باشد، به خود می بالی؟


بعداً نوشت: زخمی که بر دلم نقش بسته التیام ناپذیر است. اگر روزی مرهمی باشد که درمانش کند، آن مرهم را نخواهم خواست تا فراموش نکنم این روزها را. اما باید دورهَ انفعال را پشت سر بگذاریم و مراحل جدیدتری را آغاز کنیم.