هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

یک کبریت روشن تنها برای چند ثانیه

در سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود. هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. به نقل از کتاب زندگی امیرکبیر/
 
حکایت فوق را نوشتم تا بگویم بیایید دست برداریم از تحقیر مردمی که هموطنمان هستند و در صف غذای رایگان ایستادند یا سینمای رایگان. فضاهای مجازی این روزها پر است از مفهوم خلایق هرچه لایق. بیایید دست کم خودمان دست برداریم از رنج دادن بیشتر رنجدیدگان. از این نگاه پرتکبر عاقل اندرسفیه. از این فخرفروشی خودکمبینانه. از این خودبرتربینی بی پایه و اساس. نه! مردمان مسوول جهلشان نیستند. دولت ها مسوول جهل مردمانند.
بیایید به جای نالیدن از تاریکی، به جای مقصر شناختن مردمی که مسوول تاریکی نیستند، اگر نمی توانیم یک شمع روشن کنیم، کبریتی را برای ثانیه هایی روشن نگاه داریم!   
 
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
 
 
 
 
 

پازل رضایت

 
(این پست طولانی، غم انگیز اما واقعی است)
هر آدمی که می شناسم تکه ایست از پازل رضایت و شادمانیم. بسته به میزان زمانی که با فرد گذرانده ام و یا پربار بودن لحظات سپری شده، آن فرد، قطعه با اهمیت تر و بزرگتری است در پازل رضایتم. باید همه آدم ها باشند، باید تمام آدم هایی که هستند از یک رضایت نسبی برخوردار باشند تا شادمانیم کامل شود و به اوج برسد. من بیشتر مواقع می خندم، من برای شادی تلاش می کنم، من از لحظات کوچک لذت می برم اما مواقعی که قطعات از دست رفته را به یاد می آورم.....
 
یک ـ سال ها بود ماجرای گردنبند طلا را فراموش کرده بودم. حافظه ام صندوق مناسبی برای نگهداری خاطراتم نیست. همه را گم می کند و گاهی درهم و مغشوش. اما گاهی خواب، یک خاطره گمشده را از میان شیارهای تودرتو بیرون می کشد. چند روز پیش واضح و شفاف دیدم که آقای گاف یک گردنبند طلا به من هدیه داد و من سال ها بود نام آقای گاف برایم تنها یک نام آشنا بود، گردنبند که بی شک اصلا حضور نداشت. چند ماهی از دوستی من و آقای گاف می گذشت. از آن دوستی های ایرانی اتوکشیده که باید صاف صاف کنارم راه می رفت و فاصله شرعیش را حفظ می کرد و هر روز نمی دانم به چه دلیل برای ناهار در بهترین رستوران های شهر مهمانم می کرد بی هیچ چشمداشتی. البته شاید چون از همان ابتدا وقتی پیشنهاد دوستی داد و گفتم نه، گفت می خواهد برای ازدواج، بیشتر با من آشنا شود و ولخرجی یک روش مردانه برای اثبات علاقمندی است. در هر حال آن روزها اعتقادی به آشنایی بدنی نداشتم. نمی دانستم شناخت تن کسی که قرار است بشود پارتنر تمام عمرم، پارامتر مهمی است و البته میان مردان، کم نبودند کسانی که با نام ازدواج، تن دختران  و احساسشان را به بازی می گرفتند و در آخر برچسب نانجیب می چسباندند بر پیشانی دختران و رهایشان می کردند. همیشه بازیچه این بازی ها دقیقاً دخترانی بودند که اعتقادی به دوستی بدون چشمداشت نداشتند.
به هر جهت برای تولدم آقای گاف یک گردنبند طلا به من هدیه داد. سه روز بعد به من پیشنهاد ازدواج داد و من رد کردم و البته گردنبند را پس نگرفت و گفت هدیه را پس نمی گیرد. نمی دانم برای کدام زخم زندگی فروختمش تا در برابر چشمانم نباشد. اما خاطره اش ماند؛ خاطره ای که گم شد و رویایم پیدایش کرد. بگو بخندها و شوخی ها و همه خاطرات چندماهه اما گم نشده بودند. فرزند ارشد یک خانواده بود و دو خواهر کوچکتر داشت و سوگلی مادر بود. تنها پسر تک دختر پدربزرگ پولدارش بود و عزیز چهارپنج دایی. نوه ارشد بود و چشم و چراغ خانواده. آمده بود تهران و بدون کمک همه آن دایی های پولدار، روی پای خودش ایستاده بود. خوب پول در می آورد و دست و دل باز بود. خانه اش همیشه مملو از دوست و رفیقش بود.....
سال آخری که ایران بودم، با همکار مشترکم با آقای گاف صحبت می کردم. تماس گرفتم برای خداحافظی که من دارم مهاجرت می کنم. گفت راستی شنیدی آقای گاف خودکشی کرده؟ آب سرد ریختند روی سرم. زنگ زدم به همکار دیگر که فامیلشان بود. گفت با اسلحه پیدایش کرده اند و به حالت خودکشی صحنه سازی شده بود. شواهد نشان می دهد به قتل رسیده، پرونده توی دادگاه چنین شده و چنان شده. وقتی تیر خورده با منشی تماس گرفته و گفته تیر خورده، منشی جدی نگرفته، فردا صبحش همین طوری گفته راستی دیروز آقای گاف زنگ زد شوخی کرد و گفت: من تیر خوردم! وقتی همکار، همه شواهدی را که نشان می داد به قتل رسیده را برایم شرح می داد، نصفه و نیمه می شنیدم. مهم نبود خودکشی کرده یا به قتل رسیده، مهم آن بود که شادی از زندگی تمام نزدیکان آقای گاف ـ والدین و خواهرها و دایی ها و پدربزرگ ـ رخت بربسته بود و من این را به یقین می دانستم.
 
دو ـ ساعت دو نیمه شب بود که تلفن زنگ زد. خواهرم بود. سراسیمه پرسیدم چی شده؟ گفت بیمارستانیم. "ف" و بچشو گاز گرفته. سکوت کرد. گفتم بگو، می تونم تحمل کنم. گفت "ف" فوت کرد. شاید بتونن بچشو نجات بدن. وسط هال پهن شدم و با صدای بلند زار زدم. نمی دانستم باید آرزو کنم کودک سه ساله بی مادر زنده بماند و یا بگویم خدایا ببرش. خودت می دانی که بدون آن مادر، دنیا برای آن کودک جای مناسبی نیست. دوباره زنگ زدم. گفتند کودک هم رفت. روز قبلش کودک سه ساله و خاله ام منزل ما بودند و فاصله من و دخترخاله ام دیروز تنها یک آیفون بود. وقتی برای بردن پسرش آمد در آیفون گفت بالا نمی آید و آخر هفته همدیگر را خواهیم دید و من در تابوت دیدمش. دخترخاله رفته بود، همبازی کودکی رفته بود، کمرم راست نمی شد اما درد آنجا نبود، درد احساسم بود که می گفت توان نگاه کردن به خاله ام را نخواهم داشت. به آمریکا که آمدم سنسورهای حساس به مونواکسید کربن همه جا دیده می شد و در بیشتر فروشگاه ها با قیمت مناسب به فروش می رسیدند و من با دیدن هر کدامشان دخترخاله ام را می دیدم که می توانست هنوز زنده باشد. وقتی بعد از دوسال به ایران بازگشتم و به منزل خاله رفتم، هنوز کمد کودک، حاوی عینک دخترخاله و قلاب بافی های ظریف و زیبایش  و کتاب ها و اسباب بازی های نوه از دست رفته و دیگر متعلقات، در اتق پذیرایی استوار ایستاده بود و من از همان نیمه شبی که دخترخاله رفت می دانستم لبخندهای خاله و عمو و خاله زاده ها دیگر به کیفیت سابق نخواهد بود.
 
سه ـ با همکار دیگرم در همان آموزشگاه کذایی که من و آقای گاف آشنا شدیم و البته دخترخاله مرحومم هم مدتی در آن مشغول به کار بود، روابطمان دوستانه تر شد. فقط با خودش دوست نبودم، با خواهرهایش هم دوست شده بودم و منزل هم می رفتیم. خودش و خواهرهایش در زمره دوستان فیس بوکی ام بودند. یادم هست اولین بار که خواهر کوچکتر را دیدم گفتم: چه ناز و چه شیطون. گفت: بچه کوچیک خونس دیگه. سوگلی بابامه. همیشه از بابام بیشتر پول می گیره. بابام که از سر کار می یاد، میره  روی پاش می شینه،  شبا حتماً ادوکلن می زنه و می خوابه. آخرِ تودل برو بود. پدرش حق داشت. من هم بودم این یکی را یواشکی بیشتر دوست داشتم!
اما فیس بوک، گول زننده تر از این حرف هاست! از من به شما نصیحت نه جدی بگیریدش نه به آن اعتماد کنید. باور کنید کم ندیدم که روابط حقیقی را همین روابط فیس بوکی به نابودی کشید، حالا دارم رد رذالت فیس بوکی و دوبه هم زنی هایش را می بینم. در برابر چشمان خودم پست های خودم را بلعیده است!
اینطور می شود که رفیق فیس بوکیم دو سال قبل می میرد و من متوجه نمی شوم! فرد متوفی در صفحه اش نمی نویسد چون دیگر نمی تواند، بازماندگان یا در صفحه اش نمی نویسند یا شاید وال متوفی برای من مجاز نبوده. خواهرهایش اما عمومی می نویسند. عکس بهشت زهرا می گذارند، در دوستان من هستند  و من نمی بینم. چطور؟ کسی نمی داند. همه تنظیمات را باهم چک کردیم. مو لای درزشان نمی رفت! اما روی وال من نیامدند، اگر هم آمدند من ندیدم.
دو سال می گذرد و من به طور اتفاقی صفحه این همکار قدیمی را که یکی از چند صد دوست فیس بوکیم است باز می کنم و کاور فوتو، عکس خواهر کوچکش است با لباس سفید. می گویم اِ چه جالب شیطون بلا عروسی کرده! عکس را باز می کنم تا کامنت ها را بخوانم. زیر عکس، همه نوشته اند: روحش شاد! باور نمی کنم. پیغام می گذارم تلفنتو بذار. من تلفن دوستای ایرانمو ندارم. زنگ می زنم می گوید خواهر کوچتر دوساله که رفته. پایش شکست و ایست قلبی کرد در اثر آمبولی! می گویم خیال کردم عروسی کرده که عکس را باز کردم، می گوید عروسی کرده بود، سال قبل از فوت شدن. و من می دانم شادی دیگر مرده است. هیچ لبخندی در خانواده دیگر بدون خواهر کوچکتر کامل نیست.
 
چهارـ همکارم می آید به اتاقم. با دیدن عکس های خواهر کوچکتر هنوز گریه می کنم. می گویم یک سوال دارم. چند جوان را می شناسی که مرده باشند. کمی فکر می کند و می گوید هیچ. تنها دختر دوست مادرش که بیست و پنج ساله است به سرطان سینه استیج چهار مبتلاست. ناامیدشان کرده بودند اما از آن ددلاین یک ماهه، هفت ماه می گذرد و دختر هنوز زنده است. مورد مظنون به مرگ مثال می زند اما مرده پیدا نمی کند. می گویم حالا من جمعی از جوانان را به یاد می آورم در سال دوهزار و چهار که امروز سه نفر از آن جمع مرده اند و همگی هنگام مرگ زیر سی سال سن داشتند. می گویم اینجا کسی اجازه ندارد، بی جهت بمیرد، باید دلیل قانع کننده ای داشته باشد، باید بشر راهی برای زنده نگاه داشتنش پیدا نکرده باشد. نه تنها به خاطر فرد، که برای وابستگانش هم و برای جامعه اش. و او می گوید یادت باشد برای همین ها آمدی.
سکوت می کنم. به تلخی لبخند می زنم. روی لبهای ساکتم نوشته است: اما من وقتی می آمدم تکه های پازلم را جا گذاشتم.....
 
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
 
 
 

....


حرف ها را بايد تميز کرد
تيغ هايش را جدا کرد
بر خشونت هايش سمباده کشيد تا رنگ لطافت بگيرند
بي عدالتي هايش را شست
گلبرگ هاي پژمرده اش را چيد
شاخ و برگ هاي اضافه اش را هرس کرد
در آخر اگر چيزي ماند، گذاشتش توي گلدان زندگي تا لبخند بزند به دنيا و بر زيباييش بيفزايد.

گلدان قرمز قلبي من اما اين روزها خالي است.
ديگر هيچ کس نمي تواند روبرويم بنشيند و بگويد آي گل گفتي!



من میان سنگ ها ادامه دارم

 
 
تعطیلات زمستانی مدرسه هوچهر است. دختری این روزها با من می آید سر کار. هر بار در محوطه ساختمان، هنگام خارج شدن خم می شود و سنگ ها را پیدا می کند و دوستشان دارد و می پرسد: میشه این یکی رو هم بیارم خونه؟
زیر پای دخترک در ماشین مملو از سنگ است. سنگ های امروزش هم قرار است اضافه شوند به قبلی ها. 
 در محوطه وقتی روی سنگ ها خم شده و از دیدن چین و شکن سنگ ها به وجد آمده بود، خودم را دیدم که شش ساله بودم و سنگ ها به وجدم می آوردند و این یکی از مزایای والد بودن است. پیدا کردن خود کودکم در فرزندم از سرگرمی های فرح بخشم است، چراکه گویی ادامه دارم، گویی توانسته ام فاصله ام را با نیستی محفوظ بدارم. گویی فاکتور بقا در من نفس می کشد.
من امروز هم سنگ ها را با لذت نگاه می کنم و منِ سنگ دوست، ژئوفیزیست شدم و حالا می خواهم بدانم که هوچهر مخلوط من و آقای شیر چه خواهد شد.
به گمانم همه این رشته های مرزی مانند مهندسی پزشکی، بیوفیزیک، بیوشیمی، فیزیک دریا ژئوفیزیک و ... همین طوری شکل گرفتند؛ آدم ها قاطی شدند و این ترکیب های رنگی علمی شکل گرفت. لابد مثلاً زنی عاشق دریا یا مردی عاشق فیزیک ازدواج کرد و کودکی عاشق فیزیک دریا بوجود آمد!
این تقسیم سلولی و عواقبش هنوز هر روز شگفت زده ام می کند. درست از لحظه ای که نطفه ای در شکمم شکل گرفت، هنوز متعجب ایستاده ام و این رنگ های جدیدی که هر روز متولد می شوند به هیجانم می آورند.
به گمانم روز به روز دنیا رنگارنگ تر، متنوع تر و زیباتر می شود.
وقتی خم شده بود و سنگ های سرتاسر طوسیِ تقریباً مشابه را با اشتیاق وارسی می کرد گفت: مادر، می شه به جز این، یکی دوتا دیگه هم باخودم بیارم؟ می خوام باهاشون یه چیزی بسازم و من آقای شیر را دیدم که کوچک شده بود و با سنگ ها ماشین می ساخت و آبمیوه گیری و آدم آهنی.
 
پانوشت: مطالب فوق تنها بازی نگارنده با کلمات است و ارزش علمی ندارند.
 
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
 
 
 
 

سبیل نجابت

چشم دوخته بودم به صفحه سفید. کلمات و اشکال روی صفحه سفید می آمدند و می رفتند و به همکارم کمک می کردند تا روش پیشنهادیش برای اجرای عملیات سیملوله ای به جای خطی را واضح تر شرح دهد. بعد مکعب داده های بدست آمده از روش جدید را چرخاند . مکعب که بر صفحه سفید می رقصید و با آمریکا و ژئوفیزیک جمع زده می شد، تمرکزم را نامتمرکز می کرد. صدای مکعب چرخان و آمریکا و ژئوفیزیک کنار هم برایم آشنا بودند. رفتم در مکعب و بیرون که آمدم، دانشجو بودم و همراه مابقی همکلاسانم و استادمان رفته بودیم به شرکت نفت برای بازدید.
استاد، شاگرد سابقش را که قرار بود مطالب و نرم افزارها را توضیح بدهد، معرفی کرد و گفت چهار سال پیش شاگردش بوده و کارش حرف ندارد و لابد نداشت چراکه کارمند رسمی شرکت نفت بود و برای کارمند رسمی شرکت نفت شدن، یا پارتی ای می خواست به کلفتی درخت صد ساله و یا در کنار مدرک دانشگاه دولتی، معدلی می خواست حول و حوش نوزده و یا مجموعه این دو عامل. وقتی استاد معرفیش می کرد و هندوانه ها را یکی یکی زیر بغلش می چید، مرد جوان از ته دل می خندید و دندان پیشین بالایی اش را که زیر دیگری فرو رفته بود به نمایش می گذاشت. سبزه بود و کچل و با قدی متوسط. ریشش را تراشیده بود و صورتش برق می زد و بی شک نیازمند دانشش بودند که صورت بی ریشش را پذیرفته بودند. دستانش را روی کیبورد به حرکت در می آورد و با نرم افزار، مکعبی از لایه های داخل زمین را به ما نشان می داد و می چرخاند و ما جوجه دانشجوهای بی تجربه گمان می کردیم آنچه می شکند شاخ غول است، آنهم یک انگشتی!
استاد در ادامه توضیحات درباره شاگرد سابق گفت تا چند ماه دیگر برای ادامه تحصیل می رود آمریکا.  مرد جوان باز از ته دل فخرفروشانه خندید. آن روزها نگاهش که می کردم یک مغز پادار در حال فرار می دیدم. گمان می کردم مرد جوان پر است از دانش و آگاهی در همه ابعاد و روی صد نشسته است. گمان می کردم یک مهندس باهوش فارغ التحصیل از یک دانشگاه تراز اول، یک شوهر نمونه است و پدر نمونه است و اصلاً کلاً لغت نمونه است و هیچ طور مو لای درز هیچ بخشش نمی رود! بعد نگاهی انداختم به انگشتانش و یک حلقه طلایی رنگ بزرگ روی دست چپش نشسته بود.
تا بخش بعدی بازدید، روی صندلی نشستم و مشغول تماشای محیط اطراف شدم. یک خانم اروپایی حدوداً چهل ساله با تونیک کرم رنگ چند متر آنطرف تر ایستاده بود. هیچ آرایشی نداشت و بی روح همان جا مشغول کار بود اما مردان که از کنارش عبور می کردند با نگاه، درسته می بلعیدندش. به هر حال زن اروپایی ناموس هیچ کس بود و خرمای نذری حساب می شد متعلق به مردان شرکت!
بعد دوستی آمد درباره مطالبی که مفز فراری توضیح داده بود سوالاتی پرسید. از جایم برخاستم، کاغذی روی میز گذاشتم، روی میز خم شدم و شکل کشیدم و شرح دادم و شرح دادم. توضیحات که تمام شد، سرم را که بالا آوردم با برق نگاه پسری که برایش شکل کشیده بودم، دانستم واقعه ای پشت سرم در جریان است که باید نگاهش کنم! وقتی برگشتم و قامت خمیده ام را راست کردم، نگاه مغز فراری هنوز بر جایگاه قبلی باسنم خیره بود. درست در میانه محل کار میان ده ها نفر با آرامش خیره شده بود به برجستگی باسن یک زن. وقتی نگاهش کردم، با وقاحت به صورتم لبخند زد.  نگاهش را برنگرداند و هیچ شرمنده نبود از شهوت روی صورتش در محیط کار. تنها وقتی با خشم نگاهش کردم، نگاهش را برگرداند.
از دوستی پرسیدم مغز فراری زن داره؟ گفت: آره بابا، تازگی یه دختر خیلی مذهبی گرفته. می گن خوشگله ما که ندیدیم، ما که دیدیمش یه چشش بیشتر ببرون نبود!
مابقی توضیحات مغز فراری شروع شد. جوانتر، ناآگاه تر، خام تر و ترسیده تر از آن بودم که بدانم حق و حقوقم کدام است و وقتی مغز متحجر پایش را بیشتر از گلیمش دراز کرده، باید با اخم کناری بنشینم. باید نارضایتی ام را اعلام کنم. باید مصادیق خشونت علیه زنان را بشناسم. رام و ترسیده ایستادم و گوش سپردم به مابقی توضیحات و هیچ نمی شنیدم و تنها در درونم به دنبال ایراد کار در خودم می گشتم و قطعاً جذابیت نابجای ظاهرم را می یافتم. آن روزها هنوز روشنفکرنماها را نمی شناختم و با جوان های با تربیت  پرتناقض آشنا نشده بودم.
از زمانی که سبیل نجابتم را پرانده بودم، رفتار جامعه با من تغییر کرده بود. سبیل که رفته بود، گویی تابلوی "من تنم را رایگان به تمام شهوترانان شهر اهدا می کنم" را بالا نگه داشته بودم. آن روز میان معدود دختران جمع، من تنها کسی بودم که نه تنها سبیل نجابت نداشتم و از ابروهایم دو کمان زیبا ساخته بودم که مانتو و مقنعه گشادم سبز روشن بودند و آرایش صورتی ملایمی هم روی پوستم نشسته بود. گمان می کردم لخت نشسته ام و می خواستم زودتر آن بازدید لعنتی تمام شود و من خودم را برسانم به مانتو و مقنعه مشکی ام! نگاه وقیحانه مغز فراری که مطمئن بود لبخندش را با لبخند و یک کاغذ حاوی شماره تلفن پاسخ خواهم داد، یکی از تجربه های روزانه ام شده بود و پیش از بر باد دادن مارک نجابتم، تنها نگاه های دزدانه بر تنم می نشست.
برای پراندن آن سبیل مردانه بر صورت زنانه ام و داشتن کمان ابروهایم با جامعه جنگیده بودم. با تمام آنها که می گفتند، مردا زنای نجیب دوست دارن. دختر چادری دوست دارن و سبیل و ابروی پرپشت آرم نجابت و بکارت در صورت بود. اینکه زن چه دوست دارد هیچ کجای تعالیم اجتماعی مطرح نبود. اینکه خیره شدن بر باسن یک زن، نوعی دزدی محسوب می شود اصلاً هنوز اختراع نشده بود و زن مجرم بود در هر شرایطی. زیباییم در آینه وادارم می کرد تا با تمام آن تابوها بجنگم. اینکه روزگار به روحم تنی جذاب اهدا کرده بود، ناراحتم که نمی کرد هیچ، باعث افتخارم بود اما آنچه تبدیل به خشمی نهان می شد نگاه ناهمجنسانی بود که تنم را تا مرزی پایین تر از تن فاحشه ها بی ارزش می کردند؛  تن من را و تن تمام زنانی را تنها کمی آزادی می خواستند و جوانی و زیبایی و این یکی از ساده ترین و کمترین خشونت هایی بود که روزانه تجربه می کردم و جرمی که بابت نگاه آنان در کارنامه من ثبت می شد. اینگونه بود که راز آن نگاه وقیحانه میان من و پسری که برایش شکل می کشیدم و مغز متحجر فراری باقی ماند؛ چراکه من مسوول رفتار تمام مردانی بودم که با من در تعامل قرار می گرفتند و دلشان برای دزدی از دیگران ضعف می رفت.
 
با صدای تشویق کسانی که برای مقاله خلاقانه همکارم دست می زدند از مکعب شرکت نفت به مکعب آمریکا بازگشتم. اما هنوز دندان هایم را از خشم به هم می فشردم. من بابت تمام رازهای پرخشونتم دندان هایم را به هم می فشردم. من به مغز فراری فکر کردم که حتماً این روزها در فیس بوک مطالبی درباره خشونت علیه زنان به اشتراک می گذارد و اگر می دیدمش حتماً از او می پرسیدم راستی حال زندانی چطور است و او حتماً می پرسید کدام زندانی و من پاسخ می دادم، شما به او می گویید مامان بچه ها یا چیز یا نهایتاً خانومم. همان را می گویم. من هنوز هر روز و هر روز در این دنیای آزاد که هرگز کسی خیره نگاهم نمی کند، دندان هایم را از خشم به هم می فشارم. من این روزها از نگاه مغز متحجر خشمگین نیستم. یادآوری احساس گناهی که سال ها جامعه به من تحمیل کرد و درد ناآگاهی آرواره ام را رها نمی کند.
مطالب فوق را برای روز جهانی خشونت علیه زنان نوشته بودم اما به اشتراک گذاشتنش آسان نبود.
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.