هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

والد یکی از یک بر نه فاکتوریل ها - قسمت اول

 
حال ما خوب است. خوب و خوشیم. آقای شیرمان هم بازگشته. به جای ماشین تصادفیمان هم یکی ده ها برابر بهتر خریده ایم. تنها گیر کرده بودم لای زندگی، دستانم برای نوشتن خشک شده بود.
نذر کرده بودم اینها را بنویسم، پیش از آنکه مغزم نیز رو به خشکی برود. اینها را به تمام کسانی که  والد هستند و این صفحات را ورق می زنند بدهکار بودم.
 
مطالب زیر خلاصه یکی از سخنرانی های دکتر هلاکویی است. یکی از مهم ترینشان که همه ما والدان باید بدانیمشان. اینها را می نویسم برای همه آن والدانی که درست به واسطه والد بودنشان، مانند من گیر کرده اند لای زندگی و فرصت دسترسی به آن را ندارند. این پست ادامه دار است. تمامش را بخوانید. برای والد بودنتان، برای کودکتان، برای شناخت کودک درون خودتان، کودک درون همسرتان و تمام اطرافیانتان....
 
 
 
 
اصولاً کودک انسانی باید انسان شدن را یاد یگیرد و پدر و مادر در این زمینه نقش اساسی را بازی می کنند. (انسان شدن آموختنی است).
انسان باید به شخصیت و هویتی برسد که بین هیجده تا بیست و دو سالگی شکل و فرم خودش را پیدا کند و من و شما را به نوع تکمیل و نه کامل انسانی برساند.
هنگام ورود به این دنیا همگی با صفات، ویژگی ها، توانایی ها، حالات، استعدادها، امکانات و فرصت هایی به این دنیا می آییم که با دیگری مختلف و متفاوت است. این مجموعه صفات، ویژگی ها و مشخصات کودک انسانی که در وقت تولد با او می آیند را به عنوان خلق و خو (temperament) می شناسیم. این ویژگی ها  در یک سال اول کاملاً بر او غلبه دارند و از حدود یک سالگی به بعد می شود کمی در آنها تغییر و دگرگونی ایجاد کرد.
 در برابر خلق و خویی که همراه کودک متولد می شود، هیچ کس مسوول  و مقصر نیست؛ نه کودک به خاطر آنچه هست و نه ما به خاطر آنچه می بینیم و به این دنیا آورده ایم. وظیفه پدر و مادر این است تا با در نظر گرفتن خلق و خوی فرزند، آگاهی، مهربانی و امکاناتی که در اختیار دارند، بهترین را برای فرزندشان فراهم کنند.
 
این خلق و خو برای ما به عنوان والد مایه ای درست می کند تا بر اساس آن بتوانیم، فرزندمان را تربیت کنیم. درست مانند آنکه باید به سفری اجباری برویم و برای ما وسیله نقلیه ای آماده کرده اند. این وسیله شاید دوچرخه ای باشد، شاید موتوری یا ماشین پرسرعتی. نتیجه اینکه وقتی تنها و تنها همین را در اختیار داریم و سفر باید انجام شود، چاره ای نداریم جز استفاده از آنچه موجود است. پدر و مادر باید از اصول کلی و اساسی سفر مطلع باشند. همانگونه که در هر سفر من و شما قواعد حرکت را ، فاصله را، عامل زمان و مکان را در جهت استفاده از دوچرخه و موتورسیکلت می دانیم و با در نظر گرفتن این کلیات حرکت را آغاز می کنیم، پدر و مادر نیز با رعایت این اصول و کاملاً با آمادگی برای انعطاف و سازگاری با فرزندشان باید مسیر تربیت فرزند را آغاز کنند.
بسیاری از پدران و مادران قبل از تولد فرزند، تصمیم می گیرند که خواب او باید این ساعت یا آن ساعت انجام شود، شیر را اینچنین یا آنچنان به او بدهند، اگر بیدار شد با او چنین یا چنان کنند.... این پیش ساخته های ذهنی نه با واقعیات سازگار است و نه مفید و مناسب.
اصول و مبانی کلی را همیشه باید در ذهن داشت اما توانایی را باید به جهت انعطاف و نوعی سازگاری با فرزندمان فراهم کنیم. در غیر اینصورت به جای سازگاری و ساختن او درگیر ستیز و جنگی برای ویران کردن او خواهیم شد. من و شما باید بدانیم این ابزار بسیار دقیق و پیچیده در اختیار ماست تا با آگاهی و مهربانی موجب رشد و تکامل او، سلامت روانی او و خوشبختی او شویم. ستیز با او، با خلق و خوی او و طبیعت او، ما را به عنوان والد از پا در می آورد و او را هم نابود می کند.
 
مطالعات دقیق درباره خلق و خوی کودک نشان می دهد که می توانیم خلق و خوی او را به "نه"دسته اصلی و اساسی تقسیم کنیم:
1.      میزان و سطح فعالیت فرزند: برخی نوزادان بسیار پر انرژی اند و خواب کمی دارند  و پس از همان خواب کوتاه مدت، سرزنده و سرحال آماده فعالیت هستند و بعداً تبدیل به نونهالانی سرشار از شور و شوق و انرژی خواهند شد. نوزادان پرخواب تر،  بیست ساعت می خوابند، نوزادان کم خواب تر بین پانزده تا شانزده ساعت. نوزادان پرخواب، کودکانی خواهند بود بسیار آرام که سطح فعالیت بسیار کمی دارند و انتظارات ناچیزی. این کودکان نه زحمت و دردسر زیادی درست می کنند و نه در برخی زمینه ها موفقیت چشمگیر خواهند داشت.  کودکان پر انرژی دردسرسازترند و ما شاهد موفقیت های بیشتر در دوران زندگیشان هستیم. کودکان پر انرژی اگر در مسیر نادرست قرار بگیرند، بسیار مخربند و اگر در راه درست هدایت شوند، به دیگران نیز کمک می کنند.
با کودکان باید متناسب با سطح فعالیتشان برخورد کرد. اگر دوچرخه ای هستند که آرام حرکت می کنند باید آهسته کنارشان گام برداریم و اگر موتور سیکلت پرسرعتی هستند باید پا به پایشان برانیم!
 
2.      توجه و تمرکز:   برخی نوزادان بیشتر انرژی روانی خود را صرف همان کاری می کنند که مشغول به انجامش هستند و تمام جهان برایشان خاموش می شود. بنابراین اگر شیر می خورند، تمام توجهشان به شیر خوردن است و هیچ صدایی، رفت و آمدی و حرکتی توجهشان را به خود جلب نمی کند. بعضی دیگر با هر صدایی و حرکتی از شیر خوردن باز می مانند و به صدای جدید توجه می کنند و آماده برای انجام فعالیت دیگری هستند. بچه هایی که از میزان تمرکز و توجه بالا برخوردار هستند، می توانند با کمک این تمرکز در کارهای مهم و اساسی موفق شوند اما معمولاً کارهای جزئی و کم اهمیت را انجام نمی دهند. در حالیکه کودکانی که از تمرکز کم بهره هستند می توانند در زمینه های مختلف مهارت به دست بیاورند اما در هیچ زمینه ای درخشش چشمگیری نخواهند دا شت.
بنابراین اگر فرزند ما دارای توجه و تمرکز زیادی است، نمی توان او را از انجام کاری باز داشت. پس اگر کار بدی انجام می دهد، استمرار و تداوم در انجام آن کار خواهیم دید. اما اگر میزان توجه و تمرکز فرزندمان بالا نیست، به آسانی می توان او را از انجام کاری باز داشت و به کار تازه ای مشغول کرد. و معلوم هست که اگر کار پدر و مادر با هر دوی آنها به درستی و با توجه به خلق و خوی آنها انجام بپذیرد، نتیجه مطلوب به دست خواهد آمد.
 
3.      شدت و میزان پاسخ و واکنش به محیط اطراف یا ارتباطات انسانی: برخی کودکان واکنش های تند و شدیدی دارند. وقتی موضوعی ، رفتاری، پرسشی یا انتظاری خلاف میل آنهاست با شدت با آن برخورد می کنند: شدید، تند و بلافاصله. در حالیکه برخی دیگر توان این را دارند، که در ارتباط با دیگران منتظر بمانند، پاسخ را ارزیابی کنند، پاسخ را متناسب با موضوع دربیاورند، با شدت و سرعت واکنش نشان ندهند و علاوه بر آن درخواست و انتظارشان هم با رعایت حال و شرایط دیگران باشد. این مورد در خصوص نوزادان به این صورت است که وقتی شیرشان را قطع می کنید، برخی چنان واکنش تندی نشان می دهند که چاره ای جز دادن شیر ندارید، حال آنکه برخی دیگر با وجود آنکه نق و نوقی می کنند، بعد از مدتی ساکت می شوند و شما می توانید نظرشان را به چیز دیگری جلب کنید.
کودکان نسبت به درد و لذت نیز واکنش متفاوتی دارند. برخی بچه ها لذت را با چنان هیاهویی ابراز می کنند که شما تعجب می کنید که مطلب به این کوچکی می تواند موجب اینهمه واکنش شود و بچه های دیگری هستند که با لحظات بسیار لذتبخش نیز با کم اهمیتی برخورد می کنند. واکنش به درد این دو گروه نیز متفاوت است. برخی  کودکان با کوچکترین درد، به مرحله ای می رسند که فریادشان به آسمان می رسد و بچه های دیگری هستند که درد بیشتری می برند اما همچنان آرام و ساکت در ارتباط با شما و دیگران قرار می گیرند.
در هر حال واضح است که خواسته های کودکانی که واکنش تند و سریع دارند، زودتر و بهتر برآورده می شود و کودکانی که آنقدر واکنش نشان نمی دهند، شرایط خود را می پذیرند و با آن کنار می آیند. احتمالاً غالب اوقات این کودکان چیزی که حق و سهمشان است را دریافت نخواهند کرد.  به همین جهت است که پدر و مادر باید به کودکانی که با موضاعات، تند و شدید برخورد می کنند، کمک کنند تا آرام بگیرند و توجه کودکانی را که احتمالاً توجه و اعتنای کمتری دارند به اهمیت موضوعات بیشتر جلب کنند و به آنها کمک کنند تا خواسته ها و انتظاراتشان را راحت تر ابراز و به دنبال آن خواسته ها حرکت کنند.
در هر حال آنچه اهمیت دارد این است که کودکی که پر از هیجان، حرکت و مخصوصاً دادن پاسخ به شرایط هست، معمولاً تجربیات احساسی فراوانی دارد. حتی در زمینه عشق و محبت نیز تجربیات بیشتری دارد، زیرا که با دادن پاسخ تند و شدید هم توجه دیگران را به خود جلب می کند، هم زمینه را به جهت ارتباطات بعدی فراهم می کند. حال آنکه کودکی که با آرامش با این موضوعات برخورد می کند، ای بسا فرصت های بسیاری را از دست می دهد و به دیگری هم آنچنان پیامی را که باید نمی رساند.
زندگی با فردی که با سرعت و شدت به موقعیت ها پاسخ می دهد، مشکل است، چراکه چنین موجودی به دلیل سطح توقع و انتظار و واکنش تند و شدیدی که دارد، خیلی زود اطرافیان را از خود می رنجاند. بسیاری از مواقع، محیط و شرایط را زهرآلود و پر از غم و درد می کند، هرچند زندگی موفق تر و با پیشرفت و پیروزی بیشتری دارد.
در حالیکه کودکی که به اوضاع و شرایط پاسخ آهسته،محدود یا کمی می دهد، از زندگی گرچه حق و سهمی کمتر از آنچه می توانست داشته باشد به او می رسد، اما از آرامشی برخوردار خواهد بود.
زندگی کردن با گروه اول بسیار مشکل خواهد بود اما کودک از نوع گروه دوم ظرفیت این را دارد که با صبر و قناعت و فرصتی که به دیگران می دهد، بتواند با آرامش به برخی از خواسته هایش برسد و معلوم است که در این دنیای پرهیاهوی امروز، در دنیایی که من و شما هر کدام در شرایط متفاوتی قرار می گیریم، هر کدام از این دو گروه می توانند در جایگاه خودشان، خوشحال، موفق و خوشبخت باشند.
به همین جهت است که وظیفه من و شما به عنوان پدر و مادر این خواهد بود که با توجه به توان فرزندمان و حال که دارد، فرصت بدهیم تا از آنچه دارد، به آن مایل است و دوست دارد، بهترین استفاده را ببرد.
 
ادامه دارد....
 
 

داروین، اهمیت کودکان و پری دندان

با هوچهر داشتیم درباره کلمه "ancestor" صحبت می کردیم. داشتم کلمه را برایش توضیح می دادم. قرار بود مفهوم اجداد و نیاکان را یاد بگیرد. پیش از آنکه توضیحاتم کامل شود تا گفتم "یعنی کسانی از اجداد ما که پیش از ما خیلی سال قبل زندگی می کرده اند" گفت: من می دونم من می دونم، من می دونم کیان. گفتم خب کیا هستن؟ گفت: میمونا!
البته من خیال داشتم برای معرفی نیاکانش، با کلی ادب و احترام از مادربزرگ ها و پدربزرگ های مادری و پدری و اینها تنها یک نسل عقب تر بروم!
*****************
ماشین را که در پارکینگ پارک کردیم و پیاده شدیم، نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم در همان پارکینگ کمی نزدیک تر به درب ورودی پارک کنم. هوچهر را مجدداً سوار کردم. پرسید: کمربندمو ببندم؟ گفتم نه لازم نیست. الان پیاده می شیم اما بدون آنکه حواسم باشد، طی یک فرآیند ناخودآگاه کمربند خودم را بستم.
هوچهر گفت: پس چرا کمربند خودتو بستی؟
من: ناخودآگاه بود، حواسم نبود. نمی خوایم از پارکینگ بریم بیرون. شما هم ببند. راست میگی.
هوچهر در حالیکه کمربندش را می بست، با دلخوری گفت: اما من مهم تر بودم. بچه ها مهم ترن.
راست می گفت. چه خوب که در اهمیتش هیچ شکی نداشت و به آن واقف بود.
*****************
شش ماه قبل که به دندان پزشکی رفتیم، دندانپزشک در عکس های فکش دو دندان شیری بزرگ و منتظرش را نشانش داد و گفت در تابستان باید منتظر دندان های جدیدش باشد. تقریبا یک روز در میان، تمام بهار و تابستان با سوال پس کی دندونم میوفته" روبرو شدیم. این بار که به مطب مراجعت کردیم، پرسید: پس چرا دندونام نیفتادن؟! دندانپزشک گفت معمولاً تخمین هایش درست از کار در می آیند و این بار قولش قول است و تا پیش از رسیدن بابانوئل دندان های شیری پیشین پایینی خداحافظی خواهند کرد. و البته دندان سمت چپ کمی لق شده بود.
هوچهر از دندان پزشک یک جعبه گرفته برای دندانش، تا دندانش را بگذارد در جعبه، بگذارد زیر بالشش، برای پری دندان. تا پری دندان به جای دندان شیری برایش یک هدیه بیاورد!
البته هوچهر این "treasure box" را همه جا برد و به همه نشان داد؛ از معلم مدرسه گرفته تا مربی شنا و پیانو و بعد از صحبت های خانم دندان پزشک، یکی از دستانش تمام وقت در خدمت دندان بینواست تا مادام تکانش بدهد!
 


هوچهر در دندان پزشکی با  جادندانی در دستش 
جادندونی
 
 
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
 
 
 
 
 
 

قلب دونده قوی می شود

دوباره پس از سه هفته، امروز سر و کله ام در کلاس پیلاته پیدا شد. پیش از آنکه آقای شیر به مقصد آفریقا ترکمان کند، یقین داشتم وقتی برود، ورزشم اگر دوبرابر نشود، دست کم، کم نمی شود. اما درست فردای رفتنش بود که در میانه ورزش های نفس گیر پیلاته قلبم شروع کرد به ریپ ریپ کردن! فکر کردم شوخیش گرفته. کمی دراز کشیدم، ولی کوتاه نیامد، کلاس را ترک کردم، بعد کارم را از سر گرفتم، باز هم آرام نگرفت. دست کم دوبرابر می دوید. صدای تپش هایش در سرم می پیچید و تمرکزم را از من می گرفت. بعد باز یادم آمد که من و دخترک تنهاییم. بعد از آنجا که معمولاً وقتی آدمیزاد افسرده و نگران و وحشت زده است، هیچ تصور مثبتی در ذهنش شکل نمی گیرد، خودم را دیدم که مرده ام و دخترک وحشتزده تکانم می دهد و آقای شیر هم نیست و کودک را می برند به یک مرکزی تا آقای شیر خودش را برساند و اصلاً چقدر طول می کشید تا کسی خبر شود و در آخر آنقدر تصویر ناخوشایندی ساختم که به تمام عدم تمایلم به دکتر رفتن و تنبلیم در این زمینه غلبه کردم و رفتم.
 
هنوز ماجرای رفتن آقای شیر و قلبم تمام نشده بود که تصادف کردیم. سخت است یک تازه مهاجر در آمریکا باشی و درست زمانی که شوهرت نیست، گرفتار ریز و درشت قوانین بیمه بشوی. دستم در تصادف سوخته بود  و در شب حادثه از  آنجا که موبایلم به جای نامعلومی پرت شده بود و نمی توانستم کسی برای نگهداری هوچهر پیدا کنم، نتوانستم به بیمارستان بروم. فردا روز با پزشکم تماس گرفتم. اینجا رسم است علت مراجعه را می پرسند و من پاسخ دادم تصادف کردم. جواب این بود: بیمه درمانی شما هزینه های مربوط به تصادف را پرداخت نمی کند و باید خودتان بپردازید و قبض ها را بفرستید برای بیمه ماشین، بیمه ماشین اگر صلاح دانست پرداخت خواهد کرد. گفتم اگر صلاح ندانست چه؟  اصلاً در این ارقام نجومی پزشکی آمریکا، اگر هزینه هایم دویست هزار دلار میشد، باید نقداً پرداخت  می کردم؟!
و البته اشتباه می کردم. و پرسیدن از دیگران هم هیچ کمکی نمی کرد که آنقدر بیمه های متعدد با قوانین مختلف موجود است و تجربه هر فرد منحصر به فرد، که عطای پرسیدن را به لقایش بخشیدم. باید به  عنوان فردی که در تصادف واقع شده به اورژانس مراجعه می کردم و صد البته رایگان مداوا می شدم. اما دو روز طول کشید تا میان کلمات قلمبه سلمبه و گاهی لهجه های سیاه پوستی و البته ضعف شنیداری اینجانب، این را بدانم و اوضاع سوختگی دستم بعد از دو روز، بدون دارو و رسیدگی و البته بی وقتی خودم، وخیم تر شد.
نتیجه اینکه باید دست تنها، یک دستی بچه داری می کردم، امور منزل و کار و البته آن تصادف قوز بالا قوز را هم هندل می کردم! اما هوچهر ناگهان بزرگ شد. می رفتیم خرید، اجازه نمی داد چرخ خرید را هل بدهم یا حتی چیزی از قفسه های فروشگاه بردارم یا کارت بکشم! خرید های سنگین را به داخل منزل همراهم حمل می کرد. خودش حمام می کرد و تمام آن موهای فرفری افسار گسیخته را می شست.
من هم پوست کلفتی یاد گرفتم. باید ماشین اسقاطی را به شرکت بیمه واگذار می کردم . تمام مسیری که جی پی اس  تا قبرستان ماشین ها، هدایتم می کرد و نمی دانم در کدام محله نافرم بود، با وحشت راندم. دوباره خودم را دیدم که مرده بودم. که کسی مرا با تیر زده بود، ماشین و پول هایم را دزدیده بود، وای نه .....حتی تجاوز هم دیدم. در مسیر، پشت چراغ قرمز رژ لبم را پاک کردم. انگشتر الماسم را به زنجیر گردن بندم آویزان کردم و دکمه های پیراهن یقه شومیزم را تا آخر بستم تا نه گردن کشیده ام پیدا باشد نه گردنبند رویش. برای رسیدن به قبرستان ماشین ها و بازگشت تنها یک ساعت فرصت داشتم؛ ساعت ناهارم. باید قبل از ساعت یک در محل کارم حاضر می بودم تا با رییس جدیدم درباره پروژه جدید صحبت کنیم. نمی دانم قلبم چند برابر می زد، برای آنکه آن روز نخستین روز مدرسه دخترک هم بود و من می ترسیدم، از تصمیمم و از تنها شروع کردن می ترسیدم، نخستین روز کارم در بخش جدید بود و من از به موقع حاضر نبودن می ترسیدم،  از اسلحه های آزاد در محله های ناشناس، میان هزاران ماشین اسقاطی می ترسیدم. از تنها ماندن دخترک، بعد از مرگم می ترسیدم. از طوفان های اقیانوس که کشتی آقای شیر را تکان می داد می ترسیدم، اصلاً از رانندگی بعد از آن تصادف کذایی وحشت داشتم.
وقتی همه چیز تمام شد، کاغذها را امضا کردم و راس ساعت در محل کار حاضر بودم و دختر بچه خندانم را تحویل گرفتم، و بدون تصادف مجدد و با انگشتر درخشانم در انگشتم روزم را به سلامت به پایان رساندم،  قلبم هنوز چهار اسب می دوید و تیر می کشید.
یک گروهی از دوستان مهربانم گفته بودند تا در مسافرتشان همراهشان باشم. در یک هفته پس از تصادف، ده ها بار  تصمیم گرفتم تا هتلی را که رزرو کرده بودم، کنسل کنم. خسته بودم. حتی توان جمع کردن چمدان و بعد خالی کردنش را نداشتم. روحاً هم خسته بودم، اصلاً ریخت جاده افسرده ام می کرد اما در آخر کنسل نکردم و این گونه شد که من و هوچهر به یک سفر یک روزه رفتیم، غار نوردی کردیم و کنار رود راه رفتیم و خندیدیم و بازگشتیم.
 
خیال هیجان انگیز کردن داستان قلبم را ندارم، آخرش مشکلی نداشت. تنها ترسیده بود. همین. حتماً تا حالا فهمیده که اگر می خواهد قلبی باشد در تنی برای روح من، باید سوسول بازی هایش را کنار بگذارد و کمی متین تر رفتار کند!
 
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
 
 
 
 
 
 

گذر ما از زمان یا گذر زمان از ما

 
اولین روز مدرسه
 
 
زمان می گذرد و هیچ قدرتی تا به امروز در برابر قدرت زمان ایستادگی نکرده. یا باورش می کنیم و پابه پایش پیش می رویم یا ناباورانه لابلای برگ هایش جا می مانیم.
و من هرگز شش سال را باور نکردم. امروز نخستین روز مدرسه هوچهر بود. کیف جدیدش عجیب سنگین بود. گفت باید کیف را بر دوشش بگذارم  و هرگز دلش نمی خواهد که من کیفش را برایش حمل کنم. او شتابان به سمت استقلال می شتافت. این بار وقت خداحافظی، من پشت سر دخترک گریستم. با دست باندپیچی شده ام اشک هایم را پاک کردم. راستی آن دفعاتی که پشت سرم گریست دقیقاً چقدر درد کشیده بود؟
 
آقای شیر نیست. برای یک ماموریت کاری رفته است یک جایی در آفریقا. یک جایی در میانه اقیانوس، روی یک کشتی و روی آب ها زندگی می کند. هوچهر در یک دفتر یادداشت به تعداد روزهای مانده به بازگشت پدر، چوب خط کشیده و هر روز صبح که بیدار می شود، یکی خط می زند. و یک شب می خواست یکی دیگر هم خط بزند در حالیکه صبح همان روز چوب خط آنروز را خط زده بود. دختر کوچکم خیال می کرد با زمان هم می تواند چانه بزند و اگر دو چوب خط در یک روز  خط بزند، اقیانوس، پدرش را زودتر به او پس خواهد داد و من ناجوانمردانه یک شب وقتی دخترک خوابید، پنجاه درصد به چوب خط ها اضافه کردم، وقتی آقای شیر گفت به جای یک ماه باید یک ماه و نیم بماند.
 
زمان نمی ماند، سرعتش را کند نمی کند، تندتر هم نمی راند. برای کسی دل نمی سوزاند و حوادث ناگوار را به لحظات آرامتر انتقال نمی دهد، این طبیعتش است. من و هوچهر تصادف کردیم. تا چند دقیقه بعد از تصادف آنقدر وحشتزده بودم که حضور دخترک ترسان تودارم را  برای لحظاتی فراموش کردم. فراموش کردم او فریاد نمی کشد و همه فریادها را یکجا می بلعد. وقتی به خود آمدم که یک صدای بغض آلود کودکانه آهسته گفت: من سارامو* می خوام. من می خوام برم خونه بخوابم.
دستم با مواد داخل ایربگ سوخته و شکل نافرمش دختر کوچکم را ترسانده بود. آهسته گفتم: من چیزیم نیست هوچهر. من حالم خوبه، شما هم حالت خوبه؟ بیا همدیگرو بغل کنیم. فقط تصادف کردیم. او هم خوب بود و فقط ترسیده بود و به سرعت به آغوشم پرید. موبایلم در تصادف گم شده بود و من تنها شماره ای که از بر بودم شماره موبایل آمریکای آقای شیری بود که حالا یک جایی در اقیانوس اطلس در نیمه شب به سر می برد و هیچ امکانی برای دسترسی به او نداشتیم. من و دختر پنج سال و نه ماهه، بی کس مانده بودیم در یک نقطه ای روی نقشه  آمریکا. و البته در آمریکا کس آدم ها بیمه است و پلیس و آتش نشانی. در پنج دقیقه بیش از سی ماشین احاطه مان کرده بودند، هریک برای انجام کاری. اولین ماشین آمبولانس بود، بعد ماشین های پلیس، تعدادی راه را بستند و مسیر را به سمت خیابان های اطراف هدایت کردند، دیگری تلاش می کرد گزارش تصادف را در کمترین زمان برای شرکت بیمه مهیا کد، ماشین هایی برای حمل ماشین های به جامانده از تصادف برای شستشوی محل تصادف و ... . در کمتر از یک ساعت، زمین را هم شستشو داده و ماشین های خرد شده را به یک پارکینگ منتقل کرده بودند. فردی مسوول خالی کردن محتویات ماشینم بود. همان فرد محتویات را به داخل منزل حمل کرد. من و هوچهر تنها نظاره گر بودیم که بیمه دقیقاً چه سرویس هایی ارائه می دهد و پلیس و آتشنشانی چطور انجام وظیفه می کنند و همه این  مراسم منظم و باشکوه برای حمایت از ما اجرا می شد. چه خوب که ما برای جامعه مهم بودیم. من تنها با بیمه تماس گرفتم. بعد مانند یک تماشاچی کناری ایستادم و آنها من و دخترم و محتویات ماشینم را بدون آنکه  حتی ذره ای تراز آب داخل دلمان به هم بخورد، به منزل رساندند. اما دلم آغوش آقای شیر را می خواست که همیشه برایم پر بود از امنیت. بالاخره باید حریمی امامزاده ای چیزی پیدا می کردم تا بر مزار تنهاییم بگریم که البته این طور چیزها اینجا پیدا نمی شود. اینجا باید چشمان پف کرده ام را پشت فریم سیاه عینک دودی ام پنهان کنم و به دیدن یک مشاور بروم برای وحشت و اضطرابی که تصادف بر من تحمیل کرده و هزینه اش را صد البته بیمه پرداخت خواهد کرد اما گاهی آدم تنها یک شانه آشنا  و  یک آغوش امن می خواهد نه یک مشاور کارکشته رایگان.
 
شاید این زمان نیست که می گذرد، این ماییم که می گذریم و ماییم که نمی خواهیم بگذریم تا به انتها نزدیک نشویم یا می خواهیم بگذریم چون بیشتر مسیر مانده، یا تمایل به گذر کردن نداریم تا حوادث بد را به تعویق بیندایم شاید فرجی باشد و ما رهایی بیابیم.
 
در هر حال ما گذشتیم. از همه آن روزهای آهسته یا پرهیاهو، گذر کردیم یا زمان بر ما گذشت. حالا خوبیم. مهربانی خیلی از آشنایان این روزها  برایم چون روز روشن شد. پشتم به گرمای حضور دوستان زیادی گرم شد. همه دوستان و همکارانی که صمیمانه تلاش می کردند تا حمایتم کنند  و این لطف زندگی است که در هر بدی خوبی هایی نهفته است و در خوبی بدی هایی.
جای همه شما در لحظات شیرین خالی و چه خوب که در آن لحظات تلخ همراهمان نبودید.
 
 
*عروسکی که هوچهر از نوزادی تا به امروز برای رسیدن به خواب و آرامش در آغوش می گیرد.
 
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
 
 
 
 
 

پانصد سالگی و اشتیاق برای بچه دار شدن!

  • موبایل چهار دکمه ای، دیگر برای دخترک کم است.  می گویم بزرگتر شدی، بهترش را می خریم. می گوید: بزرگتر شدم خودم برا خودم  می خرم. موبایل می خرم، تبلت می خرم، شورت!!!! می خرم، نه اینکه شما پولشو بدی ها، خودم پولشو می دم. وقتی بزرگ شدم،  پونصد سالم شد!
 
  • امسال رفته است کودکستان. باز به آینده می اندیشد و درباره مابقی توضیح می دهد: بعد میرم فرست گرید*، بعد سکند گرید**، بعد ..... بعد میرم های اسکول***، بعد کالج. هوراااا بعد هم بچه دار میشم!
 
*first grade
**second grade
***high school