هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

Internatinal women's day

امروز خانه ماندیم؛ من و هوچهر. دیروز واکسن زدم، از همان ها که در ایران فقط به نوزادان تزریق می کنند؛ کزاز و دیفتری و سیاه سرفه. بعد مثل کودکان بدن درد گرفتم، جای واکسنم درد گرفت و تب کردم. هوچهر هم به آرزوی دیرینش رسید و باهم خانه ماندیم و بر خلاف همیشه که خانه ماندنمان به دلیل مریضی هوچهر بود و ناگزیر به خوابیدن بود، این بار فرصت داشت با فراغ بال از این خانه نشینی لذت ببرد و با هم از زنانه هایمان لذت بردیم.
آقای شیر اس ام اس زد که روزت مبارک. ناگهان یاد زن بودنم افتادم. شاد بودم که فرصت دارم امروز به زن بودنم بیندیشم. به یاد آوردم که با همه اجحاف هایی که در دنیا و به خصوص در ایران در حق زنان می شود، هرگز دلم نخواسته که زن نباشم و به این جمله مل گیبسون معتقدم:
I love women. They're the best thing ever created. If they want to be like us & come down to our level, that's fine!

بعد تصمیم گرفتم به عنوان وبلاگ نویسی که عمده خوانندگانش را زنان تشکیل می دهند، اینها را تقدیم کنم به همه زنانه هایمان؛ چه ما که زنیم، چه ما که عاشق یک زنیم؛ عاشق مادرمان، همسرمان، دخترمان، هرکس.


  • The fastest way to change society is to mobilize the women of the world.
    Charles Malik
  • Being a woman is a terribly difficult task, since it consists principally in dealing with men
    Joseph Conrad
  • A woman's guess is much more accurate than a man's certainty.
    Rudyard Kipling
  • In politics if you want anything said, ask a man. If you want anything done, ask a woman.
    Margaret Thatcher
  • The history of all the time, & of today specially, teaches that... women will be forgotten if they forget to think about themselves.  Louise Otto

 و خواهش می کنم ای زنانی که اینجا را می خوانید! آخرین جمله را فراموش نکنید. ما زن های ایرانی در مورد آن جمله آخر خیلی از خودمان استعداد نشان می دهیم.


اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



همان پنج دقیقه

کودکان فرشته اند و لذت خاصی دارد مادر یک فرشته بودن.
و فانتین بینوایان تنها یک افسانه نبود و هر مادر یک فانتین بالقوه  است و برای آن لبخند جادویی کودکانه همه موها و دندان هایش را با لذت تقدیم می کند.
اما حتی مادر یک فرشته هم گاهی دلش می خواهد تنها برای پنج دقیقه مادر نباشد، کسی مسلسل وار صدایش نکند، به کسی آب و دان ندهد، یاد آرزوهای گم کرده اش بیفتد، اصلاً پنج دقیقه مادر نباشد تا باز دلتنگ هورمون هایش بشود و با سر برود زیر چرخ مادری، موها و دندان هایش را بفروشد و با لثه های بی دندان و سر کچلش از ته دل بخندد.

اما نمی شود منکر این واقعیت شد که چلوکباب هرقدر هم خوشمزه باشد و یک شخصی عاشق سینه چاک چلوکباب، بی شک دلش می خواهد گاهی پنج دقیقه چلوکباب نخورد!

اما فرشته ها خیالت را می خوانند. لازم نیست روی یک پلاکارد، بزرگ بنویسی من برای پنج دقیقه مادری را طلاق داده ام، اصلاً پنج دقیقه می روم مرخصی، به همه آبروی خودم و اجدادم قسم سر پنج دقیقه بر می گردم. تنها آرزو کردنش، تصور کردنش، تمام و کمال حاضر نبودن روح مادرانه کافی است تا این فرشته های کوچک پر شوند از ناامنی، از خواهش، خواهش برای پنج دقیقه نرفتن. زود می ترسند.....هیچ مرهمی ترسشان را آرام نمی کند، مرهمی جز نرفتن مادر که نکند وقتی رفت، وقتی  همه خواهش های بی پایانم روی سرش نبود، آنقدر کیفور شود که دیگر بازنگردد؟! 
چه می دانند خالق، طناب هورمون ها را آنچنان به گردن مادران گره زده که اگر به برزخ هم بیندازدشان، چنان بر دیوارهای برزخ مشت می کوبند و التماس می کنند که کودکشان تنها مانده که حتی دل عزراییل و دستیارانش هم نرم می شود و برشان می گردانند (خودم چند مثال عینی می شناسم که همین طوری از تیم عزراییل مرخصی گرفتند، برگشتند!)
پنج دقیقه مرخصی، یعنی کودک مسلسل وار صدایت خواهد کرد، یعنی لباست را می کشد که بروی با او بازی کنی، یعنی همه جا را درهم و برهم می کند و با چوب های تزیینی، روی شمع های تزیینی کنده کاری می کند و کنده کاری ها را روی میز می سابد و با دقت پهنشان می کند که به سادگی پاک نشوند و مابقی را هم روی زمین می ریزد که داد بکشی، که خیالش راحت باشد، حواست جای دیگر نیست. یعنی همان پنج دقیقه است که تشنه است و خودش نمی تواند به تنهایی آب بخورد، گرسنه است، کارتون می خواهد، باید لباسش را در بیاورید، تنها شما را می خواهد و می خواهد در آغوشتان باشد، می خواهد بوسه بارانتان کند، می خواهد نمک گیر بوسه هایش بکندتان، همه غمزه هایش را به نمایش بگذارد تا دلتان به رحم بیاید و اینکه امروز روز خوبی نگذرانده اید و باید پنج دقیقه مغزتان استراحت کند، با رییستان تفاهم ندارید، چند عدد موی سفید به خرمن سفید قبلی اضافه شده و بابتش خوشحال نیستید، شام نپخته اید و بی غذا مانده اید و خود و کودک گرسنه اید و مانده اید با اینهمه خستگی چطور به یک غذای آسان برسید، یک مهاجر تنهایید که آقای شیرتان هم زیاد ماموریت می رود، اینها همگی نان آو هیز ار هر بیزینس است*!

حواستان باشد اگر مادر شدید، در حضور فرشته ها هیچ سراغی از  پنج دقیقه مرخصی نگیرید که اگر آقای شیرتان هم بخواهد حمایتتان کند، مثلاً کودک را سرگرم کند که شما پنج دقیقه تنها باشید، کودک می داند این پنج دقیقه در اتاق نشستن شما همان مرخصی خوفناک است، پس تمام پنج دقیقه پشت در جیغ خواهد کشید!

نه اینکه هیچ وقت نشود مرخصی رفت، تنها در حضورشان، در حرم مطهرشان نمی شود رفت! حالا اگر مادر بینوا خانه دار است و فرصت زیرآبی رفتن ندارد، باز هم نان آو هیز ار هر بیزینس!*


 *none of his or her business 


اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



بوی بهشت من، بوی بهشت تو

یک زمان هایی لابلای این زندگی سریع،  ذهنم پرواز می کند، می رود یک هوایی بخورد. می گردد تا زیباترین خاطراتش را بیابد.
گاهی از یافته هایش به عنوان زیباترین ها و انتخاب هایش شگفت زده می شوم. گاهی زیباترین ها یک جاهایی هستند که آدمیزاد باور نمی کند. زیباترین ها نه در لاس وگاس یافت می شوند نه در تایلند.
زیباترین ها لابلای همه پچ پچ ها و درگوشی های کودکی، لابلای آب هایی که با خواهرانم به هم پاشیدیم و کف آشپزخانه برکه های آب روان درست کردیم و تا بازگشت والدین به جای درس خواندن برکه مان را با روزنامه پر می کردیم و در یک کار تیمی، یکی روزنامه پهن می کرد و دیگری جمع می کرد و کیسه زباله پر شده را به سرعت به شوتینگ می رساند و آن یکی از سشوار به عنوان کاتالیزور استفاده می کرد پیدا می شود  و گاهی لابلای سطل آب لجنی که از فن کوئل ها گرفتیم و ناخواسته روی لباس های سفید طبقه پایین خالی کردیم، لابلای شکایت های همسایه خواب آلود طبقه پایین از دنبال هم کردن های آخر شب من و خواهرانم، یافت می شود؛ همان همسایه جدید که به مادرم گفت بچه های کوچکتان را بخوابانید و من دست کم بیست سال داشتم و آن دو دیگری هم نوپا نبودند! خاطرات زیبا، لابلای خنکای تشک هایی که تابستان، من و خاله کوچکم بر پشت بام پهن می کردیم و دیرتر می رفتیم تا خنک تر باشند، لابلای همه لواشک هایی که در زیرزمین سق می زدیم، مخفی می شوند.

اصلاً بوی کهنگی همیشه مستم می کند؛ کهنگی کاغذ، کهنگی شراب، کهنگی خاطره. همه شان بوی خاک می دهند. 

و خاطرات جدیدم باید بوی خاک بگیرند تا مستم کنند، تا آرامم کنند، تا دوستشان بدارم.

و من همه را ورق می زنم، همه را بو می کنم...... ذهنم بر می گردد به امروز که قرار است بشود کهنه خاطرات فردای من، فردای دخترک. راستی بی خواهر، بی برادر، بی خاله، بی عمه، خاطراتش بوی بهشت خواهند داد؟ 

اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



International day




از روزی که اینترنشنال دی تمام شده، هوچهر همه جا به دنبال رنگ های ملی پرچمش می گردد و این بسی مایه شادمانی من است.
در آن روز، همه کودکان مدرسه باید لباس مخصوص کشورشان را می پوشیدند و پارچه هایشان را به رنگ پرچمشان رنگ می کردند و ما لباس های محلیمان را جا گذاشته بودیم، کنار تمام یادگاری ها و دیگر متعلقات و خاطراتمان که فضایی برای آوردنشان نداشتیم. این طور شد که تی شرت های سفیدمان و گونه هایمان را به رنگ های ملیمان رنگ آمیزی کردیم.
حالا دختری با گوجه و خیار و ماست، پرچمش را می سازد، بارها پرچم کشورش را نقاشی می کند، همه جا به دنبال رنگ هایش می گردد  و در آخر دلش برای ایران تنگ می شود. 

هوچهر به پرچمش افتخار می کند و من به افتخار کردنش افتخار می کنم.




اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.





کابوس ولنتاین

یکی از کارت هایی که هوچهر برای ولنتاین برای دوستانش درست کرد و با خط خودش رویش نوشت


روز ولنتاین فقط یک روز است، مثل همه سیصد و شصت و چهار روز دیگر اما روزی است که همه قرار گذاشتند همزمان به کسانی که دوستشان دارند، یک نشانه ای از دوست داشتنشان نشان دهند.
روز ولنتاین انتظار می رود که روز خاطره انگیز و شادی باشد اما همیشه اینطور نمی شود.
شب قبل از ولنتاین با هوچهر تا دیروقت سرگرم درست کردن کارت ولنتاین برای دوستانش بودیم. بیست و چهار کارت قرمز خریده بودم و دخترک با صبر و حوصله در تمامشان نوشت:

Happy Valentine's Day
        from Houchehr
هر کدام را متفاوت با دیگری نوشت. یکی را افقی، دیگری عمودی، در یکی از دو رنگ به طور متناوب برای نوشتن از طرف هوچهرش استفاده کرد و بیست و چهار کارت شبیه اما متفاوت خلق کرد. منتظر بودم انگشتان کوچکش خسته شوند، خسته شدند اما از کار نایستادند.
فردا صبح پیراهن قرمزش را پوشید و کارت های ولنتاینش را دست گرفت و از هم خداحافطی کردیم و رفت. خودم را دیدم که در عصر روز ولنتاین رفته ام دنبال دخترکم، یک کادو گذاشته ام در دستانش و در آغوشش گرفته ام و می گویم که چقدر دوستش دارم.
عصر آن روز من و آقای شیر ساعت چهار و نیم وقت دکتر داشتیم. آقای شیر گفت هوچهر را چه کنیم، گفتم مدرسه تا شش و نیم باز است، روی جی پی اس چک کرده ام در پیک ترافیک نیم ساعت رانندگی است، من پنج و نیم برمی گردم و دخترک را می گیرم. محل کار من و آقای شیر نزدیک است اما با دو ماشین رفتیم تا اگر کار یکی مان طول کشید، دختر کوچکم منتظر نماند.
پنج و چهل دقیقه با عجله از دکتر خداحافظی کردم و جملات آخر را نشنیدم! سوار ماشین شدم و آدرس مدرسه دخترک را وارد جی پی اس کردم و نوشت چهل و پنج دقیقه. وای بر من.  شش و بیست و پنج دقیقه می رسیدم. یعنی روز ولنتاین هوچهر آخرین فردی بود که مدرسه را ترک می کرد. بغض کردم. همه کودکی هایم آمدند در برابر چشمانم. وارد اتوبانی که کیپ تا کیپ ماشین بود شدم. اتوبانی که به اصطلاح پولی بود و عموماً خلوت. اصلاً این نوع ترافیک بی سابقه بود.
رادیو را روشن کردم. گفت امروز هم مانند تمام ولنتاین های پیشین خیابان ها بر اثر ترافیک بند آمده اند. لایی می کشیدم. اتوبان به اصطلاح پولی و گران، خروجی نداشت اگر هم داشت می ترسیدم خارج شوم و اوضاع خرابتر شود. ساعت جی پی اس، زمان را طولانی تر هم کرد. ساعت شش و سی و پنج دقیقه می رسیدم. یعنی پنج دقیقه پس از تعطیلی مدرسه. تلاش کردم صحبت های مدیر مدرسه را در روز اول به یاد بیاورم؛ همان روز که تور بازدید گذاشته بود. که ده دقیقه اول به ما زنگ می زند و بابت هر پنج دقیقه تاخیر باید یک پولی پرداخت می کردیم و در ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه به آن سازمان که در آن لحظات شوم نامش را به یاد نمی آوردم زنگ می زدند تا بیایند و کودک را ببرند.
باز هم لایی کشیدم، از این لاین به آن لاین می رفتم. گریه می کردم. شش و ربع بود و می دانستم اگر با دوستم که در نزدیکی مدرسه بود هم تماس می گرفتم بی فایده بود و در آن اوضاع زودتر از من نمی رسید.
تمام مسیرها را یک دستی روی جی پی اس امتحان کردم. یکی از مسیرها سه دقیقه کمتر نشان می داد، همان سه دقیقه غنیمت بود. خودم را به خروجی رساندم. پیچیدم. خیابان دوطرفه بود. دیوانه وار می راندم. چراغ اول سبز بود و من به سلامت گذشتم. چراغ دوم را هم گذراندم.
خیابان مدرسه نزدیک بود. ساعت شش و بیست و پنج دقیقه. با مدرسه تماس گرفتم. کسی جواب نداد. نام آن سازمان کذایی را به یاد نمی آوردم. من فرزندم را می خواستم. با صدای بلند گریه می کردم. چراغ یک بار سبز شد و با سبز شدن آتی اش من از بند رسته بودم. اما سبز شدنی در کار نبود. 
دستم را روی بوق گذاشتم. گریه می کردم و روی فرمان می کوبیم. ده دقیقه پشت چراغ بودیم و به ظاهر فریادرسی نبود. مابقی رانندگان هم دستشان را روی بوق گذاشتند. چرا ردیف وسط بودم؟ شش و سی و پنج دقیقه. مدرسه جواب نمی داد. کسی به من زنگ نمی زد. یعنی کودکم را می بردند؟ لعنت به تو مهاجرت... مرگ بر تو آمریکا... تلفن های آقای شیر را ریجکت می کردم.... با صدای بلند گریه می کردم... بوق می زدم.... ماشین های سمت راست بالاخره پیچیدند به راست تا خودشان را از شر چراغی که ظاهراً خراب شده بود نجات بدهند و ماشین های کنارم به که من متناوباً بوق می زدم راه دادند.

 پیچیدم. دور برگردان را دور زدم. از چراغ قرمز گذشتم. همه برایم بوق می زدند و من دیوانه وار می راندم. شش و چهل و هفت دقیقه زنی نمیه دیوانه وارد حیاط مدرسه شد، ماشین را میان زمین و هوا رها کرد و به سمت درب شیشه ای مدرسه دوید. دری که یک کودک با لباس قرمز  خود را به شیشه اش چسبانده بود، بیرون را نگاه می کرد و انتظار می کشید و قرمزی لباسش و انتظار اندامش حتی در آن تاریکی شب پیدا بود. 
هنوز نبرده بودنش. در آغوشش گرفتم. روی زمین نشستم و با صدای بلند گریه کردم. خانم مراقب گفت با من بارها تماس گرفته اما تماس ها فیل شده اند. وای بر من. اینجا آمریکا بود و نمی دانم چرا ما یک زمانی به موبایل های ایران فحش می دادیم! آمد پیشم نشست و گفت :
it's OK. sometimes happens

هوا کاملاً تاریک شده بود. کودکم هدایای ولنتاینش در دستانش بود. کاپشنش هم کنارش. نمی دانم چقدر انتظار کشیده بود. نمی خواستم به یاد بیاورم که حتماً با خودش اندیشیده بود که دیگر به دنبالش نخواهیم آمد.
دلم می خواست در صندلی نمی بستمش. می خواستم تا رسیدن به خانه در آغوش بگیرمش. 
روبروی داروخانه ایستادم. از هوچهر خواهش کردم روبروی عروسک ها بایستد و هرچندتا که دلش خواست انتخاب کند تا بداند چقدر دوستش دارم. تنها یک کوچکش را برداشت و گفت: همین یکی بسه.
راه خانه را پیدا نمی کردم. استخوان هایم درد می کردند و مغزم مختل شده بود و برای پیدا کردن مسیر هر روزه ام جی پی اس را روشن کردم!
وقتی رسیدیم با آقای شیر حرف نزدم. گفتم باید بخوابم.  به هوچهر شام بده. خسته تر از آن بودم که دسته گل زیبایش را ببینم و به بوی غذایی که پخته بود توجه کنم. هدیه ای هم که برایش خریده بودم در ماشین بود. پیش از پیاده شدن گذاشتمش روی صندلی آقای شیرتا فردا صبح بیابدش. من آن شب ولنتاین نمی خواستم.  
قبل از آنکه در تخت بیهوش شوم، دخترک را در آغوش گرفتم و گفتم: مادر من خیلی حالم بده. پدر که کاراتو کرد می تونی بیای توی بغل من بخوابی امشب.
 دخترک غذا نخورد و این همان روزی بود که ظرف استامبولی اش هم دست ناخورده بازگشته بود. خودش را چپاند در آغوشم و با خجالت پرشید: مادر چرا گریه کردی؟ بعد متناوباً دستانش را دور چشمانم کشید. 
گفتم: شما چه حسی داشتی که من دیر اومدم؟ 
سکوت کرد.
من: ناراحت بودی؟
هوچهر: بله
من: خب برا همین گریه کردم
هوچهر: باشه اما دیگه گریه نمی کنی؟
من: شما دیگه ناراحت نیستی؟
هوچهر: نه
من: پس منم دیگه گریه نمی کنم.


اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.