هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

قرت کنم؟!




هوچهر: مادر برات قرت* کنم؟
من: قرت دیگه چیه؟ از کجا یاد گرفتی اینو؟
هوچهر: خونه مادربزرگ
کمی فکر کردم و گفتم: حالا قرت کن ببینم چیه.

کمرش را چرخاند!

من: آهان! می خوای قر بدی!باشه! برو قر بده.
هوچهر: نه پیرهن تنم کن.

لازم به ذکر است، بدون پیراهن قرت کردن! امکان پذیر نمی باشد و برای قرت کردن هم حتماً باید دو سوی دامن لباس در دست گرفته شود!


*ghert


پانوشت: اینجا هم می توانید پیام بگذارید.



دختربچه پنج ساله رأس ساعت دوازده

دخترک پنج ساله بود. تازه به ایران بازگشته بودند و چند ماه بیش نبود که کودکستان رفتن را تجربه می کرد. با نگاه غمبارش به دیوار چسبیده و به کودکان شیفت جدید خیره شده بود. تا نیم ساعت قبل او هم شادمانه با همسالانش سرگرم بازی بود اما تمام دوستان و مربی های صبح رفته و او تنها کسی بود که باز مانده بود .

ذهن کودکانه اش بارها و بارها فریاد می کشید، مرا فراموش کرده اند، دیگر به دنبالم نخواهند آمد.

زنگ به صدا در آمد و کودکان به سمت کلاس ها شتافتند او در حیاط تنها ماند و او همچنان به دیوار چسبیده بود. دیوارها تنها مکان هندسی مشترک صبح و عصر بودند!

بغضش را فرو داد. گریستن شرمندگی عظیمی بود. نباید می گریست.

کسی برای دلجویی به سراغش نیامد.
به زعم آنان احتیاجی به دلجویی نبود، مادرش خواهد آمد، حالا یک ساعت دیرتر! لباس های کودک هم که فاخر بودند و خارجی و با لباس تمام دیگر کودکان متفاوت . مادرش را هم که مامی صدا می کرد؛ اه! این ط*اغوتی های غرب زده ! دیگر این کودک چه می خواست؟!


اغلب روزها دخترک غمزده کنار دیوار کز کرده بود که مادر می رسید. کودک بغضش را فرو می خورد. نباید مادر بغضش را می دید. آخر بچه های خوب نه غمگین می شدند، نه گریه می کردند!

بی هیچ اعتراضی دست مادر را می گرفت. مادر هیچ توضیحی نمی داد. شب هنگام صدای پدر از آن اتاق دربسته به گوش می رسید که از مادر می پرسید: "امروز چه ساعتی به دنبالش رفتی؟" مادر پاسخ می داد: "امروز هم دیر شد، جلسه خیلی طول کشید، رئیس اداره کوتاه نمی آمد، چندبار گفتم باید به دنبال دخترم بروم، کودکستانش تعطیل شده اما باز هم کوتاه نیامد. همه بچه های شیفتش رفته بودند."
کودک در اتاقش می گریست، گویی برای اشک هایش مجوز خروج صادر کرده بودند!

فرداها می دانست مادر در جلسه است، مادر به دنبالش خواهد آمد اما باز هم فریادهای مرا فراموش کرده اند، تکرار می شد.


امروز دخترک پنج ساله بزرگ شده، مادر شده و بسیار سریع تر از مادرش خانه نشینی کلافه اش کرده است. دخترکش دوسال و نیمه است و به مهدکودک می رود. باید ساعت یک و نیم بعدالظهر به سوی دختر کوچکش بشتابد اما از آن زمان که ساعت، دوازده ضربه می نوازد، تصویر دخترک پنج ساله در برابر دیدگانش رژه می رود؛ دختربچه ای که می اندیشید رها شده است. هر روز غم دختربچه را تجربه می کند. راستی که برای شانه های نحیف دختربچه این غم کوله باری بس عظیم بوده است.

با خود می اندیشد نکند دیر شود، نکند دخترکم بیازماید این سنگینی را. دستش به هیچ کاری نمی رود. ساعت دوازده و پنج دقیقه است و تنها ده دقیقه این مسیر به طول می انجامد اما هر روز رأس ساعت دوازده مانتویش را می پوشد، روسری، کیف و سوییچ ها را جلوی درب خروج می گذارد و با اضطراب ظرف می شوید و به امور منزل می پردازد و در این یک ساعت پراسترس پایانی، تمرکز برای کتاب خواندن محال است.

به سمت مهد می شتابد. زودتر از تمام مادران می رسد. دخترش را به آغوش می کشد، می فشاردش، می بویدش و درباره احساسش از او می پرسد که آیا خوب است و به او خوش گذشته است و رویه خارجی کودک را بالا می زند و تمام وجودش را کند و کاو می کند تا بداند هیچ نشانه ای از غم و تنهایی در چین و شکن ها به چشم نمی خورد. نفس راحتی می کشد و تا فردا رأس ساعت دوازده، دخترک پنج ساله را به باد فراموشی می سپارد.


پانوشت: اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



دو سال و هفت ماهگی

می خواهیم غذا بخوریم.
من: هوچهر باید دستاتو بشوری.
هوچهر: نه نمی خوام بشورم.
من: نمیشه عزیزم، اجباریه.
پای شیر آب می رسیم.
می پرسم: عزیزم روی دستات چی هست که باید بشوریشون؟
قرار است پاسخ بدهد "میکروب"
جواب می دهد: دشتام اجباریه!!!!!!!


*************************************


دخترک می خواهد به دستشویی برود.
می گویم: خودت برو رو صندلیت بشین.
هوچهر : نه می خوام روی توالت توت فرنگی بشینم!! (منظورش توالت فرنگی بود!)


***************************************


آقای شیر برایش سری کامل "خونه مادربزرگه" را خریده است و هوچهر به آن عشق می ورزد.
هوچهر در باب تمام حیوانات می پرسد: خروس حرف می زنه؟ مرغ حرف می زنه؟ گربه حرف می زنه و......... این سوال را در باب هر حیوان (در این مجموعه یا هر جای دیگری که در کارتون ها با حیوانات روبرو می شود) می پرسد و پاسخ من همیشه این است: مثلاً خروس حرف نمی زنه فقط قوقولی قوقو می کنه اما تو کارتون همشون حرف می زنن.
دفعات بعد هوچهر می پرسد: خروس تو کارتون حرف می زنه؟
پاسخ می دهم: آره عزیزم تو کارتون حرف می زنه.
در این برنامه عروسکی حلزون نخستین بار وارد شد و هوچهر پرسید: حلزون توی کارتون حرف می زنه؟
پاسخ دادم: آره عزیزم.
هوچهر: پس چرا دهنش بندست؟! (بسته است!) (کلاً به بسته می گوید بنده، مثلاً مادر در رو بندی؟!)
در آن سال ها به خودشان زحمت نداده بودند و دهان حلزون را بشکافند که تکان بخورد و نتیجه این شده که برای هر قسمت هوچهر می پرسد: مادر حلزونا تو کارتون با دهن بنده حرف می زنن؟!!!


***************************************


دکمه لباسش کنده شده بود و من آن را روی میز گذاشته بودم.
هوچهر دکمه را پیدا کرد و گفت: مادر پس چرا دگممو نبافتی؟!!


پانوشت: اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.



قسمت چهارم: امید را در فردا چشم انتظارم

چهارشنبه 29/2/1389:

باز هم داستان بدون وداع کردن ادامه دارد.

می گویند امروز بی گریه رفته است طبقه بالا. شاد بوده و تمام غذایش را خورده است. گاه رفتن، از مشاهده ام در پوستش نمی گنجد. از ته دل می خندد و به آغوشم می آید. با مدیر داخلی با شادی خداحافظی می کند. راستی امروز با مدیر داخلی هم آشتی بود. صبح، مدارک را که خواستم بدهم به رویا جون گفت من می دهم. می خواست سر صحبت را با او باز کند. خودش به پلی گراند وارد شد و مانند روزهای پیشین با اسباب بازی ها قهر نکرده بود.
می دانست امروز کلاس چاپ دارد. در حیاط به دستشویی بردمش. گفت خودم می روم. تمام مراحل را خودش به انجام رساند و روی توالت ایرانی نشست!

به موسسه رسیدیم. باز هم غرق در رنگ و کاغذ شد. خودش به دستشویی رفت که ایرانی بود.
موقع اتمام کلاس درحالیکه کفش هایش را پوشیده بود، گفت: تشکر نکردم! بازگشت و نازنین جون را به آغوش کشید و من و مربی بهت زده نگاهش کردیم. دخترم ناگاه بزرگ شده بود.

بابت آن خداحافظی نکردن ها احساس ناامنی خاصی در او مشاهده نمی شود.

رفته ایم به منزل مادربزرگش. این دستشویی رفتنش برایم عادی نمی شود! می گوید خودم می رم شما فقط چراغو روشن کن. دمپایی های بزرگ مردانه را می پوشد، در را به رویم می بندد و باز هم دستشویی ایرانی. فریاد می کشد، دستمال ندارن! عمه می دود و برای نوه عزیزدردانه دستمال می برد!

سر میز، غذا می خورد و پیش از آن سوپ میل می کند! اینهمه تغییر تنها ظرف یازده روز آنهم با حضور چند روز تعطیل در میانش؟!

در کیفش کاغذ دیگری به جز کاغذ گزارش روزانه موجود است. ریز به ریز فعالیت های ماهانه نوشته شده است: نمایش نامه های عروسکی این ماه با مفاهیمی نظیر روی مبل و کاناپه نباید پرید، به لوازم آرایش مامان دست نزنیم، شب قبل از خواب شیر نخوریم و....، کلمات انگلیسی که این ماه آموخته اند، شعر فارسی و انگلیسی که در این ماه به آنها آموزش داده شده، دوبیت شعر حافظ، مفاهیم ریاضی نظیر بالا و پایین و کنار و........... .

در پایان نوشته شده که کنار تمام مطالب ذکر شده بر اساس درصد باید قید کنیم که چند درصد هر مطلب را کودک می داند. کاغذ به دفتر مدیریت ارسال خواهد شد و ظرف یک هفته مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

کنار کاغذ تنها قدردانی می کنم. می دانم که کودکم هشت روز در مهد گذرانده است. می دانم کودکم روی پای مربی نشسته است و ساعات کوتاهی را آموزش ها گذرانده است.

درهای امید مجدداً به رویم گشوده شده اند.


شنبه 1/3/1389:

امروز هوچهر با آقای شیر به مهدکودک رفت. دیشب سنگ هایم را با دخترک واکندم و به او گفتم فردا پدر می بردت مهد. پاسخ داد: چرا خودت نمی بریم؟ گفتم چون ماشین ندارم، گفت: خودت کجا میری؟ گفتم میرم بیرون کار دارم. گفت: بعد میای دنبالم؟ گفتم نه پدر میاد. گفت اونوقت کجا می بردم؟ گفتم میاردت خونه. گفت: باشه. خندید و به خواب رفت.

آقای شیر می گوید به محض ورود، به رویا جون سلام کرده و گفته: من نون تست آوردم! رویا جون خندیده و گفته خوب کردی. آنگاه رو پدرش کرده و پرسیده است: زود میای دنبالم؟ با پاسخ آری پدر، خداحافظی کرده، بوس فرستاده و به طبقه بالا رفته است.

از اولین خداحافظی دخترم بی نصیب ماندم ! اما فردایش از آن من است!

آقای شیر رفته است دنبالش. در ماشین نشسته اند. هوچهر گفته: سارا رو جا گذاشتم. آقای شیر همراهش به داخل رفته اما هوچهر خودش باز به سمت رویا جون دویده و گفته من عروسکمو جا گذاشتم! رویا جون پاسخ داده سارا رو میگی؟ الان میگم برات بیارنش.

پرید در آغوشم و از دوستانش برایم سخن گفت، از آنیا سخن می گفت، می گفت بادام زمینی هایش را با یاسمن قسمت کرده. پرسیدم اون به شما چی داد؟ پاسخ داد هیچی نداد!

اینها اولین دوستان دخترکم هستند که خود یافته است. لذت بزرگی است. تنها باید مادر بود و دانست که آنگاه که کودک از یک پله به پله بالاتر می رود دامنه شادمانی تا کجا گسترده می شود!

یادم باشد فردا از حضور کودکانی با این نام بپرسم و بدانم آیا به راستی هوچهرکم آنقدر بزرگ شده؟ آیا می تواند دوستانی بیابد؟!


یک شنبه 2/3/1389:

بالاخره با هم وداع کردیم! چه شیرین بود بوسه های بی شماری که دخترک بر وجودم می نشاند! یکدیگر را در آغوش گرفتیم و وداع کردیم در برابر لبخند حاضران.

از رویا جون در باب یاسمن و آنیا پرسیدم و او گفت بچه های کلاسش هستند. به من تازه مادر تک فرزند می خندید. به یاد می آورم که مادرم از مراحل ریز ریز ترقی من هیجان زده می شد که فرزند نخستینش بودم اما برای کوچکترها پله های متعددشان مراحلی عادی بود!

با اشتیاق به سمت ماشین به پرواز در می آیم. می خواهم تا منزل پرواز کنم. همه شیشه های ماشین را پایین می کشم، می خواهم موهایم در هوا به پرواز درآیند و حس خوب پریدن را بیشتر و بیشتر ببلعم. در این گیر و دار چه مزاحم است این روسری و کجایی ای ماشین کروکی!

فیلم امروز هوچهر را نگاه می کنم. هر روز دخترک برایم هدیه ای دارد. هدیه امروزش معرفی شخصیت های درون فیلم است:
این آیلینه، این یاسمنه، این آنیاست!


باید روی مبل دراز بکشم، باید چشم هایم را ببندم. باید به یک موسیقی کلاسیک ملایم گوش بسپارم. باید به ذهن آشفته ام سامان ببخشم. باید حباب رویاهایم را که بی جهت ترکانده بودمش مجدداً بسازم؛ بازگشت به کار، گاهی استخر، کتاب های نخوانده، فرصت وقت گذرانی با آقای شیر و هوچهر شاد و اجتماعی.

باید خود را در سایه نهال کوچکی که پرورانده ام جا بدهم و از سایه کوچکش بهره ببرم. چه خوب که نهال کوچکم سایه کوچکی دارد. باید کمی بیارامم در سایه اش که باید باز برخیزم و بکوشم برای آبیاریش و نگاهبانی اش تا آن روز که کتابم را بردارم و در سایه عظیمش بیاسایم و با یک موسیقی ملایم ذهنم را در سطور کتابم به انحلال در آورم.


اینجا باید بنویسم پایان اما پایان کدام بخش؟ مهد رفتنش؟ شیرینی هایش؟ بالندگیش؟ اینها که پایان ندارند!


پانوشت: اینجا هم می توانید پیام بگذارید.



قسمت سوم: در کشاکش امید و ناامیدی

یک شنبه 26/2/1389 :

رسیده ایم مهدکودک. باز هم هوچهر رویش را از مدیر داخلی بر می گرداند. مدیر داخلی به هوچهر می گوید که اگر دوست دارد برود به اتاق بازی یا پلی گراند و یا در حیاط بازی کند. هوچهر محکم پاسخ می دهد: نمی خوام بازی کنم!

شرمنده نگاهش می کنم. نیرنگ را شناخته است و می داند این خدعه ای بیش نیست که در پسش جدایی از مادر خواهد بود. ابتدا غمگین می شوم که دانسته فریب را نشانش داده ام و در آخر با خود می اندیشم که بد نیست در لحظات امنی چون اینجا فریب را بشناسد. کودکان با تمام مفاهیم ـ خوب و بد ـ باید آشنا شوند. چه خوب که به نظر می آید مرا مسوول این فریب نمی داند. هرگز از من دروغی نشنیده است. هرگز برای کم کردن زحمتم به کودکم دروغ نمی گویم. مستقیم می ایستم، حرفم را می زنم و رویش پافشاری می کنم. می گویم امروز برایت جعبه شانسی نمی خرم. نمی گویم مغازه شانسی ندارد، تمام شده است و.... . وقتی وعده ای به او می دهم به آن وفا می کنم. وقتی به دخترم می گویم اگر بخوابی وقتی بیدار شدی میریم پارک ، یعنی اینکه در باران هم کودک را به پارک می برم و تنها ده دقیقه بازی می کند و به او می گویم باران می آید، هوا سرد است و چون قول داده بودم آمده ایم و او هم بی مقاومت قبول می کند و باز می گردیم اما قرار پارک رفتن به دلیل باران یا هر دلیل دیگری کنسل نخواهد شد.

باز هم کودکی، فریب را در دامانش قرار می دهد و در برابر طلسم بازی مسخ می شود و باز مادر بی خداحافظی ترکش می کند.

دیگر مربی را دوست دارد و جیش هایش را به او اعلام می کند. وقتی می رسم تنها به آغوشم می آید. می گویم خوشحال شدی من اومدم؟ می گوید: آره. می گویم پس چرا به سمتم ندوییدی؟ می گوید: رفتی تو ماشین، من تنهایی موندم. احساس دلخوری را اعلام کرده است از آن بی خداحافظی رفتن. شادم که می تواند احساساتش را بیان کند اما چه حیف که احساسی است که از شنیدنش ناشاد و شرمگینم.


دوشنبه 27/2/1389:

امروز تعطیل است. با هوچهر بازی می کنیم، نقاشی می کشیم، می خندیم و شادیم از کنار هم بودن. آقای شیر هم به جمعمان پیوسته است. خوشبختی در اکسترمم قرار دارد.

هوچهر شیشه بتادین کوچک را یافته، درش را گشوده و در آسمان تکانش می دهد. تا به او برسم، در و دیوار و ملحفه های تختم، میزتوالت، سرتاپای خودش و خودم را که میان این فعالیت خلاقانه! رسیدم و فرش رنگ آمیزی شده است!

پس این مهدکودک ها کی باز می شوند؟!!


سه شنبه 28/2/1389:

باز هم بی خداحافظی. باز هم عذاب وجدان.
اما چه خوب که در ماشین گفت، سارا بمونه اینجا استراحت کنه و این یعنی به امنیت دست یافته است. هرگاه اضطراب بر روحش سایه شومش را می افکند، عروسکش را محکم تر به آغوش می کشد و در آغوش امنیت فراموش می کند این مونس تنهایی اش را.

برای بازگرداندنش رسیده ام. مربی کمکی می گوید، هنگام بالا بردنش کمی گریسته است، آنگاه که دانسته باز هم رهایش کرده ام اما به کریدور طبقه بالا که رسیده ناگهان ساکت شده است و این یعنی می داند آغوش مربی نزدیک است و آنجا امن است.

می گویند امروز دختر شادی بوده و در تمام فعالیت ها شرکت داشته است.

فیلمش را نگاه می کنم. با صدای خنده ام به خود می آیم! از شادی خندیده ام. شادی بازگشته است و من غافل بودم از آمدنش. در فیلم، دخترکم دست کودکان را می گیرد و بازی می کند، آنچه در فیلم های گذشته اش مشاهده نمی شد و تنها در آغوش مربی نشسته بود و دست هیچ کودک دیگری را نمی گرفت. در فیلم جای اسباب بازی های داخل اتاق را می داند و به سراغشان می رود، پابلندی می کند و لگوها را پایین می آورد؛ حرکتی که تنها در منزل به انجامش می رساند و در اتاق هیچ یک از دوستانش نیز حاضر به انجامش نیست. دخترکم خانه دومش را یافته است. دخترکم با ولع سوپش را سر می کشد و در لحظاتی که مربی غذا در دهان کودک دیگری می گذارد خودش برای غذا خوردن اقدام می کند و قاشق به دهان می گذارد.

قربان صدقه اش می روم، به آغوش می کشم این عزیزترین گنج خانه ام را و سخت می فشارمش. که اینهمه به سرعت با محیط خود را تطبیق داده است و قلب نگرانم را رهانده است. چه مهربان است این دختر.


ادامه دارد.......................



پانوشت: عجالتاً تا همه خوانندگان به حضور این یکی وبلاگ پی ببرند، تمام پست ها این پانوشت را دارند.