هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

عبور از خط پایان

تلاش می کنم تا دانسته هایم را دسته بندی کنم.

ابتدا از همه شما مادران که لطف کردید و نظرتان را به رشته تحریر درآوردید، تشکر می کنم و افشان جان! مامان مارتیای عزیز! سپاس ویژه ام را برای آنکه زحمت کشیدید و یک پست در این باب نوشتید، بپذیرید.

آنچه را با استفاده از کتب روانشناسی، مقالات و نوشتار تجربی شما مادران و تجربیات شخصی ام استنباط کردم، به شرح زیر خلاصه می کنم:

1. نظریات روانشناسی در عین مفید بودن، مانند تمام علوم دیگر دارای درصدی خطا و نیازمند پاره ای اصلاحات می باشند. این علم مانند هرعلم دیگر رو به پیشرفت و تکامل است. نظریات متعدد روانشناسان گاهی متضاد می باشند و بهتر است پیش از مطالعه هر کتاب، به سالی که منتشر شده و رزومه نویسنده توجه کنیم. اینجا جا دارد که از مترجمان محترم خواهش کنیم به این وظیفه خطیر خود توجه نموده و از ترجمه هر اثری، اجتناب کنند، همچنین ناشرین محترم از چاپ متون روانشناسی قدیمی خودداری کرده، به ما رحم کنند!
برای مثال در حال حاضر کتابی در منزل ما موجود است که ترجمه آن مربوط به سال هزار و سیصد و پنجاه و دو شمسی است! و به تازگی به چاپ رسیده است (دیگر چه سالی نوشته شده و مطالعات، مربوط به چه سالی می باشند و مادرانی با چه سطح سواد و آگاهی مورد مطالعه قرار گرفته اند، خدا می داند!). در این کتاب رافت مادرانه جایگاه مناسبی ندارد!

2. در نظریات روانشناسی جدید، به گریه کودکان تا نه ماهگی (آنچه من مطالعه کردم و بر اساس مطالعات نازنین عزیز مامان آرتین تا چهارده ماهگی) تنها بر اساس نیازهای حیاتیشان می باشد و لوس شدن و بغلی شدن و این داستان ها دیگر جایگاهی ندارند. گاهی این نیاز، در آغوش گرفتن است و باید به آن توجه کرد.

3. کودکان مختلف با یکدیگر متفاوتند و درک نیاز کودک بر عهده والدین می باشد. گاهی کودکی توانایی تنها خوابیدن دارد و خود به این کار اقدام می ورزد (مانند نورا که از چهارده روزگی تنها خوابیده است و یا کودکان دیگری که به تختخواب خودشان رفته و خوابیده اند) اما این تنها یک استثناست. اگر تجربه امروزم را داشتم، تا قبل از رسیدن دخترم به چهارده ماهگی هرگز به سراغ امتحان کردن توانایی اش نمی رفتم!

4. اما آنچه نوشتم بدان معنی نیست که باید قاطعیت مادرانه مان را فراموش کنیم. وقتی متنی را که خود نوشته بودم مطالعه کردم، همچنین نوشته مرجان مامان رومینا که توانسته بود خیلی زود محل خواب دخترش را جدا کند از نظر گذراندم، دانستم قاطعیت همانی است که غریزه مادرانه برایم کمرنگش کرده بود.
همه ما و حتی نسل های پیشین، سایر غرایز حیوانیمان را سال هاست که مدیریت کرده ایم و آنها را در اختیار درآورده ایم اما در ایران، این غریزه حکمرانی می کند و نقش گاه و بیگاه، بی عنان و پررنگ آن خانواده ها و بالطبع جامعه را دستخوش آشفتگی کرده است.
این همان چیزی است که ما آن را فرهنگ غربی می خوانیم. در غرب، مادران، با قاطعیت رفتار می کنند و ما زیر پا می گذاریمش و آن را مهربانی می نامیم! امروز به کودک اجازه می دهیم هرجا تمایل دارد بخوابد چون گریه می کند و فردا به اشتباهات دیگرش اجازه ورود می دهیم. قاطعیت همان است که مادران ایرانی ساکن کشورهای دیگر متاثر از محیط هم به آسانی در رفتارشان به کار می گیرند و قطعاً آنان را که در دامان یک مادر ایرانی بزرگ شده اند، نمی توان به بی عاطفگی متهم کرد.

تجربه شخصیم را می نویسم:
روزها روی خط پایان (پست پیشین) خوابیدم، چون یک دوره مدارا طی می کردم تا نگویم : هوچهر اگر نخوابی باید دو دقیقه در اتاق تنها بمانی". او هم مرا به بازی می گرفت و حق با او بود. او مرزها را نمی شناخت و من مادر باید به او می شناساندم (کودکان تا پنج سالگی زبان کلامی را به طور کامل درک نمی کنند و تنها زبان رفتاری برایشان معنی و مفهوم دارد)؛ آنچه نیاز وجودش بود. پس دو دقیقه وارد عرصه شد و در ابتدا قرار گرفت و مدارا حذف گردید. از خط پایان به سرعت عبور کردیم. امروز هوچهر بدون دو دقیقه وقفه، در تختش می خوابد. (در حقیقت اگر از ابتدای شروع برنامه، وقفه در آغاز قرار می گرفت، تعداد وقفه های مورد استفاده خیلی کمتر از آنچه من استفاده کردم می شد!) . هوچهر کودک نرمالی است که نه فریاد می کشد، نه گریه های گاه و بیگاه و بهانه گیری بی دلیل در وجودش مشاهده می شود، نه غمگین است و نه وحشت زده. کودکی منطقی است که لجبازی هایش به حداقل رسیده. دختر دوسال و نیمه ای است که به والدینش شب به خیر می گوید، بوسه بارانشان می کند، به تختخوابش می رود، تا صبح می خوابد و صبح زود به آغوش مادر می شتابد و مادر را به آغوش می کشد، پدر را می بوسد و روانه محل کارش می کند و یکی دوساعت را در آغوش مادر سپری می کند (هوچهر ساعت پنج صبح به بسترم می آید پس مادران شاغل هم می توانند یکی دوساعتی کودکشان را در آغوش بگیرند).

آنچه نوشتم بدان معنا نیست که کودک من لجبازی نمی کند، خرابکاری نمی کند و... . تنها نسبت به سنش ناهنجاری رفتاری ندارد و این جداسازی هیچ اثر مخربی بر روان و رفتارش نداشته است. والدین هوچهر فرصت دارند با هم فیلم ببیند و وقت بگذرانند و خوشحال ترند. پس والدین بهتری خواهند بود. آیا این برای هوچهر بهتر نیست؟ آیا کودکان برای احساس امنیت به والدینی احتیاج ندارند که یکدیگر را دوست بدارند و به یکدیگر مهر بورزند؟ آیا تمام روانشناسان، خانواده سالم و پدر و مادری که زندگی گرم و پرعشقی را با یکدیگر می گذرانند، بهترین فضا برای پرورش کودک نمی دانند؟ آیا حضور اضافه کودک در تمام لحظات به این گرمی لطمه نمی زند؟ می دانم پاسخ شما چیست. دخترک دوسال و نیمه من به سنی رسیده است که تنها بخوابد و کودک چهار ساله شما نرسیده.

آیا می پذیرید که کودک چهار ساله ای پوشک داشته باشد؟ خیر. آیا انگشت اتهام به سمت مادر کودک دراز نمی کنید؟ نهایتاً می پذیرید که یک مشکل جسمی در بدن کودک چهارساله وجود دارد که باید با پزشک درباره آن مشورت کرد. نظر قطعی شما این است: این طبیعی نیست.
اینکه سن رسیدن به ترک پوشک برای کوکان مختلف متفاوت است، را پذیرفته اید. پذیرفته اید که پیش از یک سال و نیمگی محال است کودکی قادر به کنترل ادرار باشد و اگر کودکی دارای این ویژگی بود یک استثناست. اما این بدان معنا نیست که کودک چهار ساله هم هنوز به سن پوشک گیری نرسیده است.

5. سن رسیدن به جداخوابیدن، در کودکان مختلف متفاوت است اما مانند قضیه پوشک گیری که به کودکمان برای رسیدن به این توانایی کمک کردیم، باید یاری برسانیم. باید نشانه ها را بیابیم. (یک پست هم در باب پوشک گیری خواهم نوشت). باید بدانیم اگر هنوز فرزند چهارساله مان کنارمان می خوابد، باید با مشاور مشورت کنیم. شاید ناامنی حاکم بر خانه و رابطه والدین منجر به چنین عکس العملی می شود و یا هزار شاید دیگر. باید مرزها را برایش مشخص کنیم.
من در خصوص سن مناسب برای جداسازی و نشانه های رسیدن به این سن، بی اطلاعم اما اگر با اطلاعات امروزم دوباره مادر می شدم، از دوسالگی جداسازی را امتحان می کردم و شاید هم از همان یک سال و نیمگی یک تست کوچک می گرفتم!(به شرطی که در پنج یا نه ماهگی، کودک را به وحشت ابدی گرفتار نکرده باشم! و این باعث به تعویق افتادن ماجرای استقلال نشود). در مقاله ای در باب خوابیدن مادر و کودک کنار یکدیگر در دوران شیردهی هم خواندم.
مانند پوشک گیری برخی کودکان خود به انجام کاری ـ مثلاً جدا خوابیدن ـ تمایل نشان می دهند که در آن صورت دیگر سن را در نظر نمی گرفتم.

6. می توانیم به تخیل کودک وارد شویم و ذهنش را برای شرایط جدید آماده کنیم. کاری که من کردم این بود:
شنل قرمزی ملکه رویاهای دخترم است، آقا گاوهَ ظرف غذایش هم همین طور. در داستان ها ذکر می کردم که شنل قرمزی تنها می خوابد. در مکالمه آقا گاوه با پلوهای داخل ظرف هم ذکر می کردم که هوچهر مهربون که داره شماها رو می خوره بزرگ شده و تنها می خوابه. کم کم در این باب سوال می پرسید و تنها خوابیدن برایش هیجان انگیز شد.

7. پیش از آنکه داخل مرحله جداسازی شوید، در نظر داشته باشید که شرایط روتین زندگی باشد، به تازگی خانه خود را عوض نکرده باشید، مهمان در منزل نباشد، جدیداً کودک شروع به مهد رفتن یا مادر سر به کار رفتن نکرده باشند و... .

8. مطمئن شوید چیز ترسناکی برای کودک در اتاق وجود نداشته باشد.
هر شب وقتی به اتاق هوچهر می رفتم از من می خواست تاچراغ اتاقش را روشن بگذارم و من گمان می کردم که تاریکی است که مایه وحشت دخترم است. شبی از من پرسید: اون چیه رو سقف و بعد به سایه لوستر اتاقش که روی سقف افتاده بود و با روشن شدن آباژور خودنمایی می کرد اشاره کرد. مایه ترس دخترم را دانستم و چراغ خواب کوچکتری که سایه ایجاد نکند برایش در نظر گرفتم و مساله حل شد!

9. سپس با به کارگیری قاطعیت در قوانینی که وضع کرده ایم، می توان شروع به جداسازی تدریجی نمود. ابتدا کنار تختش روی زمین می خوابیم و هر چند روز یک مرتبه، متکا را کمی به درب خروج نزدیک می کنیم. یا آنکه اگر کودک عادت دارد پیش از به خواب رفتن برایش داستان بخوانیم، صندلی ای کنار تختش بگذاریم و صندلی خود را به طور تدریجی از تخت دور و به در اتاق نزدیک کنیم تا خارج شویم!


ورود کودک در شب های آتی و نیمه شب به اتاق والدین ممنوع می باشد. اگر نیمه شب بیدار شد و بهانه گیری کرد، باز هم باید در اتاقش و کنارش بخوابید. این مهم ترین قانون است! یادتان نرود!


عبور از خط پایان بر شما والدین فاتح مبارک!


من نه روانشناسم و در دانشگاه روانشناسی خوانده ام و نه روی مادر و کودک مطالعه کرده ام. آنچه نوشتم بر اساس کتبی بود که خوانده بودم، نظر برخی مادران وبلاگ نویس و تجربه شخصیم بود. حتی روانشناسان هم گاهی مجبورند بایستند و بگویند که نتیجه سال ها تحقیقشان اشتباه بوده است. من که جای خود دارم که برخی از استنباط هایم هم بر اساس نظر روانشناسان است که آخرش هم می گویند یک مثبت منفی اشتباه شد!


پانوشت: ما صبر کردیم ببینیم نرم افزاری که نوشته ایم کاملاً عمل می کند یا خیر و ترابل شوتینگش هم بکنیم بعد به سمع و نظرتان برسانیم! باید عرض کنم نرم افزار هوشمندمان پایان خوشی داشت و از دیشب اگر اضافه در اتاق سرکار علیه بمانیم می فرمایند: برو سر جات بخواب و محترمانه عرض می کنند مزاحم خلوتم نشو! هیچ تغییر رفتاری هم در او مشاهده نمی شود (لجبازی، پرخاشگری، گوشه گیری یا ...).راس ساعت هم هرجا که باشیم، ساعت شلمان* زنگ می زند! در نتیجه خدمت می رسد و می گوید: شیر بنفشه، سارا، بریم خونمون! بعد اگر هم بپرسید: خوابت می یاد عزیزم؟ با اطمینان پاسخ می دهد:نه!!


شلمان: یک شخصیت کارتونی در شمایل لاک پشت که سر ساعت خوابش در هر وضعیتی که بود به خواب می رفت، حتی میان یک مسابقه دو و میدانی!



چند نقل از نقل دان خانه ما

دوسال و سه ماهگی:

مادر! میگم...........مهدکودک تنگ شدم. چرا منو نمی ذاری مهدکودک گریه نکنم؟!
(یعنی مهدکودکی که خوب باشد و گریه ام را درنیاورد!!!!!!!!)


**********************************


عمهَ هوچهر، پس از اینکه هوچهر را به پارک برده و دخترکم یک دل سیر بازی کرده بود از هوچهر می پرسد: پارک خوب بود؟

هوچهر پاسخ می دهد: شهر بازی که نبردیم!!!!!!!!!


باز عمه محترم پس از بازی برای دخترک یک کلوچه لاهیجان خریده و به هوچهر گفته بود: کیک می خوای عزیزم؟ هوچهر پاسخ داده بود: این کیک نیست، کولوچست!!



دوسال و چهار ماهگی:

می خواستیم با ماشین بیرون برویم. سوار شدنمان کمی طولانی شده بود. هوچهر هم با پرت کردن سنگ به ماشینمان، خودش را سرگرم کرده بود! آقای شیر چندین بار به او تذکر داد که سنگ ها را به سمت دیگری پرتاب کند و او نشنیده گرفت. آقای شیر در حالی که هوچهر را در صندلی اش می نشاند به او یادآوری کرد که به دلیل بی توجهی به تذکر پدر، تنبیهش این است که تا رسیدن به مقصد سی دی مورد علاقه اش (ترانه های کوچک برای بیداری) پخش نخواهد شد.
به سمت مقصد به راه افتادیم و هوچهر چند دقیقه ای بدون اینکه مانند همیشه به پخش نشدن آنی آهنگش اعتراض کند ساکت نشسته بود. پس از چند دقیقه گفت: پدر.........میگم............بگم ببخشید؟!!



دوسال و پنج ماهگی:

شب عید بود و کارگر آمده بود منزلمان برای نظافت. از من پرسید: خانم براتون چای بریزم؟ هوچهر سریع دستور داد: خانم برای من هم چای بریز!

باز همان خانم به اتاق هوچهر رفته و سرگرم نظافت بود. تمام مدت هوچهر کنارش ایستاده بود و بر کارش نظارت می کرد. قاب عکس حاوی عکس دخمرک را از دیوار برداشت و مشغول پاک کردنش شد. هوچهر گفت: خانم! حواست باشه، قابم از دستت نیفته بشکنه هان!



دوسال و شش ماهگی:

در ترافیک بسیار سنگین شب جمعه اتوبان مدرس، لحظات خود را به باد فنا می دادیم و دخترک جیش داشت. جایی برای ایستادن نبود. دخترم را از صندلی خارج کردم و روی پایم نشاندمش. یک کیسه پیدا کرده بودم و دورش گرفتم و گفتم عزیزم توی این جیش کن. هوچهر گفت: جیش ندارم. یه وقت دیگه جیش می کنم!


مجدداً یک بار دیگر که من و هوچهر تنها بودیم و در حال رانندگی در اتوبان بودم جیش داشت و چندین بار یادآوری کرد و من به دنبال مکانی برای ایستادن می گشتم. جایی برای نگهداشتن وجود نداشت.
هوچهر گفت: مادر چرا نوایستیدی؟ چقدر طول می کشه؟!


**********************************


جای نیش پشه روی پایش آزارش می داد و خارش باعث شده بود تا انگشت های کوچکش را پیوسته روی پایش بکشد. در آخر خسته شد و گفت: مادر! پام خارونش تموم نمیشه!


**********************************


غرق در نیای نقاشی بود و من هم سرگرم امورات منزلم. آمد و گفت: مادر این مداده نقاشی نمی کشه و مداد سفیدش را نشانم داد. به او گفتم که باید کاغذش مشکی باشد تا سپیدی مدادش را ببیند.
از آن روز هر روز از من کاغذ مشکی می طلبد و من هنوز در انتظار آن فرصتم که پایم به یک مغازه لوازم التحریر فروشی باز شود و به کنجکاوی دخترکم پاسخ بگویم.


**********************************



این روزها چراهای دخترکم آغاز شده است و می دانم درهای دنیای جدیدی به رویمان گشوده شده است؛ دنیایی که در آن هوچهر می خواهد بداند و سؤالات بسیاری زاییده ذهن خلاقش خواهند بود و من قاصر در پاسخ دادنشان و باید در خلوتم نمی دانم گفتن را به ممارست بیاموزم و باید بیاموزم و بیاموزم آن دیگرها را که می شود آموخت برای یاری دخترکم.
چرای دیروزش این بود: مادر چرا توی آشپزخونه پیش بند می پوشی؟


این روزها سی دی مهد کودکی را که برایش رزرو کرده ام تماشا می کند تا ناخودآگاهش کمی خو بگیرد با آن فضای جدید.
هوچهر پرسید: مامان باباهای نی نی ها کجا رفتن؟! پاسخ دادم، رفتن سر کار، وقتی بازی بچه هاشون تموم شد میان دنبالشون. سی دی به پایان رسید و مربی ها و بچه ها با دوربین با تکان دادن دست خداحافظی کردند. هوچهر گفت: پس چرا نیومدن دنبالشون؟!!


نمی دانم چطور به این نتیجه رسیده بود که باید والدین این کودکان حتماً کنارشان حضور داشته باشند!


دخترکم! آنچه نوشتم تنها گوشه ای بود از شیرینی هایت؛ همان گوشه ای که در آن لحظاتی که از کنار کامپیوتر عبور کرده بودم آنها را به ثبت رساندم و لحظات بی شماری در لابلای چین و شکن های زمان به فراموشی سپرده شدند. شاید روزی از خدای متعال که همه لحظات بندگانش را ثبت و ضبط می کند، بخواهم که سی دی این روزها و شاید روزهای آتیت را به من قرض بدهد !



پانوشت یک: شما می دانید چطور می شود بک آپ گرفت از وبلاگ؟ اگر فردا روز بلاگ اسپات یا مابقی سرویس های وبلاگ نویسی خاطراتمان را ضبط کردند و گفتند همه زندگیتان را بفروشید و پولمان را بدهید و خاطراتتان را تحویل بگیرید، چه نوع خاکی بر سرمان بریزیم؟!!

پانوشت دو: فکر کنم حالا حالاها باید بعد از هر پست بگویم اینجا می توانید پیام بگذارید. در ضمن در همین وبلاگ هم می شود کامنت گذاشت اما باید کمی صبر کنید تا بخش کامنت به طور کامل لود شود. هرگاه تعداد کامنت ها (که بهتر است برای پست های پایین تر چکش کنید) نمایش داده شد، یعنی می شود کامنت گذاشت. مثلاً برای پست پایینی تا الان عدد شش است.



خط پایان

پس از گذشت حداقل دو هفته تازه رسیده ام به چارچوب در اتاقش! دیشب وقتی برای خواب وارد اتاقش شدم ، گفت: مادر شما برو اونجا بخواب و به پتویی که لابلای چارچوب در پهن شده بود، اشاره کرد.

از زمانی که هوچهر پنج ماهه بود برای جدا کردنش هنگام خواب تلاش کردم و کتب روانشناسی مربوط به آن مبحث را که در بازار موجود بودند مطالعه کردم.


اولین روشی که پیشنهاد شده بود باقی گذاشتن کودک در تختش بود تا چند شب بگرید و گفته بود ابتدا پس از پنج دقیقه به سراغش برویم و پس از آن ده دقیقه بعد و یک ربع بعد و ... . ما انجام دادیم و چند شب در دلمان پشت در اتاق رخت شستند و اشک ریختیم و در آخر نصیبمان نوزاد وحشتزده ای بود که اگر بیش از نیم متر از او فاصله می گرفتم ترس در چشمانش موج می زد و تمام روز را در آغوشم سپری کرد (نه ماهه بود که از این روش استفاده کردم) و چندین روز تمام روز در آغوشم بود تا وحشتی که بر جسم کوچکش مستولی گشته بود، ترکش کرد. یاس و ناامیدی هم همانی بود که مرا رها نمی کرد؛ نمی دانستم من آن مادر آگاه نبوده ام که بتوانم مجری دستور کتاب باشم یا دخترکم با کودکان دیگر متفاوت است.

با مادران بسیاری در این باب سخن گفتم و دانستم آنها نیز ناکام مانده این روش هستند و کودکان و نوزادان آنان نیز روزهای پر وحشتی را سپری کرده اند. تنها از تعداد اندکی شنیدم که این روش برایشان کارآمد بوده است.

و اینگونه شد که کنارم و روی تختم به خواب می رفت و اگر بیدار می شدم به تختش باز می گرداندمش و چون بیدار می شد با وحشت فریاد می کشید و باز به تختمان باز می گشت و گاهی تا صبح بیدار نمی شدم و چون چشمانم را می گشودم، تمام استخوان های ریز و درشتم به خصوص ستون فقرات بینوایم دردناک بود.

تا امروز که یک دختربچه دوسال و نیمه در منزل داریم، هنوز مشکل جدا خوابیدن به قوت خود باقی است و من هنوز تلاش می کنم تا از پس این معضل برآیم. نرده های تختش را پس از تهران آمدن برداشتیم تا تختش را زندان نبیند و آنگاه که اراده کرد به آغوش والدینش بشتابد. نتیجه مطلوب بود و آن احساسات ناخوشایندی را که روزهای واپسین در شیراز (چهار ماه قبل) از خود بروز می داد تخفیف یافتند و اگر در تختش می خواباندمش فریاد نمی کشید. دیگر مسیر کوتاه دو اتاق را با گریه و وحشت و ترس از اینکه ترکش کرده باشیم نمی پیمود و این روزها هر زمان که چشم بگشاید با آرامش وارد اتاقمان می شود و خود را به آغوشم می سپارد.

رفتیم سراغ دومین روشی که در کتاب پیشنهاد داده شده بود و همان جداسازی تدریجی بود. ابتدا در اتاقش می خوابیدم و این نیز حکایتی بود بس دراز! ابتدا می گفت کنارت روی زمین بخوابم و بعد احتمالاً می اندیشید که در حال انجام بازی جدیدی هستیم و هزار و یک بازی درست می کرد و ... . خستگی امانم را می برید و صدای نفس های منظم آقای شیر که دیگر به خواب رفته بود به گوش می رسید و ما هنوز در حال کلنجار رفتن بودیم:
ابتدا شرایط من را مرتب می کرد: مادر دمپایی هاتو در بیار، مادر گیر سرتو دربیار، مادر چرا رو بالش نخوابیدی؟ بالشتو بیار (عروسک های کف اتاق یا پتوی هوچهر یا هر چیز دیگر مقبول واقع نمی شد)، مادر پتوتو بیار و ... (به ازای انجام ندادن هریک از جملات پیشین گریه و زاری ادامه داشت تا مادر خسته تسلیم شود!). پس از آن...... مادر می خوام پیشت بخوابم، وقتی خواب رفتم منو بذار تو تختم برو سر جات بخواب. پایین می آمد و سرش را روی بالشم می گذاشت و آنگاه ....مادر، بالشمو می خوام بیارم......مادر، ملافمو می خوام.......بعد هم با پاها و دستانش با محتویات کف اتاق مشغول می شد و آواز می خواند و هیچ نشانه ای از خواب آلودگی به چشم نمی خورد. بعد هم مادر شیر بنفشه می خوام......عزیزم شیر بنفشه کثیفه میشه شیر قرمزه بخوری؟ نه بشورش من شیر بنفشه می خوام....... . شیر را می آوردم نمی خوام بذارش تو یخچال. باز می گشتم. مادر شیر بنفشه می خوام. می آوردم.......مادر جیش دارم.......می رفتیم و جیش می کرد ..... .تا جایی که می توانستم مدارا می کردم، قانون وضع می کردم که اگر نخوابد باید به تختش باز گردد و من اتاق را ترک خواهم کرد و تا آنجا که انرژی مادر بینوا به طور کامل تخلیه می شد، این ماجرا ادامه داشت و در آخر تنبیه بود که باید دو دقیقه در اتاق تنها می ماند و گریه می کرد تمام دو دقیقه را و آنگاه یا کنارم روی زمین یا در تختش به خواب می رفت و من با عذاب وجدان راهی بستر می شدم که اگر چه می کردم با این دو دقیقه به پایان نمی رسید.

اجازه ظهر خوابیدن نمی دادم تا زودتر به بستر رود. به پارک می بردمش و هرفعالیتی برای خستگی بیشترش انجام می دادم اما باز پایان همان بود! مدت مدارا از یک ساعت گاهی به سه ساعت افزایش می یافت و باز پایان همان بود به جز بعضی موارد استثنائی که خدای آسمان ها و زمین گاهی به من هدیه می داد تا بتوانم مسیر را به پایان برسانم.

کم کم پذیرفت که در تخت باقی بماند و من روی زمین بخوابم و آنگاه حرکت تدریجی بالش و پتوی من به سمت درب خروجی آغاز شد!

درب خروج اتاقش با درب ورود اتاقمان یک متر و نیم فاصله دارد و داریم به خط پایان نزدیک می شویم! امشب خوابیدن میان چارچوب سهمیه آقای شیر بود. اگر به منزل ما آمدید و دیدید یکی از ما دو نفر در چنین فضایی به خواب رفته ایم بدانید تنها در حال انجام وظیفه پدری و مادری هستیم و در خواب راه نمی رویم! و خستگی همان جادویی است که آرزوی دخترکمان را برآورده می سازد و گاهی تا صبح در همان چارچوب باقی می مانیم.


پانوشت یک: باز هم لازم است که بگویم می توانید اینجا پیام بگذارید؟

پانوشت دو: اگر باز هم بلاگ اسپات فیل تررررررر شد می توانید به همان یکی وبلاگ مراجعه کنید. بماند که امروز از مشاهده این واقعه به شدت بهت زده و اندوهگین بودم.

پانوشت سه: اگر کتب جدیدتری مطالعه کرده اید که حاوی راه حل های جدیدتر یا بهتر بگویم مناسب تر برای وروجکان ایرانی باشد، ممنون می شوم که به من معرفی کنید یا به این والدین درمانده راه کار معرفی کنید (تجربه کارآمد شما با کودکانتان باشد بهتر است).



به همین سادگی

از همان ابتدا که جعبه را گشودم توجهت را جلب کرده بودند و پرسیدی: مادر کی روی دستمال ها رو نقاشی کرده و من پاسخ دادم: عزیزم اینها رو کسی نقاشی نکرده، توی کارخونه روشون این گل ها رو چاپ کردن.

موسیقی موتزارت کودکان ـ سی دی خلاقیت و تجسم آزاد ـ به فضای منزلمان آرامش کودکانه ای بخشیده بود و مثل هر روز می خواستی که برای هزارمین بار لوازم شن بازی ات را بشویی و مثل هر روز گفتی: مادر! اینا تو دریا کثیف شدن، می خوام بشورمشون، لطفاً شیر آبو برام باز کن. می دانستم که اسراف شایسته نیست اما چه کنم که من هم به ساعاتی برای انجام امور منزل محتاجم و باید بدانم در آن لحظات جای دخترکم امن است.

به سراغت آمدم تا برای صرف ناهار و آبمیوه ای که برایت مهیا کرده بودم، تو را از ادامه آب بازی ات که یک ساعتی بدان سرگرم بودی باز دارم، لباست را تعویض کنم، لقمه های غذا را در دهانت بگذارم، داستان ببعی داخل بشقاب که زیر پلو گیر کرده بود، هوچهر مهربانی که با خوردن پلوها نجاتش می داد ـ آن دخترکی که دیگر بزرگ شده بود و جیشش را اعلام می کرد و تنها می خوابید و.... ـ را برایت حکایت کنم و به روی خودم نیاورم که در داستان گفته بودم آن دختر بزرگ شده بود و تنها می خوابید و در اتاقت کنار تختت عمود قامتم را بر زمین بگذارم و با تلاش برای به خواب نرفتن، صبور باشم تا خواب، نگاه هوشمندت را که لحظه ای چشمان بسته ام را ترک نمی کرد، در رباید و باز بشتابم به سوی انجام امور منزلم.

با اشتیاق اعلام کردی که دستمال های کاغذی را یکایک شسته ای که تمیز شوند! همگی را شسته بودی، آبرو گرفته بود و لوله بازکن احتیاج داشت و زمین حمام به گنداب بزرگی تبدیل گشته بود. مقداری از دستمال ها را به همراه بیلچه شن بازی ات داخل آکواریوم انداخته بودی، ماهی بینوا که به نظر می آمد بیلچه به کله اش اصابت کرده، گیج و کج زیر آب افتاده و دستمال ها روی آب شناور بودند.

شاید می شد خندید اگر.........


اگر آنهمه افکار گونان ذهن خسته ام را ناجوانمردانه نمی فشردند.

اگر مدام به رزومه ام نمی اندیشیدم که جای سه سال فعالیت روبرویش خالی بود و اگر صورت کارفرما مدام در بر دیدگانم تداعی نمیشد که سه سال بارداری و بچه داری افتخار برایم محسوب نمیشد و اگر متاسفم پاسخ مردانه اش نبود.

اگر به یاد نمی آوردم که تدریس در دانشگاه و دبیرستان برای داشتن کار نیمه وقت کنار وظیفه مادری، آن هم نه خیلی زیاد میان صنعت و نرم افرازها جایگاهی ندارد و مادر شدن مشکل من که نه بهتر از آن نقطه ضعف من کارمند است.

اگر سال هایی را که از لی لی کردن و بازی کردن و مهمانی رفتن و ... محروم مانده بودم برای درس خواندن برای موفق بودن و نه برای زن بودن را به باد فراموشی می سپردم.

اگر افتخار درس خواندن در مدرسه ایکس، دانشگاه ایگرگ، دانشگاه زد و دیگرها زیر خروارها خاک همسرانه و مادرانه و ... مدفون نشده بودند.

اگر آن روزها که خشت های وجودم را روی هم می گذاشتند، آنروزها که مهم ترین ها را در ذهنم برایم تعریف می کردند، کمی هم از مادری می گفتند. آن روزها که کتاب قانون ذهنم را می نوشتند و اصول را می نوشتند و فروع را مادری و همسری را اصل می نوشتند و درس و موفقیت اجتماعی را فرع و نه بالعکس.

اگر هر روز و هر روز و هر روز زمین های منزل به جارو، همه جا به گردگیری احتیاج نداشت و آن کوه ظرف در آشپزخانه آنقدر سریع ایجاد نمی شد و هر روز تخت به مرتب کردن احتیاج نداشت. آن میوه هایی که شسته بودم به آخر نمی رسیدند و باز کشوی محتوی گوشت های داخل فریزر لخت و عور خودنمایی نمی کرد.

اگر آن همه کارهای بی حساب و کتاب منزل که هیچ کس انجامش را نمی دید ایجاد نمی شدند و همان ها که روح پاکیزگی منزلم را کدر می کردند باز تکرار مکررات نبودند.

اگر می توانستم با آرامش پایم را بگذارم روی آنهمه غذای ماهی، خورده های سیب زمینی سرخ شده و ...که دخترکم روزانه زمین را با آنان بذرافشانی می کند و پیش از آنکه به سمت جاروبرقی بشتابم، با آرامش به موسیقی گوش بسپارم و کتابم را بخوانم.

اگر دقایق اضافه ای هم که لابلای کارها می یافتم را تنها به خواندن کتب روانشناسی، وبلاگ های مادران و .... سپری نمی کردم و اینها را لازمه مادر بودن نمی دانستم و آن کتاب "درد" و کتاب "عادت می کنیم" مرا به سوی خود نمی خواندند.

و هزار اگر دیگر که به هزار دلیل یارای نوشتنش را ندارم.


اما امروز من مانده ام با چند تکه کاغذ که در آنان نوشته است اینجانب در دانشگاه درس خوانده ام و اینها هم سندش هستند. اما اگر دقیق تر نگاه کنی این جملات هم برایت روشن می شود:
این شخص یک زن است، یک مادر است، یک زن ایرانی است، یک مادر تحصیل کرده است که قانون و جامعه از او حمایت نمی کنند تا سال های مادرانه اش را با لذت به پایان برساند، تا بتواند با افتخار از سال هایی که برای اهدای فرد جدیدی به جامعه از خود دست بریده بود، سخن بگوید. از روزهایی که که برایش شب به دنبال نداشتند و بیداری حکم نانوشته اش بود. این شخص امروز تنها یک مادر مانده است، مادر خشمگینی که به همین سادگی* دیگر تحصیل کرده نیست و تحصیلاتش را به باد فراموشی سپرده است .


*به همین سادگی: فیلم بسیار زیبایی از آقای رضا میرکریمی که یک روز زندگی یک زن را بسیار زیبا، تیزبینانه و هوشمندانه به تصویر کشیده بود. ممنون آقای میر کریمی.


تایلند ـ بانکوک

خبرهای این سفر دیگر بیات شده و روی آن چین و چروک های کپک سبز به چشم می خورد! تنها می نویسم برای آنکه آلبوم خاطراتم کامل شود و کمکی باشد برای ذهن خسته ام در روزهای کهولت که تلاش می کند خاطرات خوش پیشین را به یاد آورد!

و البته می نویسم برای همسایگان وبلاگ نویسم که اگر روزی قصد سفر به آن دیار کردند، تجربیاتمان توشه راهشان باشد که چون رسیدم، خرده اطلاعاتی که دوست و آشنا در اختیارم قرار داده بودند، بسیار مفید بود و پیشاپیش از همه شما بابت نگاشتن سفرنامه هایتان تشکر می کنیم!

بانکوک ـ همان شهر هزار معبد ـ اماکن دیدنی بسیاری داشت که ما به دلایل متعدد نتوانستیم از تمامی آنان بازدید به عمل آوریم.

باغ وحش سافاری محلی بود بسیار دیدنی و پر خاطره هم برای ما هم برای کودک دوسال و نیمه مان. سافاری، بخش های متنوعی داشت نظیر حیات وحش، چند شوی دیدنی (شوی دلفین ها، شوی فک ها، شوی نهنگ ها و...)، رودخانه مصنوعی خروشان و .... . بخش حیات وحش را باید با ماشین وارد می شدیم و حیوانات را که آزادانه در فضا گردش می کردند، نظاره می کردیم و در بخش حیوانات درنده بازدیدکنندگان موظف بودند، شیشه های اتومبیل را بالا نگاه دارند.


حیات وحش:




نمایش فک ها:




نمایش دلفین ها:




رودخانه خروشان:




قصر پادشاه تایلند، شهربازی بانکوک، موزه سنگ های قیمتی، پارک آبی و.... نیز از امکن دیدنی این شهر به شمار می آیند.


کاخ سلطنتی:




یکی از آن هزار معبد تایلندی:




مهم ترین تجربه ام، استشمام بوی آزادی بود. تجربه ای که باید به خاطر می سپردمش برای آنگاه که دیوارهای قفس، نفس را در سینه ام تنگ می کند و گاه آن می رسد که با یاد و خاطره روزهای آزاد و با توهم اکسیژن ادامه مسیر دهم. تلخی نگاه مردم ایرانی هنگام ورود به کشورشان روی شانه هایم سنگینی می کرد.

این روزها تایلند نیز دستخوش دودستگی مردمش می باشد؛ دو گروه که یکی را با عنوان زردها می خواندند و دیگری را با عنوان قرمزها. قرمزها مردم مخالف دولت بودند و زردها طرفدارش. پادشاه تایلند بی طرف نسبت به هیچ دسته از این دو حزب به امور مملکت رسیدگی می کند و محبوب مردمش است. خیابان های شهر مملو بود از تابلوهایی که در آن محل تجمع گروه قرمز را نشان می دادند و در خیابان موتورسواران بسیاری با لباس و پرچم های قرمز حرکت می کردند و آزادانه فعالیت س*یاسی می کردند. در شهر، نیروهای مسلح دیده می شدند که قدم به قدم ایستاده بودند، توریست به وفور مشاهده می شد و با خود اندیشیدم که آیا من از چند قرن گذشته به این کشور سفر کرده ام و چطور این مردم همه اینها را با صلح و صفا کنار یکدیگر گرد آورده اند و سال نویشان را کنار ما توریست ها برگزار می کنند و کنار ز*ندانشان هیچ مادر غمزده ای با یک بقچه و یک فلاسک چای ندارند. خداوندا من از کدام قرن به این عصر سفر کرده ام که فعالیت "س*یاسی" که هیچ نوشتن کلمه اش هم برایم مجاز نیست!




آزاد بودم از تحمیل لباس اضافه در ساعات گرم بر تنم، آزاد بودم از بند هر گونه لوازم آرایش و نمی دانم چه آینه های بی نظیری داشت آنجا و بی هیچ رژ لب و رژ گونه ای چه زیبا به نظر می رسیدم!

وقتی برای بازگشت به فرودگاه بانکوک رسیدیم به قفسم اندیشیدم، به قفسی که بی حد و حصر برایش دلتنگ بودم.