مهمان ناخوانده
آقای شیر تازه به منزل رسیده بود، من در آشپزخانه بودم، پدر و دختر مشغول بازی.
رفتم کنارشان، گرم بازی بودند، هوچهر گفت: پدر بریم تو اتاقم توپ بازی کنیم. من گفتم: منم بیام؟ دخترک گفت: نه اگه مهمون خواستیم خبرتون می کنیم!
به اتاق رفتند، صدای قهقهه شادمانه و کودکانه اش به گوش می رسید، غرق لذت بودم از شنیدن صدایی که برون می تراوید از آن خلوت پدرانه و دخترانه.
چه خوب "نه" گفته بود دخترک و لذتش را آنگونه که می طلبید سامان بخشیده بود.
من مانده بودم در خلوت مادرانه ام و جاده ای ناآشکار در برابرم که چطور بپیمایمش که دخترک مودب باقی بماند و "نه" گفتن را از خاطر نبرد.
باز نوای قهقهه به گوش رسید و بر من نهیب زد که هشدار! باید به ظرافت، مرز ظریفی را بسازی در ذهن کودکت
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
رفتم کنارشان، گرم بازی بودند، هوچهر گفت: پدر بریم تو اتاقم توپ بازی کنیم. من گفتم: منم بیام؟ دخترک گفت: نه اگه مهمون خواستیم خبرتون می کنیم!
به اتاق رفتند، صدای قهقهه شادمانه و کودکانه اش به گوش می رسید، غرق لذت بودم از شنیدن صدایی که برون می تراوید از آن خلوت پدرانه و دخترانه.
چه خوب "نه" گفته بود دخترک و لذتش را آنگونه که می طلبید سامان بخشیده بود.
من مانده بودم در خلوت مادرانه ام و جاده ای ناآشکار در برابرم که چطور بپیمایمش که دخترک مودب باقی بماند و "نه" گفتن را از خاطر نبرد.
باز نوای قهقهه به گوش رسید و بر من نهیب زد که هشدار! باید به ظرافت، مرز ظریفی را بسازی در ذهن کودکت
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
|