هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

! حاج خانوم خداحافظ

با پستی که قبل از این راجع به صاحبخونمون نوشته بودم، ایشون به یه شخصیت وبلاگی معروف تبدیل شده بود و هر کسی که منو می دید، سراغشونو از من می گرفت

.باید برای اطلاع همگان که نگران حال ایشون هستند، عرض کنم که دیگه ازشون خبری ندارم. آخه یک ماهی هست که جابجا شدیم ومن بالاخره از افتخار ملاقات هر روزه ایشون نجات پیدا کردم
!ما در منزل جدیدمون چشم به راه نی نی مون نشستیم

باز هم داستان زنان

:متن زیر با یک ایمیل فورواردی به دستم رسید. نویسنده این مطلب جالب، ناشناس بود. تصمیم گرفتم آن را در وبلاگم بنویسم
زن کارمند
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول !و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند . وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر باهم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من!سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود. سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است. مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم. به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم. افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است. دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند. مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي
این متن، درد دل بسیاری از زن هاست. زن هایی که توانا تر از زن های دیگر جامعه هستند. باید ببینیم چه شد که به اینجا رسیدیم. نویسندهً مطلب خاطرات بسیاری از مادربزرگ ها را از یاد برده است. او هوس بازی مردان را فراموش کرده است. همان پدیدهً تلخ که تا امروز هنوز گریبان دنیای زناشویی را رها نکرده است. در این عصر، جنایات بسیاری توسط مردانی صورت می گیرد است که شاهد خیانت همسرانشان بوده اند و عکس العمل آنان در نظر عامه قابل قبول به نظر می رسد. اما همه ما، ده ها مادربزرگ را می شناسیم که باید در برابر بی وفایی همسر خود سکوت می کردند، چون زن بودند. قدیمی ها می گفتند مرد غرور دارد و زن احساس، با غرور هیچ مرد و احساس هیچ زنی بازی نکنید. آنگاه مردها هم غرور زن را می شکستند و هم احساسش را جریحه دار می کردند و زن که هیچ پشتوانه اقتصادی نداشت، به ناچار با غرور لگدمال شده و قلبی شکسته باید می ایستاد و رنجی اجباری را متحمل می شد. نظاره گر مرد زندگی اش می بود بود که در برابر چشمان او به اتاق هوویش می رفت. هرگز نمی توانم تصور کنم که زنان آن عصر چگونه به زندگی نکبت بار خود ادامه می دادند و سر بر بالین می گذاشتند. زن، بزرگ ترین رنج های عالم را متحمل می شد اما موجودی حقیر بود، چون ناچار به پذیرفتن حقارتی بود که به او تحمیل شده بود. در این بین، زنانی پیدا شدند که تلاش کردند تا دختران خود را به گونه ای دیگر تربیت کنند. به آنها کمک کردند تا تحصیل نمایند و بتوانند استقلال مالی به دست آورند تا اگر دست تقدیر بی وفایی نصیب دخترانشان کرد، ملزم به مشاهده روزمره نااهلی همسر خود نباشند. سال ها گذشتند و آن روزها برای زنان به پایان رسید. امروزه بیشتر دختران به دانشگاه می روند و تحصیل می کنند و به دنبال احراز اقتصاد مالی هستند. اما در این راه پر پیچ و خم و طولانی که زن ها برای بهبود وضعیت خود پیمودند، باارزش ترین توشهً کوله بار خود را از دست دادند. گوهر زن بودن را به بهای ناچیزی فروختند و طی طریق کردند. اما هنوز گوهر باارزش دیگری در کوله بار خود داریم؛ گوهری به مراتب باارزش تر از گوهری که از دست دادیم. همان گوهری که زنان پیش از ما از آن استفاده کردند و زن امروز را به اینجا رساندند و آن گوهر مادر بودن است. به دخترانمان زن بودن را بیاموزیم. گوهر باارزش وجودشان را که خود آن را به سادگی و ندانسته از دست دادیم، به آنها نشان دهیم و به آنها بیاموزیم چگونه در حفظ و نگهداری آن کوشا باشند. به آنها استقلال داشتن را بیاموزیم. اما باید بدانند گوهر زن بودن با هیچ چیز قابل معاوضه نیست. تاریخچه زندگی زنان را بدانند و بدانند که هدف از استقلال آنان تأمین بخشی از هزینهً زندگی نیست. او نیامده است تا تن ظریف خود را لابلای چرخ های اقتصاد خانواده زمخت و مردانه کند. تن ظریف او برای تأمین آرامش همسر و فرزندانش است. مردانه شدن تن ظریف او غرور مردش را خرد می کند. مرد او با تأمین خاموادهً خود احساس بالندگی می کند. تن مردانهً بانوی خانواده احساس بی کفایتی را در مرد بیدار می کند. اینجاست که زن نمی تواند دلیل مورد بی مهری واقع شدن خود از جانب مردش را بیابد و مرد خود را بی مسئولیت و خودخواه تصور می کند. خود را رها شده و بی پناه می یابد و می بیند که بیش از هر زن دیگری ارابهً سنگین زندگی را هل داده است اما از هر زن دیگری بی پناه تر است. به دخترانمان بیاموزیم که استقلالشان تنها برای روز مبادای آنهاست. بهتر است بن های فروشگاه سپه خود را در سطل زباله بیندازند تا اینکه با دخالت در امور مردانه، گوهر وجودشان را از دست بدهند. به پسرانمان بیاموزیم تا همان مرد ایده آلی باشند که ما می خواستیم و به دست نیاوردیم. به آنها بیاموزیم تا چگونه از زیبایی طبیعت لذت ببرند. به آنها بیاموزیم تا عشق واقعی، طبیعی و ماندگار را بیابند. به آنها بیاموزیم تا چگونه به دنیا نگاه کنند و تفاوت زیبا بودن و دوست داشتنی بودن را درک کنند. بدانند که هر چیز دوست داشتنی زیبا به نظر می رسد و نه بالعکس. بدانند آن هنرپیشه که با عمل های جراحی فراوان خود را اینگونه آراسته است به راستی زیباست اما دوست داشتنی نیست. اما همسر آنان که مادر فرزندانشان است به راستی دوست داشتنی است. همسر آنان با فدا کردن بخشی از زیبایی های طبیعی خود با ارزش ترین موجودات زندگی مشترکشان را که همانا فرزندانشان هستند به او هدیه کرده است و این بسیار زیبا است. اینگونه می توانیم بخشی از زن بودن خود را باز یابی کنیم. همان موجودی باشیم که می توانستیم بدهیم و نگیریم. شاید توانستیم مسیر خوشبختی را که خود نیافتیم به دیگری نشان دهیم. کارمن سیلوا می گوید: خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی آنکه خود داشته باشیم، دیگران را از آن برخوردار کنیم.

من مامان می شم!

من مامان می شم! هنوز به بار سنگین کلمه همسر عادت نکرده بودم که سنگینی کلمه مادر هم به آن اضافه شد! مشت و لگدهای روزانه کودکم پایان یافتن دوران آزادی و بی خیالی را یادآور می شود. تا چند ماه دیگر پاره ای از وجودم متولد می شود، همان کس که باید سال ها غمخوارش باشم و روزی فرا می رسد که تنها انتظارم از او دیدارش باشد. همان کس که به او خواهم گفت که لحظات شادی اش را برای خود نگاه دارد و غم هایش را با من تقسیم کند. و اما نتیجه سونوگرافی (همان فرایندی که به باور کردن این آتش پاره عزیزدردانه کمک فراوان نمود): . . . . . . . . . . . .
.
.
.
نی نی: عمو ها و عمه های عزیز می خوام بدونم شما به ناموس مردم چیکار دارید؟!

و اما اولین سالگرد ازدواج.......

.....و اما اولین سالگرد ازدواج غرق در خاطرات روزهای ابتدای عقد، مشغول کادو کردن هدیه ام بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم:
ـ بفرمائید
ـ الو، منزل آقای ع....؟
ـ بفرمائید خانوم
ـ من با آقای ع ...کار داشتم
ـ ایشون تشریف ندارن
ـمی بخشید، شما؟
ـ شما تماس گرفتید، شما؟!
ـ من مادر خانومشون هستم!
ـ خب امرتونو بفرمائید
ـ باید با خودشون صحبت کنم
ـ خب منم خانومشون هستم، امرتون چیه؟!
ـ یعنی من صدای دختر خودمو نمی شناسم؟
ـ خانم محترم، من چی؟ صدای مادر خودمو نمی شناسم؟!!
ـ خب می بخشید مزاحم شدم.
خیلی عصبانی شده بودم. فکر کردم، این یک نفر، بدخواه آشناست که می دونه امروز سالگرد ازدواج ماست و زنگ زده دردسر درست کنه. گفتم باید حالشو بگیرم فکر نکنه با خر طرفه! خواستم بگم ، همین؟ زنگ زدی کرمتو ریختی، حالا می گی می بخشی مزاحم شدم؟! ولی پشیمون شدمو و گفتم:
ـ زنگ زدید چوب لای چرخ زندگی من بکنید، بعد می خواید قطع کنید؟!!
ـ عزیزم، من به اندازهَ مادربزرگ تو سن دارم، چیکار به زندگی تو دارم؟
یک دفعه به ذهنم رسید که بپرسم با کدوم ع.... کار دارید! گفتم:
ـ می بخشید، با کدوم ع.... کار دارید؟
ـ غلامرضا ع....، مغازه داره
عرق سرد بر پشتم نشست.
گفتم: ـ حا ..حال شما خوبه ع.. عمه خانوم؟ م.. من خانوم ع ع هستم
ـ ای بابا ، می بخشید شمارهَ شما رو گرفتم. من تازه برگشتم، توی دفتر تلفن منزل برادرم دنبال شماره تلفن منزل دخترم می گشتم، دو تا ع.... بود، یکیشو گرفتم، گفتم احتمالاً یکیش شماره خونس و اون یکی مغازه، دخترم قرار بود بیاد، دیر کرده.

فامیل داماد او هم ع بود! جداً خدا رحم کرد که کلی دری وری نثارش نکردم. در توصیف این خانم هفتاد ساله باید بگم که اویشون عمهَ بزرگ شوهرم هستن و بزرگ خانواده. تا حالا کانادا بودن و به تازگی برگشتن . برادرانشون هم به حرفشون گوش می کنن. از نظر شخصیتی اگر او رو ببینید بسیار با جذبه هستن. از نظر قیافه هم یک قیافه زیبای کاملاً اصیل بختیاری دارن. خلاصه اینکه او فکر کرد، در غیاب دخترش یک خانم جوان به منزل دامادش می ره و این خانم جوان اینقدر پرروئه که می گه من خانمشم! معنی لحن عمه خانم که با دخترش کار داشت و زن دیگری گوشی رو برداشته بود، این بود: به دامادم بگو حالا اگه مردی بیا پای تلفن! من هم که هنوز امضای خودم خیس بود، پیدا شدن یک امضا کننده دیگه محال بود! خلاصه اینکه خدا رحم کرد ، وگرنه کی منو از دست نگاه ملامت بار فامیل شوهر نجات می داد! عوضش یک خاطره بامزه از اولین سالگرد ازدواج به جا موند!


پدربزرگ

نوروز امسال طی یک توفیق اجباری، ده روز در منزل پدربزرگم در دزفول بستری بودم. میان خاطرات کودکیم غوطه ور بودم و صدای خنده های کودکانه خود را می شنیدم. نیمه شب بود و هجوم افکار پراکنده بی خوابم کرده بود. چشمانم را گشودم، آن خانه دلباز رؤیاهایم محو شد و با خانه مجلل کنونی روبرو شدم.
اکنون شش سال از زمانی که پدربزرگ از میان ما رفته است، می گذرد. پدربزرگ با آن خانه بزرگ دلباز. آن حیاط مملو از درختان نارنج و کنار. حوض وسط حیاط که باغچه ای پر از گل های رنگارنگ آن را احاطه کرده بود. قفس بزرگ گوشه چپ حیاط که روزگاری پر از مرغ و خروس بود و تاب گوشه سمت راست حیاط با سایه بانی از درختان نارنج. آن ایوان جلوی خانه که میزبان سفره های مملو از غذاهای لذیذ مادربزرگ بود و خانواده پدربزرگ دور سفره پربرکتش لقمه های آرامش و سرخوشی را فرو می دادند. پدربزرگ، چراغ سفره بود. چون از کنارت عبور می کرد، قامتش ابهت خود را به نمایش می گذاشت. وقتی روی تاب گوشه حیاط می نشستم، چشم انداز آن خانه قدیمی باصفا و مملو از خاطرات کودکی تا جوانی ام به نمایش درمی آمد. ابتدا پنجره آشپزخانه که از پشت شیشه مات آن همیشه سایه مادربزرگ و خدمتکارانش که در رفت و آمد بودند، دیده می شد. سپس، درهای شیشه ای اتاق دلباز خاله کوچکم که به ایوان باز می شد. خاله ام هدیه ای بود از طرف خدا برای من، همبازی دوران کودکیم، شریک شیطنت های کودکانه ام و شنوای راز و نیازهای شبانه ام. پس از آن، درهای شیشه ای اتاق پدربزرگ و مادربزرگ. کانون الفت آن خانه، ریشه در عشق حاکم در آن اتاق داشت.
هرگاه به خانه پدربزرگ می رفتیم، ساعات زیادی را در زیرزمین می گذراندم. فضایی که حس ماجراجویی ام را ارضا می کرد. فضایی نمناک و کم نور و مملو از سرگرمی؛ ظرف های روضه های هر ساله، کتاب ها و کارنامه های دوران مدرسه مادرم و خاله ها و دایی هایم (چه اسناد قابل استنادی بودند این کارنامه ها برای فرار از نمره بیست گرفتن و شاگرد اول شدن) ، پیاز و سیب زمینی سالانه آن منزل پررفت و آمد که روی زمین گسترده شده بود، ساعت های عتیقه به یادگار مانده از فروشگاه پدربزرگ مادرم، چمدان های قدیمی و........ . تنها نقطه خانه که از دست تجسس های کودکانه ام مصون مانده بود، سرداب توی حیاط بود. هرگز از روح، تاریکی یا دیگر حربه های بزرگترها نترسیدم. ولی درب سنگین سرداب و فضای نمور مملو از حشرات موذی مانع از راه یابیم به آن فضا بود. چنانچه تصمیم می گرفتم درب افقی سنگینش که از قامت کودکانه من بلندتر بود را بلند کنم، به طور قطع به درون آن دالان عمیق و تاریک با پله های بلند سقوط می کردم. گاهی همراه مادربزرگ به درون سرداب می خزیدم. سراسیمه با یورش حشرات موذی به تنم به بیرون از سرداب می گریختم.
و مادر بزرگ.........
همیشه در پی سر و سامان دادن به کارهای بی پایان آن خانه بزرگ؛ گاهی در حال نظارت بر کوبیدن برگ های کُنار برای تهیه سدر، گاهی مشغول آشپزی، گاهی در حال نظارت بر کار شستشوی کارگرها و...... . همیشه به یاد داشت که من فلان غذا را دوست دارم، دیگری غذای دیگر و آن دیگری هوس فلان غذا را کرده است و سفره رضایت را که با غذاهای مورد علاقه همگان رنگ آمیزی شده بود، می گستراند.
شیربرنج، فرنی، سرشیر، نان تازه و مرباهای رنگارنگِ دستپختِ مادربزرگ روی سفره صبحانه که همواره با کاسه ای از شکوفه های یاس یا بهارنارنج عطرآگین شده بود، اشتهای هر بیننده ای را بیدار می کرد. و آن سفره های شام توی ایوان با رنگ ها و بوهای متفاوت با سفره ناهار؛ غذاهای دیگر، هوس های تازه. و مادربزرگ، خالق آن مزه های شگفت انگیز، بی صدا بر روی سفره می نشست؛ آخرین فردی که در گوشه سفره جای می گرفت با کاسه ای از غذاهای مانده از روزهای گذشته در یخچال. آخر اسراف گناه بزرگی بود و شاد کردن قلب نوه ها و فرزندان با غذاهای مورد علاقه شان و غذاهای گرم و تازه و جداگانه برای هر وعده، نشان احترام و محبت آن صاحبخانه سخاوتمند به مهمانان.
.............
چشمانم را گشودم. باز، آن خانه مجلل با گچ بری ها و کارهای چوب گرانقیمت، پرده های زیبا، آشپزخانه مدرن و فرش های یک دست، بر روی نیمی از زمین آن سرای الفت، برکت، مهر و آرامش و به دور از تکلف روبرو شدم. از بستر برخاستم و برای یافتن مکان سجاده نمازهای شبانه پدربزرگ، شروع به جستجو کردم. فکر می کنم جایی میان آشپزخانه و اتاق پذیرایی کنونی قرار می گرفت. روی آن دراز کشیدم. ساعت 3 نیمه شب بود. اگر او زنده بود، اکنون صدای قدم هایش که برای خواندن نماز شب بیدار شده بود، به گوش می رسید. تا ساعت 5 صبح جایگاه سجاده پدربزرگ را در آغوش کشیم. صدای آواز گنجشکان که نوید از رسیدن سحرگاه می دادند، به گوش می رسید. برخاستم و فریضه صبحگاهی به جا آوردم. از پنجره اتاق بالا به باقیمانده زمین خانه پدربزرگ که پس از مرگ او به فروش رفته بود، چشم دوختم. در آن زمین نساخته که باقیمانده ساختمان های آن منزل قدیمی به چشم می خورد، خاطراتم پر رنگ تر خودنمایی می کردند و باز نگاهی به این خانه مجلل انداختم که بدون پدربزرگ چه سوت و کور بود. به زیرزمین به سراغ کتابخانه پدربزرگ رفتم؛ تنها یادگار به جا مانده از او. در وصیت نامه اش توصیه اکید به حفظ کتابخانه پس از مرگش کرده بود. مرگ، غبار خود را بر آن کتاب های نفیس گسترانده بود. نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم بوی غبار کتابخانه را به خاطر بسپارم که شاید دیگر فرصتی برای استشمام بوی خاطرات کودکی دست ندهد. تا چندی دیگر همین خانه نیز به فروش می رفت تا خاله و مادربزرگ به تهران بیایند. به راستی برای مادربزرگ، بدون پدربزرگ، که نه تنها تکیه گاه استوار زن و فرزندان خود بلکه بسیاری از خانواده ها بود، زندگی در این منزل دراندشت بسیار سخت می نمود. توصیه دیگر پدربزرگ در وصیت نامه اش این بود که جمع های خانوادگی منزل او پس از مرگش مانند زمان حیاتش حفظ شوند. با فروش این منزل این دیگری نیز از دست می رفت.
پدربزرگ! زمانهَ بی رحمی است، افسوس و صد افسوس این نوه ارشدت آنقدر متمول نیست تا خانه یادگار پدر بزرگ را خریداری کند. هزاران افسوس که فضایی برای نگهداری از آن کتابخانه با ارزشت در اختیار ندارد!
پدربزرگ مهربانم! هنوز در فراغ از دست دادنت می سوزم. در آستانه سالگرد ششمین سال درگذشتت، هنوز غم فقدانت بر بازماندگانت سایه گسترانده.
روحت شاد.