هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

توی خودم


من خوبم. ممنون برای احوالپرسی همگی. فقط پیدایم نیست...
 
وقتی بی پروا و شادمانه روی بند بند وجودم بندبازی می کردم و تمام انحناهایم و توانمندی هایم را فاخرانه به نمایش می گذاشتم، ناغافل از روی بند سریدم به اعماق تاریک وجودم.
وقتی چشم گشودم، در اعماق تاریک وجودم لم داده بودم. خارج از آن عمق تاریک به دنبالم می گشتند و صدایم می کردند. ظاهراً جایم عجیب خالی بود اما آرامش آغوش خنک و تاریک درونم مست و کرختم کرده بود.
در آن دوردست های پرنور مرا می خواندند و من رفته بودم توی خودم و می خواستم تا ابد در آغوش درونم بمانم....  
 
 
 
 

بدن با من بیا


زل زده بودم به آن  دو سنگ سیاه و تصویرم را برانداز می کردم. تمام آنچه را آینه از نمایش دقیقش سرباز می زد می دیدم؛ پف و ورم و خستگی، روح مرض و بی حالی و دل مردگی. دو سنگ سیاه، خیره به من برایم شعر روز مادر می خواندند؛ شعر را روزها در مدرسه تمرین کرده بود تا برایم بخواند. تمرین کرده بود که دست هایش را به سمتم نشانه بگیرد و بگوید جاست فور یو. در آخر بیاید و در آغوشم بگیرد و همه آنچه با دست های کوچکش ساخته بود تقدیمم کند. اما دست های کوچک آهسته حرکت می کردند، نشانه نمی گرفتند، نشانه روی ها پشت حجمی از خجالت مخفی شده بودند. چراکه چند روزی بود که دخترکوچولو از قلمرو بی حصرش که آغوش مادر بود محروم بود. بلورهای رادیو اکتیو این تنها مأمن بی مرز را از او ربوده بودند. به او گفته بودم نمی تواند بابت داروها به آغوشم بیاید. شب به بسترم نباید بیاید. باید از من فاصله بگیرد. دختر کوچولو پذیرفته بود؛ بی هیچ مبارزه ای امن ترین دارایی اش را بخشیده بود. می دانست باید شعر را از دور بخواند و نباید در پایان، وقتی تمام هنرش و عشقش را تقدیم کرد، مادر را در  آغوش بگیرد و این روح شعرخوانی را کشته بود.

و مادر امسال متفاوت بود، تمام شب را در بیمارستان سپری کرده بود. روز مادر را پرستاران به او تبریک گفته بودند. بلورهای رادیواکتیو و تمام داروهای ضد درد، گیج و بیحال و پف آلودش کرده بودند. لبخندهایش ناخودآگاه نبودند، صدایش پر انرژی نبود و آن دو سنگ سیاه، تمام آن حقایق را با صداقتی بی پیرایه به نمایش گذاشته بودند.

نیمه شب دختر کوچولو درب اتاق را به صدا درآورد و آهسته گفت: مادر هی بیدار میشم، آخه رینیه. گفتم مادر جون می دونی که نمی تونی بیای پیش من، برات ضرر داره، برو پایین پیش پدر بخواب. و این نخستین باری بود که پس از تعیین مرزها خواهش کرده بود. و به گمانم شک نداشت که دست کم در شرایطی که رعد و برق خانه را می لرزاند، می تواند جرعه ای آغوش مادر بنوشد. و غرور جریحه دار شده دختر کوچولو را خوب می شناختم که آسان خواهش نمی کرد. بغض آلود گفت: باشه و رفت. دختر رفت و مادر با صدای دانه های باران تنها ماند. خنکای دانه ها اما این بار پر بودند از آتش.   

مادر در خانه راه می رود اما با حفظ فاصله. مادر در خانه نفس می کشد اما با حفظ فاصله. مادر از دور صدای داستانخوانی برای دختر کوچولو را می شنود. مادر دلش برای بوی دختر کوچولو لک زده. مادر دلش برای تا کردن لباس های دختر کوچولو غنج می رود. خانه پر شده از تن مادر برای دختر مضر است. روح مادر اما می خواهد رخت برکند و لخت و عور دخترکوچولویش را در آغوش بفشارد.

و باید بدن تمام نشود پیش از آنکه بیماری تمام شود، باشد که صبح بدمد.



 

 

نقاهت


دختر کوچولو با دستان کوچکش برایم گردنبند ساخته بود تا بیندازم بر گردن بریده ام! گفتم عزیزم می بینی گردنم زخمه؟ قول می دم گردنم که خوب شد اولین چیزی که بندازم گردنم گردنبندی باشه که شما برام درست کردی.

در کنار تمام مشقات جراحی و عواقبش، سخت ترین بخش ماجرا مشاهده حالات و احساسات دختربچه شش ساله بود. دخترکوچولو ترسیده بود و به آغوشم نمی آمد. ظاهرم را دوست نداشت. با فاصله می نشست و تمام دردهایم میان این درد بزرگ گم می شد.

این روزها دوران نقاهت طی می کنم و دخترکوچولو دیگر در آغوشم می نشیند. طی کردن دوران نقاهت آسان نیست. سلامتی با ارزش ترین سرمایه هر انسان است که نبودش ناامیدی را بیدار می کند.

این روزها بهترم اما دستانم و ذهنم خشک شده اند و یارای نوشتن ندارم. به گمانم ترس از مرگ صدای ذهنم را خاموش کرد. دیگر نوشته ها در سرم زنگ نمی زنند. دیگر نوک انگشتانم برای نوشتن پرپر نمی زنند. شاید در خوابند؛ از آن دسته خواب ها که پس از یک روز پرماجرا به سراغ آدم می آید؛ خواب پرآرامش پس از تهدید مرگ. من و تهدید مرگ این روزها از هم فاصله داریم. یاد گرفته ام در امروز زندگی کنم. دیروز و فردا را دور ریخته ام. جنس دغدغه هایم تغییر کرده و من یک انسان دیگرم. من ترس از مرگ را نیز بر زمین زده ام اما نوشتن در این میانه شهید شد. حتما در سلامتی لانه داشت. من دلم برای آواز خواندن حتی در حمام تنگ شده. دلم برای دویدن و رقصیدن و ورزش کردن غنج می رود. درد، کوه کوه می آید و کاه کاه می رود و من هر کاه را با تلاش در هوا فوت می کنم و از تنم بیرون می فرستم و برای رسیدن روزهای بهتر تلاش می کنم.

اما شادی هم کم نیست. زندگی آمریکاییم پراز آرامش است. دخترکوچولو همه جا می درخشد. با تمام تن رنجورم غرقم در دنیای شغلی که دوستش دارم و هر روز می آموزم و می آموزم. و اینها روزم را می سازند و زندگی روز به روزم را پابرجا می کنند؛ همان هر هر روزی که بی خبر از فردا و بی تفاوت به دیروز لبخند را استوار بر صورتم حفظ می کنند.   
 
 
 

 


 

ققنوس

به گمانم بیست ساله بودم که در طالعم خواندم که مانند ققنوس هستم و هر بار میان خاکسترم دوباره متولد می شوم. امروز وقتی تلاش می کردم تا از خاکسترهایم راهی به بیرون بیابم، به یاد آوردم این نخستین بارم نیست. کلماتی که باید روی کیبورد واقعی می شدند اولین ذراتی بودند که از من دوباره متولد شدند.
همه جملاتی که روزی راجع به ققنوس خوانده بودم و همه سرنوشت ققنوس وارم را فراموش کرده بودم. میان کابوس های پردردم، وقتی با صدای بلند گریه می کردم و سلامتیم را صدا می کردم، وقتی تلاش می کردم فرشته سلامتی را متقاعد کنم اگر خیال بازگشتن ندارد، دست کم فرشته مرگ را جایگزین خود کند نه فرشته درد را، خاطرات کودکی تا بزرگسالی ام، سلسله وار میان شوک های درد در مرزی میان رویا و واقعیت به آرامی عبور می کردند.  خاطرات به ققنوس که رسیدند، پاسخم را یافته بودم.
متولد شدن و رشد کردن همیشه پر درد است و من آنقدر خوش شانس بودم که لذت تولد دوباره را به دفعات بیازمایم.
 دیروز برای خودم شیربرنج پخته بودم و خوراک ماهیچه. از گوشت راسته، عصاره ساخته بودم و به زور همگی را بر تهوع بی وقفه ام تحمیل کرده بودم. امروز مربای سیبی که مادربزرگم برایم فرستاده بود را بر شیربرنجم می ریختم. منتظر جادوی عشق مادربزرگ بودم که در سیب های داخل مربا خفته بودند تا امروز به کمکم بیایند. بی شک بهترین انتخابی که می توانستم برای رسیدن به نهایت لذت طعم مربای سیب انتخاب کنم، شیربرنج بود. وقتی دستمال گردن گلبهی ام را روی زخم بیست سانتی ام می بستم، آب آناناس را جرعه جرعه می نوشیدم. دستمال گردن را وقتی آقای شیر قرار بود پس از یک ماه و نیم از آفریقا مراجعت کند، برای خودم خریده بودم؛ پر بود از مهره های نوک تیزی که مستقیم فرو می رفتند در توجه مردانه و امروز من آن بخش نرمش را می خواستم تا بنشیند بر تن آزرده ام. کت گلدار با گل های شاد کرم و گلبهی و سرمه ای که آقای شیر زمانی از چین برایم آورده بود، عینک دودی و کلاه لبه کج فرانسوی، شلوار برمودا و کفش های عروسکی از من ترکیب عجیبی ساخته بودند. وقتی تصویرم را در شیشه ماشین هایی که از کنارشان عبور می کردم می دیدم، خودم  را نمی شناختم. شبیه تصویرم را پیشتر در مناظر عابرین پیاده نیویورک دیده بودم. آن روزها آن آدم ها به گمانم افرادی بودند که از سیاره دیگری خود را به خیابان های نیویورک رسانده بودند. حالا می دیدم که شاید آنان نیز افرادی معمولی بودند که تازه یک عمل جراحی را از سر گذرانده بودند و یک جایی میان دستورات پزشک، جسته و گریخته به یاد می آوردند که باید زخم و پوستشان را از آفتاب مصون نگاه دارند،  پوشیدن کفش های عروسکی از همه کفش های دیگر برایشان آسانتر و البته کم دردتر بود. شاید ققنوسی بودند که پیاده روی بخشی گریزناپذیر از مسیر پردرد تولدشان  بود.
به گمانم تصویر خاکستریم با مشاهده مناظر رنگی اطرافم آهسته آهسته رنگ می گرفت. اول داریوش، سال دو هزار را فریاد می زد. آهنگ زیرخاکی با توصیفاتی که روزی تصویری پرهیجان از سال دوهزار می ساخت، با تصویر خاکستری من در سال دوهزار و چهارده همخوانی عجیبی داشت.   
اما وقتی سینا حجازی گفت " یعنی صبح شده" دنیا برای من هم روشن شد. خاکستری رفته بود و مابقی رنگ ها  بازگشته بودند. به گمانم متابولیسم بدنم نشانه های زندگی از خود نشان می داد.
گردنی که همه این دردها را بر من تحمیل کرده بود، حالا می خواست با انرژی ای که از یونیورس گرفته بودم، به رقص در بیاید. با ظاهر عجیبم دست هایم را نیز به حرکت درآوردم و رقصیدم. ایرانی رقصیدم. مریض شدن در غربت آسان نبود و من حالا پس از بهایی که بابت آزادی امروزم پرداخته بودم و در تنهایی و بدون حضور خانواده ام بر لب های مرگ بوسه زده بودم، در میانه آزادی آمریکا با کلاه کج فرانسوی ام در خیابان ایرانی می رقصیدم و سرعت جذب انرژی حیات از یونیورس را بالا می بردم.
وقتی به درب منزل رسیدم، وقتی کلید را در قفل می چرخاندم، استیکری را که صبح به هوچهر به ازای زود آماده شدن داده بودم، روی در دیدم. استیکر را روی درب منزل چسبانده بود  و رفته بود پی زندگیش!  روی استیکر نوشته بود:
 
American Land of Free
 
البته دختر کوچولو بی شک نمی دانست برای این آزادی که برای او بدیهی بود والدینش دقیقاً چه بهایی پرداخته بودند!
 
 




یک کبریت روشن تنها برای چند ثانیه

در سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود. هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. به نقل از کتاب زندگی امیرکبیر/
 
حکایت فوق را نوشتم تا بگویم بیایید دست برداریم از تحقیر مردمی که هموطنمان هستند و در صف غذای رایگان ایستادند یا سینمای رایگان. فضاهای مجازی این روزها پر است از مفهوم خلایق هرچه لایق. بیایید دست کم خودمان دست برداریم از رنج دادن بیشتر رنجدیدگان. از این نگاه پرتکبر عاقل اندرسفیه. از این فخرفروشی خودکمبینانه. از این خودبرتربینی بی پایه و اساس. نه! مردمان مسوول جهلشان نیستند. دولت ها مسوول جهل مردمانند.
بیایید به جای نالیدن از تاریکی، به جای مقصر شناختن مردمی که مسوول تاریکی نیستند، اگر نمی توانیم یک شمع روشن کنیم، کبریتی را برای ثانیه هایی روشن نگاه داریم!   
 
 
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.