یاد بچه گربه هایمان به خیر
باید به منزل جدیدمان اسباب کشی می کردیم. منزل جدیدمان آپارتمانی بود در طبقهَ ششم. در بین کسانی که ما می شناختیم، هیچ کس حاضر به نگهداری از گربه ها نشد. به ناچار آنها را با خود بردیم و آقای شیر آنها را به پشت بام منزل جدید برد و همان جا برایشان لانه ای ساخت. در مجموع، بچه گربه ها موجودات بی آزاری به حساب می آیند. سر و صدا ندارند و همیشه در گوشه ای پنهان می شوند و فقط در جای مشخصی مدفوع می کنند، اما همسایه های ما کاری به این موضوعات نداشتند. پس از گذشت مدتی همسایه ها متوجه حضور بچه گربه ها روی پشت بام شدند. جلسه ای تشکیل دادند و آقای شیر را دعوت کردند و از او خواستند که بچه گربه هایش را از پشت بام بردارد. آقای شیر از آنها خواست تا دلایلی دال بر آزار رسانی گربه ها بیاورند. آنها هیچ دلیل مشخصی نداشتند و در نهایت آقای شیر از آنها مهلت خواست تا مکان مناسبی برای گربه ها بیابد. نمی شد انتظار داشت همهَ مردم مهربان باشند، حیوانات را دوست بدارند و برایشان دل بسوزانند. به طور قطع به ریش ما هم می خندیدند. چطور می توانستیم انتظار داشته باشیم وقتی آقای شیر به آنها می گوید، این بچه گربه ها به من پناه آورده اند، آنها بفهمند. هر چند روز یک بار من و آقای شیر به پارک نزدیک منزلمان می رفتیم و بچه گربه ها را هم می بردیم تا شاید کسی از آنها خوشش بیاید و بخواهد از آنها نگهداری کند. افرادی هم پیدا شدند اما آقای شیر می گفت که نمی تواند به آنها اعتماد کند. واقعیت این بود که او به بچه گربه ها وابسته شده بود و نمی توانست از آنها چشم پوشی کند. پس از تجربهَ مادر شدنم به همه می گفتم من زمانی که کودکم را زاییدم مادر نشدم، بلکه زمانی مادر شدم که از او نگهداری کردم. به راستی نگهداری از یک طفل یا یک حیوان خانگی وابستگی عجیبی ایجاد می کند. من به ماه هشتم بارداری رسیده بودم، مهلت مقرر برای بردن گربه ها به پایان خود نزدیک می شد و آقای شیر پس از بازگشت از محل کار زمان زیادی را با گربه ها سپری می کرد. فکر نمی کردم آقای شیر بتواند از این بچه گربه های شیرین دل بکند. یک روز صبح، از پشت بام صدای جیغ یک زن و نا آرامی گربه ها به گوشم خورد. نگران شدم و به پشت بام رفتم، "کوچیکه" را ندیدم. پیش از این هم اتفاق افتاده بود که وقتی به پشت بام بروم، یکی از آنها قایم شده باشد و بیرون نیاید. این بود که زیاد نگشتم. به آقای شیر تلفن زدم و ماوقع را برایش تعریف کردم. عصر که آقای شیر به منزل بازگشت به پشت بام رفت. پایین آمد و گفت که او هم یکی را پیدا نکرده و با چراغ قوه برای جستجوی مجدد به پشت بام مراجعت کرد. پس از مدت طولانی برگشت، یکی از گربه ها همراهش بود، از او پرسیدم، آن یکی پیدا شد گفت: "آره، همین الآن هم می خوام هر دو را ببرم و در پارک ول کنم، می ترسم اذیتشان کنند." گفتم:" خب اگر می خوای این کارو بکنی دیر تر هم می تونی، هنوز که مهلتمون تموم نشده." گفت: "نه الآن می برمشون، اگه بچه دنیا بیاد فرصت ندارم بهشون رسیدگی کنم، گناه دارند." کمی به نظرم عجیب آمد ولی فکر کردم، حتماً به خاطر اتفاق امروز نگران شده واین تصمیم را گرفته. آن شب خواب گربه ها را دیدم. خواب دیدم، "کوچیکه" به سمت من دوید، به حرف آمد و در گوشم گفت، چرا به من سر نمی زنی؟ فردا صبح دیگر صدای هر روزهَ بچه گربه ها از دریچهَ کولر نمی آمد ولی من تمام مدت صدایشان را می شنیدم. دلم برایشان تنگ شده بود. آن روز ناهار درست کردم تا برای آقای شیر به محل کارش ببرم. از سر راه سری به پارک زدم و به محلی که آقای شیر گفته بود گربه ها آنجا هستند، رفتم. طبق عادت همیشه چند بشکن زدم، یکی از آنها (بزرگه) بیرون آمد. من که از دیدنش بینهایت خوشحال شده بودم، قسمتی از گوشت های غذای آقای شیر را برایش ریختم. مطمئن بودم اگر آقای شیر اینجا بود، همهَ غذایش را به او می داد. هر چقدر صدا کردم، "کوچیکه" از میان بوته ها بیرون نیامد. به محل کار آقای شیر که رسیدم، خواب دیشب و اینکه قسمتی از غذایش را به "بزرگه" داده بودم، برایش تعریف کردم. تنها شگفت زدگی و اندوه عمیقی بر چهره اش نشست و هیچ نگفت. کم کم به نبود گربه ها عادت کردیم. بچه مان به دنیا آمد و آقای شیر سر از پا نمی شناخت. من و فرزندش پس از آن زایمان سخت از چنگال مرگ رسته بودیم. یک روز همسایه ها تلفن زدند که می خواهند به دیدنم بیایند. آنها آمدند و هر کدام هدیه ای آورده بودند. از شیرازی های خسیس بعید بود که برای کسی که تقریباً نمی شناختند، هدیه بیاورند. آقای شیر با آنها خیلی سرد برخورد کرد. فکر کردم، حتماً چون به او اجازه ندادند، گربه ها را نگه دارد، از دستشان عصبانی است. کمی از او رنجیدم. باید دیگر داستان گربه ها را فراموش می کرد. دخترم چهار ماهه بود. جلوی آسانسور، با یکی از همسایه ها برخورد کردیم. باز هم بی محلی آقای شیر مشهود بود. دیگر حسابی عصبی شده بودم. به آقای شیر گفتم، رفتارش غیر قابل تحمل است و ..... حرف های بدی به او زدم. خیلی ناراحت شد و گفت حتماً رفتارش دلیلی دارد. وقتی من دیگر بچه شیر نمی دادم، دلیل رفتارش را خواهد گفت. نه نمی توانستم تا آن موقع صبر کنم و داستان را ندانم. آقای شیر را که داشت بیرون می رفت از جلوی آسانسور برگرداندم. باید می فهمیدم.........
داستان تمام شد و آقای شیر از منزل بیرون رفت. در حضور او بر اعصابم مسلط مانده بودم . اما حالا باید می گریستم. باید برای آن گربهَ بی گناه می گریستم. برای "کوچیکه" که پنج ماه پیش به دست یکی از زن های همسایه از پشت بام به پایین پرت شده بود. آقای شیر به آنها ثابت کرده بود که محل سقوط گربه نشان می دهد، که توسط کسی پرت شده است. آقای شیر به همسایه ها گفته بود به شرطی به سزای عمل زشتشان نمی رساندشان که همسر باردارش از این موضوع بویی نبرد و آقای شیر سریعاً آن گربهً دیگر را به پارک برده بود تا من متوجه نبود "کوچیکه" نشوم. مرد جلوی آسانسور همان کسی بود که روزی به در منزل ما آمد و گفت چرا شوهرتان فکر می کند من گربه را کشته ام و من فکر کردم، مرد همسایه خیالاتی شده است! و زنهای همسایه برای عذرخواهی آمده بودند و............
به راستی عجیب بود. آیا برای گربه ها هم سرنوشت تعریف شده است؟ همان گربه ای که مقرر بود سه ماه پیش از این با سقوط بمیرد، باز هم با سقوط ترک دنیا گفت و آیا حیوانات هم شب اول قبر دارند که من بدون دانستن اینکه او دیگر زنده نیست، خوابش را دیدم؟
کسی چه می داند؟ دنیای پیچیده ایست.



