برای زمانی که تاریک می شود.......
داشت درباره معلمش حرف می زد و تحلیل می کرد که شخصیت معلمش شبیه پدرش است. درست مثل پدرش نسبت به قوانین جدی و سختگیر است و ذهن بسیار بازی دارد. دیگر مابقی جملات را نمی شنیدم. دیگر دختر کوچولویم را نمی دیدم. یک دختربچه نه ساله روبرویم نشسته بود که دقیقاً نمی دانم کی اینهمه بزرگ شده بود. داشت تحلیل می کرد و شخصیت ها را مقایسه می کرد. راستی داشت به ساندویچ درسته اش گاز می زد. از چه زمانی دیگر ساندویچ های صبحگاهیش را نصف نمی کردم؟ کی دهان کوچکش آنقدر بزرگ شد که یک عرض کامل نان تست را بتواند در خود جا بدهد؟ کی مغز کوچکش خود را رساند به تجزیه و تحلیل؟ از او خواستم در آغوشم بنشیند تا سخت فشارش بدهم پیش از آنکه از این هم بزرگتر بشود. به یاد آوردم روزی را که به او گفتم هوچهر دیگه نمی تونم بلندت کنم حسابی سنگین شدی و حال که روی پایم نشسته بود، نه تنها در آغوشم جا نمی شد که تحمل وزنش روی ران هایم آسان نبود.
همه کودکی هایی که رفتند، هیچ کدام خداحافظی نکردند. یک روز ناغافل رفتند. یک روز چشم هایم را بیشتر از هر روز باز کردم و دیدم دختر کوچولو آنقدر بزرگ شده که به سریال های کمدی بخندد. دختر کوچولو آنقدر بزرگ شده که ظرف شیر چهار لیتری را به آسانی روی لیوانش کج کند و هیچ نریزد. قدیم تر ها حتماً دستمال اضافه کنار سفره داشتم. تقریباً پیش نمی آمد دختر کوچولو لیوان آب را بلند کند و لیوان از دستش نلغزد و به هیچ طریقی رضایت نمی داد تا لیوان را با دو دست بگیرد. یادم هست من تلاش کردم تا لیوانم را با دو دست بگیرم تا او هم بیاموزد. یک روز بیدار شدم و دیدم من مدت هاست لیوانم را با دو دست می گیرم و هوچهر همچنان لیوانش را یک دستی بلند می کند و البته دیگر از دستش رها نمی شود! دیدم که ظرف شیر چهار لیتری را هم به آسانی روی لیوانش خم می کند و برای خودش شیر می ریزد. لیوان های آبی که هر روز روی میز خود را رها می کردند، بی خداحافظی رفتند.
صندوق های بزرگ کتاب و اسباب بازی را که دیگر نیازشان نداشت از اتاقش بیرون آوردیم. کاغذهایش را مرتب کردیم. لابلای کاغذها چند نامه بود. نامه های رمزی برای دوستانش نوشته بود و گفت زبان رمزیشان یک راز است. حالا او دیگر دنیایی دارد که من اجازه حضور در آن را ندارم. قبل از خواب باهم کتاب خواندیم. سرعت خواندنش از من بیشتر بود. حالا من باید معنای بعضی کلمات را از او می پرسیدم و به یاد آوردم چطور کلمه به کلمه لغات فارسی و پس از آن انگلیسی را به او آموختم.
من از کودکی هایش زیاد لذت بردم. من در حد توانم درباره اش نوشتم و فیلم ها و عکس های یادگاری برای خودم و خودش ثبت کردم اما هنوز کم بود. زمان ایستاده است و ما گذر می کنیم. حالا عمرم را واگن قطاری می دانم که در آن نشسته ام و از مسیر زمان گذر می کنم. از مناظر زیبای مسیر عکس می گیرم و فیلم می گیرم و گاهی تمایل دارم تا مناظر را نه از دریچه دوربین که در کاسه چشمانم ببینم. همه عکس ها را گرفته ام و همه فیلم ها را برای زمانی که قطار عمرم در تاریکی خواهد رفت. وقتی که پیر بشوم و شب بشود و دیگر هیچ منظره ای از پنجره قطارم قابل مشاهده نباشد.
دختر بچه نه ساله ساندویچش را تمام کرد. کفش هایش را پوشید. کیفش را به دوشش انداخت. مرا بوسید و من بوسیدمش و برای هم روز خوبی را آرزو کردیم. قبل از آنکه از منزل خارج شود گفتم صبر کن صبر کن فیلم بگیرم ازت. بازم بهم بگو: have a good day. گفت: چرا؟ گفتم: می خوام قبل از اینکه صدای نه سالت بی خداحافظی بره ثبتش کنم، برای وقتی پیر شدم. وقتی بیرون تاریک شد و من هیچ سرگرمی و دلخوشی ای ای نداشتم جز فیلم های تو گوشیم.
آب بازی
مثل هر روز در این گاه روز، هر پنج دقیقه یکبار به ساعتش نگاه می کرد. ساعت بیست دقیقه به پنج بود. برای خانه رفتن لحظه شماری می کرد. می دانست مایکل هم برای رسیدنش در حال لحظه شماری است. مابقی بیست دقیقه را در واقع دیگر به کار اختصاص نمی داد. خودش را می دید که به منزل رسیده، ابیگیل را می بوسد و به آغوشش می کشد و مایکل پنج ساله به سمت آن گرمای خانوادگی می دود و می پیوندد. مثل هر روز، همگی چند دقیقه در امن ترین حلقه دنیا می مانند و بعد وقتی با یک دست، ساندویچ های خوشمزه ای را که ابیگل آماده کرده به دهان می برد، با دست دیگر تلاش می کند، مایو به تن کند. می دانست، مایکل مثل هر روز، تمام روز برای رسیدن لحظات آب بازی لحظه شماری می کند. مایکل همه چیزش بود. از وقتی پدر شد، لذت و عشق به زندگی رنگ دیگری گرفته بود. می خواست سرش را بچسباند به پوست لطیف گردن مایکل و آن دم عطراگین کودکانه را هرگز به بازدم پس ندهد. می خواست تصویر لبخند کودکانه مایکل را بیندازد بر زمینه تمام کاغذهای اداری تا تمام لحظات ببیند آن معصومیت کودکانه را. جیغ های مایکل گرچه گاهی کمی گوشخراش می شد اما بی شک پر بودند از شادی و صداقت و کودکی و تمام پیام های روشن. مثل هر روز مایکل را در گاری اش نشاند. به محل آب بازی کودکانه خودش را رساند. به مایکل برای پیاده شدن کمک کرد. مایکل خودش را به اولین فواره ای که از زمین خارج می شد رساند. دست هایش را کاسه کرد و از آب پر کرد. کاسه دستانش را به سمت برایان رها کرد. هر دو باهم شروع به خندیدن کردند. مایکل می دوید و برایان را دنبال می کرد. قهقهه های مستانه برایان و مایکل، لبخند کوچکی بر لب حاضران می نشاند. برایان و مایکل تبدیل به بخشی از منظره شادمانه هر روز فواره ها شده بودند. همه آنان که کمابیش برای آب بازی به آنجا می آمدند، به این حضور شادمانه خو گرفته بودند.
زن میانسال، کتابش را بست و چشم دوخت به این دویدن های شادمانه که هر روز لبخندی هدیه می کرد به حضار. او هم لبخند زد. به هیکل فربه و چشمان ریز مایکل خیره شد. به تمام عوارض و نشانه هایی که سندروم دان بر چهره مایکل نشانده بود، خیره شد. به همه آن مهر و شادمانی پدرانه خیره شد. حالا فقط لبهایش نمی خندیدند. چشمانش، گوش هایش، حتی بینی اش با تمام وجود می خندیدند.
پانوشت: این داستان در یکی از مجلات فارسی داخلی آمریکا به چاپ رسید.
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
یک کروموزوم ایگرگ به من قرض بدهید!
اگر گمان کرده اید که تا پیش خواندن کتاب
"مردان مریخی و زنان ونوسی" می دانستم غار تنهایی مردانه کجاست و یا از
زیستن آن اژدهای مخوف درب غار، روحم خبر داشت، سخت در اشتباهید!
اگر گمان کرده اید که باور کردم پُرم از فراز و
فرودهای هورمونی و تواماً، خالق، مادر بودن را هم بر این بی نظمی ها سوار کرده، یو
آر این د رانگ وی! من بدون باور همه بالاها و تمام پایین ها، تمام گریه ها و خنده
ها و بی نظمی ها را انداختم گردن یک خود وجودی که اصلاً تعریف این یکی را نمی دانم
کجای دلم بگذارم! اما به هرحال تلاش کردم فرازها و فرودها را به یک مسیر بی تلاطم
هدایت کنم.
اصولاً یکی از فانتزی های پررنگ ذهنی ام، قرض
گرفتن یک کروموزوم ایگرگ برای چند هفته است. چند هفته تا فرصت داشته باشم بیش از یک
ماه را در یک اتوبان بی فراز و فرود هورمونانه برانم. بی شک پس از سی و اندی سال
راندن در جاده های کوهستانی و پرتلاطم و هیجان انگیز، شاید بد نباشد به یک اتوبان
خلوت پناه ببرم، یک مجموعه انتخابی از قطعات باخ و کلایدرمن انتخاب کنم، از گزینه
بی مصرف "کروز" روی فرمان اتومبیل ذهنم برای یک بار هم که شده استفاده
کنم، صندلی اتوموبیلم را کمی عقب تر بدهم، با آرامش به جاده چشم بدوزم و آن اتوبان مردانه را تجربه کنم!
بعد با آن کروموزم میکروسکوپی می توانم یک غار
تنهایی داشته باشم که پر نباشد از پی پی بچه و عذاب وجدان های خستگی ناپذیر
مادرانه و از همه بهتر صاحب یک اژدها هستم برای خودم! از آنجا که بارها قربانی
شعله های جانسوز اژدها بوده ام، یک ترینر برای اژدهایم اجیر خواهم کرد تا تربیتش
کند کمی متمدن تر با راه گم کرده ها برخورد کند و پیش از ها کردن در صورت یک
دلسوز، یک مهربان، یک ناآگاه، ابتدا کمی لیسش بزند، به یک تابلوی اخطار شامل
دستورالعمل رفتار با ساکن غار اشاره کند و بعد اگر دلسوز ناآگاه باز هم از خودش
زبان نفهمی به خرج داد، یک های ملایم در صورتش بکند و اگر باز هم کوتاه نیامد، با
یک شیشکی گوگردی از فضا دورش کند و اگر باز هم دلسوز ناآگاه، ناباورانه تصور کرد
که در حال کمک کردن است و برای هیچ چیز خلق نشده، جز ورود به آن غار کذایی، مجاز
باشد جزغاله اش کند و قطعاً سوزاندن هم به مثال اعدام، روش های بی دردتر و بادردتر
دارد که اگر انبساط مالی ام اجازه داد، اژدهای نازنینم را در کلاس های تخصصی تر ثبت نام
خواهم کرد.
بعد کمی به داد فرصت های شغلی ام خواهم رسید. می
توانم برای چند هفته، هر روز دست کم هشت ساعت، در تمام لحظات به یاد نداشته باشم
بچه چی خورده، کجا رفته، فلان کلاسش ساعت چند است، برای ناهار فردایش از کدام
فروشگاه باید خرید کنم، چند وقت است کدام غذا را نخورده، قرص های ویتامینش رو به
اتمام است و فلان کتاب آموزشی را تا کجا حل کرده، کدام لباس و کفشش دیگر اندازه اش
نیست و بدون عواقب ترشح آن هورمون دائم الجوشان مادری، ببینم رییس وقتی بر سرش مشت
می کوبید که بودجه اش فلان شده و بهمان، دقیقاً چی می گفت! بعد بپرسم خب رییس حالا
خون خودتو کثیف نکن، حواسم کاملاً با توئه، هورمونامو خاموش کردم، بقیه کانالای
ذهنمم که صدتا مطلبو همزمان پردازش می کردن که آخر هفته مهمون کی هستیم و کجا باید
بریم و به کی باید کادو بدیمو از کجا کادوشو بخریمو به کی باید زنگ بزنمو تو ایران
مامانم چی کار کردو .....خلاصه بقیه صد کانالو خاموش کردم، گفتی بودجت چش شده بود؟!
بعد حتماً می توانم وقتی مسابقه فوتبال تماشا می
کنم اوج هیجان را تجربه کنم، می توانم روی میز مشت بکوبم و کنترل تلویزیون را به
خاطر " آن شوت اشتباه" خرد کنم. نبود این کروموزم ایگرگ باعث می شود نه تنها
از دیدن آن شوت اشتباه آن حجم از عصبانیت را تجربه نکنم که دیدن آن گل زیبا هم
اصلاً به چشمم دلیل مهمی برای آنهمه هورا کشیدن و دست زدن و بالا و پایین پریدن
نیست. بدون کروموزوم ایگرگ، یک لبخند قناعت می کند! آدم عاقل وقتی کودک یک ساله اش توانست توپ را به درون سبدی
که در یک متری اش قرار دارد پرتاب کند و درون سبد جا بدهد، هورا می کشد!
و البته مطالب مهمتری برای بررسی دارم که سیاست
های بی ایگرگ بودن فعلی اجازه علنی ساختنش را نمی دهد، چرا که "با بی ایگرگ"
بودنم می دانم که اگر بدانید تا کجای فیهاخالدون ایگرتان را کندکاو خواهم کرد،
دیگر ایگرگتان را قرض نخواهید داد!
و متعهد می شوم پس از یک ماه چرخیدن در همه
زوایای بی پایان وبه شدت متفاوت نشآت گرفته از این ایگرگ فینگیلی که مصداق
"فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه" می باشد، صحیح و سالم بی آنکه
دم مبارکش را خم کرده باشم یا دندانه هایش را کج کرده باشم، به شما برش گردانم.
(این شکلی => Y)
و صدالبته به عنوان یک "بی کروموزوم
ایگرگ" تمام نوشتار فوق داستان تخیلی است و هرنوع تشابه بین داستان فوق و
ایگرگدارها کاملاً تصادفی می باشد.
TO DO LIST
یک- به جای من، کمی حوالی خیابان انقلاب راه برو، به چند زیرزمین و کتابفروشی طبقه سوم سر بزن؛ به همان ها که کتاب دست دوم می فروشند. یکی از آنها که چاپ هزار ونهصد و هفتاد و خورده ای است را پیدا کن، بازش کن. بینی ات را بچسبان به صفحات زردرنگش. تمام قدرتت را برای یک نفس عمیق کشیدن به کار بگیر. ریه هایت را از بوی دلچسب ماندگی صفحات زردرنگ، لبریز کن. بقیه کتاب ها را وارسی کن. یک رمان از گلشیری، چوبک یا اصلاً چخوف یا تولستوی پیدا کن.
مطمئن باش که دست کم سی سال ماندگی را در خود حمل کند. قیمتش مهم نیست. بگذار کتاب فروش، آن روز خوش باشد با دلارهایی که به ریال تبدیل کرده ای و نیت کرده ای از آن خیابان برشان نگردانی.
دو- پیش از آنکه برسی به میدان انقلاب، در آخرین کوچه سمت چپ، نرسیده به میدان، سری بزن به آن ساندویچ فروشی روزهای جوانی. سوسیس سیب زمینی سفارش بده. ساندویچ بعدی را بندری بگیر. یک زبان هم برای بردن. امروز به کالری ها اجازه بده در بدنت مهمانی بگیرند.
سه- از دور صدای رانندگانی که تلاش می کنند، بلندتر از مابقی رقبا "دربست" بگویند را خواهی شنید. ترجیحاً ماشین کولردار انتخاب کن. عینک دودی ات را از چشم برندار. عینک، عموماً حایل می شود میان حریم خصوصی ات و حس کنجکاوی راننده. امید آنکه آهسته و بی دردسر وقتی غرقی در افکارت، بی سوال های راننده، به مقصد برسی. میدان تجریش، یعنی میدان آلبالو، یعنی لیف و کیسه و ترشی و قره قروت. یعنی فرهنگ با بوی وطن، یعنی تهران، یعنی اصالت، یعنی زندگی.
چهار- همان جا درست چند قدم آنطرف تر از طبق آلبالوی دستفروش، یک شیر آب هست و یک بقالی. نمک را از بقالی بخر و بپاش روی آلبالوها. اصلاً آلبالوها را بده بقال برایت بشوید که در آمریکا نه بقال پیدا می شود و نه هیچ فروشنده ای برایت آلبالوهایت را می شوید. لیف، کیسه، ترشی، دارچین، کمربند رقص عربی، گیوه، کیف صنایع دستی فراموش نشود. وقتی محو تماشای سقف گنبدی، صدای فروشندگان و استشمام نفس شلوغی مردم هستی، ناغافل می رسی به آن میدان رنگارنگ جادویی مسقف. مملو از میوه های لذیذ. به گمانم میوه های بهشت از میدان رنگارنگ تجریش تامین می شود. هر میوه یک عدد لطفاً، بیشتر نه. چشیدن بیش از حد طعم جادویی، جادو را باطل و تبدیل به یک اتفاق روزمره می کند. هیجان این مزه های طبیعی باید باقی بماند. ترشی سیر، ادویه جات معطر، زیتون پرورده. کوله سنگین شده؟ شانه هایت شکایت می کنند؟ فقط لحظه ای سرت را فرو ببر در آن کوله شفابخش. اولین رایحه، تمام شکایت های شانه ها را ساکت می کند.
پنج- مدت هاست فروشگاه نخ فروشی ندیده ام. چند عکس برایم بگیر. از نقره فروشی سر نبش و سمنوی عمه لیلا هم عکس بگیر. اینجا سمنو پیدا می شود، فقط دلم برای تابلوی سمنوی عمه لیلا تنگ شده. امیدوارم هنوز توان بلعیدن داشته باشی. پیراشکی های بی کیفیت سر میدان و بستنی اکبر مشتی منتظر ایستاده اند!
شش- دربستی بعدی بی کولر باشد، چندان مهم نیست. اصلاً باید شیشه ها را پایین بیاوری. هوای زیر درختان درهم تنیده سعدآباد را باید یک جایی در ریه هایت به خاطر بسپاری. به دوده های مخلوط با هوای زیر درختان اهمیت نده. دوده ها ته نشین می شوند. تصویر، بو و کیفیت هوای زیر درختان سعدآباد را در دفتر خاطرات ریه هایت ثبت کن.
هفت- کمی پایین تر از میدان دربند پیاده شو. پیاده روی کمک می کند تا بتوانی کمی فضا ایجاد کنی برای فرو دادن جگرهای سر میدان! حتماً احساس انفجار می کنی! کمی بالاتر همه اسیدهای قرمز موجود در آلوهای جنگلی، لواشک و مابقی ترشی ها درمان درد معده درحال انفجارت است! همه سربالایی را تا انتها برو. همه سرازیری را آرام آرام پایین بیا. چشم هایت را ببند. احساس سبکی را مزه مزه کن. پیاده روی در آن فراز و این نشیب، گرفتاری ها را سبک می کند. اینها اسرار نهفته اند در سرزمین مادری و خاطرات روزهای کودکی.
هشت- دربست لازم نیست! همیشه یکی پیدا می شود. حرفم را باور کن! بی توجه به همه تاکسی ها که همانند یک اسکناس پادار در کنار خیابان نگاهت می کنند و برایت بوق می زنند، به پیاده روی ادامه بده. از منحصر به فردی تک تک فروشگاه ها لذت ببر. در نبود فروشگاه های زنجیره ای مشابه در اقصا نقاط کشور پهناور، به ذهنت یک مرخصی موضعی بده. ممکن است ریه هایت و چشم هایت کمی بسوزند و سردرد آزارت بدهد. اینها دوده های وطنند! اینها "از بین رفتن عادتت به حضورشان" را به بازی گرفته اند! تو به راهت ادامه بده. کم کمک، دست از سرت برمی دارند.
نه- خسته که شدی، کافیست گوشه چشمی نشان بدهی به یکی از آنها که اسکناس پادار می بینندت، نگه داشتن عینک دودی بر چشمانت را فراموش نکن! حالا روی تخت بچگی دراز بکش. در رویای روزهای کودکی فرو برو. در آغوش آرامش روزهای کودکی به خواب برو.
ده - باید بیدار بشوی. همه لحظات پرسرعت آمریکایی انتظارت را می کشند. باید برای دوباره دویدن آماده باشی. قطار زمان تا دقایقی دیگر در ذهنت توقف خواهد کرد.
یازده - سرت را در کوله خالی فرو کن. با تمام توان دمت را فرو بده، شاید ذره ای عطر شفابخش از گذشته ها در کوله مانده باشد. شاید آنهمه انرژی که در رویا صرف کردی، به ذره ای ماده تبدیل شده باشد؛ یک دانه پسته، ذره ای قره قروت، یک هسته آلوی جنگلی، دانه ای آلبالوخشکه جسته از تیررس تمایل بی انتهایت به آلبالوخشکه...
دوازده- به همان بوی پونه مانده از گذشته ها در تار و پود کوله پشتی دلخوش باش.هرچه ریه هایت شکار کردند، در درون حافظه ریه هایت جا بده. شاید فردا رایحه پونه در گذشته مانده باشد. شاید فردا از تار و پود کوله پشتی، همان ته مایه به جا مانده از روزهای دور عطر پونه رخت بربسته باشد.... .
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
خط کش متغیر
خیره شده بودم به دندان های زردش، پوست سفیدش، موهای جوگندمی اش و صورت بی
روحش که با توصیف دومین رابطه اش جان می گرفت و بیدار می شد. تمرکز کرده
بود بر بهتر بودن "این دومی". بعد اینکه "آن اولی" با مردی پانزده سال
جوانتر رفته است. اینکه اولی کار نمی کرد، آشپزی نمی کرد، مادر خوبی نبود.
داستان مجدداً با تمرکز بر این ماجرا که "آن اولی" با مردی پانزده سال
جوانتر فرار کرد، تمام شد. سکوت کرده بودم. من هم تمرکز کرده بودم بر
کلماتی که با لهجه انگلیسی شاید هم ولزی تلفظ می شدند. موازی به هم چسباندن
تکه های داستان، تلفظ انگلیسی یا شاید ولزی را با تلفظ تگزاسی مقایسه می
کردم. پرسید: نظرت چیست؟ گفتم نظری ندارم چون تمام مجهول ها را ندارم. گفت
من همه چیز را گفتم. گفتم نگفتی. گفت: گفتم. گفتم نه! تو خودت را نگفتی!
گفت: حتی درآمدم را هم گفتم. گفتم: نه! تو درباره خاطرات بدی که در مغز
اولی به هر دلیلی کاشتی نگفتی! خاطراتی که شاید از آنها درس گرفتی، تغییر
کردی و برای دومی اشتباه نکردی. شاید دیگر سالگردهای رابطه ات را با دومی
فراموش نکردی. شاید برای دومی دیگر گل خریدی. شاید به دومی هر روز گفتی که
دوستش داری. شاید با "این دومی" همراه تر بودی. شاید یک اتفاق بد در رابطه
با اولی به تو یاد داده بود که مخفی کاری مالی، رابطه را نابود می کند.
هزار شاید دیگر که من نمی دانم. راستی کتاب خاک خوب را خوانده ای؟ به علامت
منفی سرش را تکان داد و پرحرفی هایش به سکوت ختم شد. جمله "هرکی یک طرفه
به قاضی بره، راضی برمی گرده" را حیف بود که ترجمه کنم:
I can’t judge without hearing her story.
ولی ترجمه کردم. در آخر گفتم: هرگز آن صندوق خاطرات لعنتی توی مغز زنها را فراموش نکن و یادت باشد، خط کش این اندازه گیری که ارائه کردی، تو بودی که هیچ دقیق نبود. این خط کش شاید قبل تر بلندتر بود و امروز کوتاه تر و تو هیچ حواست نبود. حواست نبود مقیاست آب رفته یا کش آمده! وقتی برمی خاست گفت: این بار دیگه اون صندوق واقعاً لعنتی رو فراموش نمی کنم!
I can’t judge without hearing her story.
ولی ترجمه کردم. در آخر گفتم: هرگز آن صندوق خاطرات لعنتی توی مغز زنها را فراموش نکن و یادت باشد، خط کش این اندازه گیری که ارائه کردی، تو بودی که هیچ دقیق نبود. این خط کش شاید قبل تر بلندتر بود و امروز کوتاه تر و تو هیچ حواست نبود. حواست نبود مقیاست آب رفته یا کش آمده! وقتی برمی خاست گفت: این بار دیگه اون صندوق واقعاً لعنتی رو فراموش نمی کنم!
عقب عقب به سمت خط پایان
زمان ایستاده بود و من می دویدم. سبکبار و سبکبال تنها با یک سبد از ده سالگی گذشتم. درست پیش از رسیدن به دروازه، برای نخستین بار در سبدم عشق ریخته بودم، کمی استدلال ریخته بودم و کمی رازهای نهان تنها برای خودم. سبد خالی بود و من وقتی گام برمی داشتم، خودم را در آسمان می یافتم. من پرواز می کردم و دروازه های آینده مبهم، در برابرم ایستاده بودند. من پرواز می کردم و هنگام خستگی بر دوش پدرم می نشستم و سرخوشانه قهقهه سرمی دادم.
دروازه های بیست سالگی را سبکبار گذراندم. دیگر سبکبال نبودم. اما یک نفس می دویدم. پر بودم از خیرگی به آینده. آینده ای کمی روشن. آرزوها و امیدهای بیست سالانه مرا به سمت آینده می دواندند. استقلال را به عنوان پاسپورت رسیدنم به آینده چون گوهری گرانبها محافظت می کردم.
زمان ایستاده بود و من ناغافل و مشغول، از دروازه های سی سالگی عبور کردم. چشم دوخته بودم به برگه های موجود در دستانم. به برگه های آس که می توانستند با یک اشتباه، بی ارزش و فداشده، در زیر دیگرها دفن شوند. من از دروازه سی سالگی هیچ به یاد ندارم. نمی دانم اگر دروازه اش گنبدی بود یا مدرن. اگر معمارش عاشق طرح های گنبدی شرقی بود یا گوشه های مدرن و مدور و کوتاه غربی. من باید با دقت بازی می کردم. فرصتی نبود برای تماشای اطراف.
زمان ایستاده است و من با شانه های پر گام برمی دارم. به سمت دروازه های چهل سالگی خسته و محتاط نزدیک می شوم. راستی کی اینهمه شانه هایم را پر کردم؟
زمان ایستاده است و من می دوم. سال ها سریع تر می گذرند. دخترک روی شانه ام سنگین تر می شود. تمام جیب های مخفی، سبدم، کلاهم پراست از تجربیاتی که تلاش می کنم به خاطر بسپارمشان و در مسیر جانگذارمشان. با خستگی و احتیاط گام برمی دارم. سبکباری رفته. اشتیاق بیست سالانه کنار دروازه های سی سالگی پوچ شد. همانجا جاگذاشتمش.
بوسه های دخترک گام های خسته ام را قویتر می کند. اشتیاق و صفای کودکانه اش شور جوانی در من می دمد.
زمان ایستاده است و من با شهری بر شانه هایم، با احتیاط به دروازه های چهل سالگی نزدیک می شوم. دارم از آینده عبور می کنم و آن را در گذشته جا می گذارم.
یک زمانی عقب عقب به پایان مسیر نزدیک خواهم شد. وقتی نگاهم به گذشته است و من می روم. وقتی زمان ایستاده است و من عقب عقب به خط پایان نزدیک می شوم. آنروز زمان ایستاده است و من عقب عقب، لنگان و لرزان، با شهری کهنه و زهواردررفته بر شانه هایم به خط پایان نزدیک خواهم شد.
ای کاش در آن شهر کهنه و زهوار و دررفته که روی خط پایان جامی گذارمش، یک چیزی پیدا بشود که بیرزد که کسی برش دارد برای یادگاری.
یادگاری از او که شهری کهنه را بر دوش گرفته بود و عقب عقب به خط پایان نزدیک می شد.
یک جفت مچ، یک جفت چال
دیروز صبح وقتی رفت، داشتم با مچ هایش ظرف می
شستم. بی خبر رفت. فرصت نکردیم خداحافظی
کنیم. برای همیشه رفت.
تقصیر از من بود. گمان می کردم تا ابد می ماند.
مرگ حق نیست، حقیقت دردناکی است که بشر به اجبار به وقوعش تن می دهد و برای آنکه
تلخی گزنده اش را تاب بیاورد، به خود نوید مستی می دهد به دنبال تلخی. مچ هایش را
برایم به یادگار گذاشت. دو چاله خندان هم برای هوچهر گذاشت. وقتی با صدای بلند می
خندید، زیر یکی از چشمانش چاله کوچکی درست می شد. چاله اش را اول پای چشم خواهرم
کاشت. همان خواهر خوش خنده ام که دست برقضا سوگولی مامان بزرگ هم بود. خوب از کار
درآمد و برای هوچهر هم همان یادگار را برگزید. با هوچهر اما سخاوتمندانه تر برخورد
کرده بود و لابد وقتی می خواست یادگارش را پای چشمان گیرای نتیجه بکارد، زیر چاله،
کاربن گذاشته بود و جای یکی، دوتا کاشت.
حالا
اینجا بیست هزار کیلومتر آنطرف تر، از مامان بزرگ تنها یک جفت مچ داریم و یک جفت
چال خنده و مشتی خاطرات خاکستری در دوردست......
به مناسبت روز جهانی زن
اولین سیلی که بابتش نثارم شد، حدوداً دوازده
ساله بودم. من از آن دسته دختربچه هایی بودم که بیشتر همبازی هایم پسر بودند؛
پسرها همیشه آنقدر پرجنب و جوش و پرشیطنت بودند که برای همبازی بودن برمی گزیدمشان
و من رفقای یار و غاری داشتم تا دوازده سالگی که با رسیدن دوازده سالگی باید
فراموششان می کردم و این برایم سیلی محکمی بود. من همه عشق های چهارده سالانه،
پانزده سالانه، شانزده سالانه و بزرگتر را زیر خروارها لایه مخفی کردم و انکار
کردم. من شرمنده بودم از اینکه می گفتند باید از برجستگی های روی بدنم خجالت زده
باشم و من نبودم! گمان می کردم یک ویژگی بارز دارند دیگر دخترها به نام
"حیا" که من نداشتم و این
نداشتن را تا همین چند سال پیش مانند یک راز خجالت آور در سینه حفظ کرده بودم. می
خواستم هنوز دوچرخه سواری کنم، می خواستم هنوز بدوم و از درخت بالا بروم. اما به
ظاهر حضور آن برجستگی های جدید و مانتو و روسری که به واقع به معنای اعلام حضور آن
برجستگی ها بودند، بزرگترین تفریحاتم را از من گرفتند.
هر نوع ابراز کردن احساسات طبیعی، ممنوع بود،
اصلاً زن بودن بعد از دوازده سالگی ممنوع بود؛ هرچند که کلمات در قالب تو مونثی
گنجانده می شد، اما به واقع هر نوع نشانه
از مونث بودن مانند جلب توجه، تلاش برای زیباتر به نظر رسیدن، عشوه گری و ... باید
انکار می شد و ندیده گرفته می شد. اصلاً موجود مونث خوب، موجودی بود که تا می
توانست خود را نامرئی می کرد و بعد بیشترین بارها را به دوش می گرفت. با یک نگاه
اجمالی، می توان این روحیه پرانکار و کم ابراز را در تمام زن های شرقی مشاهده کرد.
موجود مونث خوب، باید همه این درس ها را – همه
آن درس های نامرئی را - خود به خود یاد می گرفت. تجربه کردن، همان تنها موجودیت
نامرئی را که به موجود نبودن میل می کرد، به خطر می انداخت!
سال ها طول کشید تا لابلای تمام قواعد موجود
مونث خاورمیانه ای بودن، "زن بودن" را پیدا کردم. اصلاً اول مادر بودن پیدا شد، بعد زن بودن را
یاد گرفتم. بعد نه تنها از زن بودنم و تواماً مادر بودنم لذت می بردم که یکی از
لذت هایم خیره شدن به این تزئینات جامعه بود. زن ها تابلوهای نقاشی رنگارنگ زیبایی
بودند که جامعه را به وضوح زیباتر می کردند. من و همه لباس های رنگارنگم و گوشواره
های مختلف و مدل های متنوع موها و کفش هایم و البته دختر کوچولوی الوانم نیز بخشی
از این زیبایی جمعی بودیم و این کم نبود. زن ها بار بزرگی از جامعه را به دوش می کشیدند،
هرچند که با قلم موی شرع یا عرف، رنگ نامرئی بر آنها می مالیدند. زن ها همچنان
محور خانواده و گرداننده پشت پرده و ستون خانواده بودند، هرچند نام مدیر و رییس و
سایه سر از آن مردان بود. مادران، نیاز تمام عمر فرزندانشان بودند، هرچند نامی از
آنان در شناسنامه خاورمیانه ای یافت نمی شد.
زندگی زنانه
زنان نسل من، گرچه متجددتر از
زندگی زنانه مادربزرگم و مادرم به نظر می رسد اما هنوز پر است از چالش های جنسیتی.
حتی نسل تحصیل کرده ما پر است از زنان برشتی که تا مدرنیته را پیدا می کنند، زن
بودن را گم می کنند و وقتی زن بودن را پیدا می کنند، مدرنیته فرار می کند. هنوز زن بودن و مادر بودن، یکی از سخت ترین کارهای عالم
است. هنوز نمی شود یک مادر موفق و خوشحال و بی عذاب وجدان بود و همزمان یک پزشک یا
مهندس یا وکیل بسیار موفق. هنوز هم زندگی زنانه یک وکیل موفق نمی تواند بشود زندگی
مادرانه همان وکیل موفق. و اینها سرگذشت خوش شانس ترین های جامعه زنانه دنیای
امروزند و دنیا هنوز پر است از زنانی که کتک می خورند، فروخته می شوند، مورد آزار
روحی و جسمی قرار می گیرند تنها چون زنند.
هنوز دنیا باید بدود، باید هر هشتم مارس کنگره و
کنفرانس و سمینار برگزار کند و برای
برابری جنسیتی تلاش کند تا شاید رنج های نابرابری روزی بتواند از حوادث روزمره حذف
و در صفحات کتاب های تاریخی گنجانده شود. هنوز باید برای تشکر از تمام زنانی که
حقوقشان نادیده انگاشته می شود اما در پیشرفت جامعه انسانی، نامرئی و بی صدا تلاش
می کنند کنفرانس و سمینار برگزار شود و از آنها قدردانی شود. روز هشتم مارس بر همه
شما زنان و مردانی که برای برابری، خارج و داخل منزل خود، تلاش می کنید، مبارک.
بله با شما هستم! شما! شما اجازه شکلات خوردن نداری!
یکی از ناتوانی های ما ایرانی ها، ناتوانی در
"نه گفتن" است. اصولاً گرفتاری های زیادی در زندگیمان، درست از همین یک
نقطه نشات می گیرند؛ نقطه ای که خود ریشه در ترس های نهفته دارد. یکی از این ترس
ها، ترس از ناراحت کردن اطرافیان است. گاهی برای آنکه اطرافیان را به اصطلاح
نیازاریم، نااگاهانه، به آنها خیانت می کنیم! چطور؟ با دروغگویی به نزدیکترین
کسانمان. وقتی دروغ می گوییم و آن عزیز باور می کند، تنها به این دلیل دروغ ما را به جای حقیقت می پذیرد، زیراکه به ما
اعتماد دارد و ما به این اعتماد خیانت می کنیم.
قسمت دردناک آنجاست که ما این خیانت را ندانسته
در برابر عزیزترین کسانمان که همانا بی دفاع ترین ها در مقابل ما و بالطبع، اجتماع
هستند انجام می دهیم؛ کودکانمان و این
خیانت به یک بعد ختم نمی شود.
کافی است کودک از ما شکلات بخواهد و ما بدانیم
گفتن این جمله که "تو اجازه خوردن شکلات، آن هم درست پیش از صرف ناهار را
نداری"، منجر به برگزاری قشقرق عظیمی خواهد شد. خصوصاً اگر در منزل دوستی
مهمان باشیم، ترس از ناراحت شدن کودک، ترس از قضاوت شدن توسط اطرافیان با مشاهده
کودک پرقشقرق ما و ده ها ترس دیگر ما را وا می دارد تا بگوییم: شکلات تموم شده،
شکلات ندارن. دروغ رخنه می کند، ناتوانی رخنه می کند و ما ناتوانی مدیریتمان را با
خیانت به اعتماد کودک به نمایش می گذاریم. گمان می کنیم از میانبر رفته ایم و
خودمان را از دردسر تربیت کردن نجات داده ایم و زهی خیال باطل که در آینده باید چه
بیراهه های پرخطر و بی سرانجامی تنها به ازای همین یک میانبر طی کنیم. با همین یک حرکت، ناتوانیمان را آشکار می کنیم و
کودک می داند که ما رییس برحق نیستیم و در آینده می تواند سوار بر ما - با افسار
ما در دستانش - بتازد به سمت همه آن مقصدهایی که در جاده سعادت نیستند و ما می
دانیم توانایی متوقف کردنش را که نداریم هیچ، مرکبش هم شده ایم و خودمان را اینطور
توجیه می کنیم: میگم اما قبول نمی کنه که دندوناش پوسیده میشه یا مواد غذایی کافی
به بدنش نمی رسه، پس خودم شکلات ها را براش می خرم، پس خودم موبایل براش می خرم،
خودم کامپیوتر بدون پروکسی متناسب سنش می خرم می دم دستش و .... . با همین یک حرکت
– گفتن شکلاتا تموم شده - دروغ گویی را
آموزش می دهیم و صدالبته ناتوانی در نه گفتن را به نسل بعد انتقال می دهیم! چراکه
اغلب کودکان آنقدر زرنگ هستند تا بدانند شکلات داریم و اصلاً کجا مخفی شده اند! و میان ده دروغ ما دست کم سه تایش را پیدا می
کنند و تنها یکی برای کاشتن بذر بی اعتمادی و به قتل رساندن اعتماد کافی است. حقیقت
حتی در برابر این اعضای کوچولوی جامعه زیاد پشت ابر نمی ماند و ما در نگاهشان، دروغگوهای
بزرگسالی هستیم که هربار زورمان برسد از اعتماد کودکانه شان به والدینشان که همه
دنیایشان هستند، سوء استفاده می کنیم. ما به آنها نشان می دهیم که تمام دنیا
غیرقابل اعتماد است. دنیا جای ناامنی است
و به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد. آیا این بدبینی عجیب و غریب ایرانی ها و برخورد
بی اعتمادشان برای همه ما آشنا نیست؟ بارها دستی را که تا آرنج در عسل فرو رفته و
در دهانشان گذاشته شده می گزند تنها برای تضمین اینکه سرشان کلاه نرفته چون هیچ دستی
برایشان مهربان به چشم نمی رسد. تنها برای آثبات آنکه احمق نیستند و زرنگ بازی
دیگران را متوجه می شوند دست عسلی را می گزند. می گزند تا خیالشان راحت باشد که
کسی از اعتمادشان سوء استفاده نکرده. خاطره سوء استفاده از اعتمادشان، خاطره
دردناکی است در صندوق مهر و موم شده کودکیشان که نمی خواهند باز تکرار شود. اینها صندوق
کودکیشان پر است از دست های پرعسلشان که والدیشان گزیده اند.
پس بهتر است لباس جسارتمان را بپوشیم و محکم
بگوییم: شما اجازه شکلات خوردن نداری!
اینجا هم می توانید کامنت بگذارید.
یک فاتحه روی مزار زندگان
پدربزرگم که رفت، همان روز که ناغافل و ناگهاني رفت، حسرت هاي زيادي به دلم و دلمان ماند.
آن روزها ويکي پديا و گوگل و يوتيوب نبود. پدربزرگ برايم و برايمان، گوگل بود و ويکي پديا و يوتيوب. جواب همه سوالات را مي دانست. هميشه و تمام لحظات در حال خواندن بود.درست مثل اينترنت امروز که وقتي نمي داند مي گويد، سرچ نات فوند و آيا منظورت اين است، پدربزرگ هم در برابر سوالاتم گاهي، همين ها را تحويلم مي داد. جواب ها هميشه معتبر بودند و مو لاي درز دقتشان نمي فت.
در هرحال پدربزرگ رفت وقتي همه ما... فراموش کرده بوديم که به او بگوييم، چقدر به او افتخار مي کنيم. چقدر دوستش داريم و چقدر به او محتاج و وابسته ايم. و تا سال ها پس از مرگش، جمله اي که مادام در ذهنم زنگ مي زد اين بود: اگه آقاجون بود، حتما مي دونست. اي کاش بود، مي دونستم نظرش چيه، تحليلش چيه....
در کمد پدربزرگ قرص هاي ضدافسردگي پيدا شد. مادربزرگ مي گفت اين اواخر احساس مي کرد، همه فراموشش کرده اند. احساس پيري و ناکارامدي آزارش مي داد.
وقتي رفت، تمام اعضاي خانواده مي دويدند تا کارهاي نا تمام "آن يک نفر" را تمام کنند و همه جوان ها مي پرسيدند که آن مرد شصت و نه ساله چطور آن حجم عظيم کار و مسووليت را يک تنه هندل مي کرده و اين درحالي بود که پدربزرگ روزها با احساس "ناکارآمدي" روزگار گذرانده بود. او نمي دانست و ندانست که من -همان نوه اي که هميشه برايش هداياي خاص مي آورد - چقدر به او افتخار مي کردم. او در حسرت افتخار من و ما بودن مانده بود.
وقتي رفت، دلمان را خوش کرديم به اينکه حتما مي بيند که برايش گريه مي کنيم. حتما مي بيند، شهر برايش تعطيل شده، حتما مي بيند فضاي کافي براي نصب همه پلاکاردها و همه تاج و سبدهاي گل نيست. حتما مي بيند مزارش همواره پر از گل است. حتما مي بيند ده ها سال است برايش سالگردهاي باشکوه مي گيريم.
اما وقتي پدربزرگ را براي آخرين بار بوسيدم، ديدم که او آنجا نبود. او رفته بود و ماندن با اين خيال واهي که مي بيند، شايد دروغي بود مانند تمام آن دروغ ها که در فشار ياس و مصيبت و ناتواني ما آدم ها به خود مي گوييم.
ما لابلاي دغدغه ها يادمان رفته بود، بايد همه ما نوه ها و فرزندان، يک برنامه منسجم ترتيب مي داديم براي ديدنش. براي ديدن بزرگ مردي که هرگز کسي را ملزم به هيچ کاري نمي کرد، تنها وقتي به ديدنش مي رفتي دنيا را به پايت مي ريخت تا باز دلت تنگ بشود براي ديدنش اما گله اي در کار نبود، هرچه بود روي خوش بود.
از روزي که ناغافل ترکمان کرد، مرده پرستي هر روز برايم عيانتر و شوم تر شد. هر روز، بيشتر ديدم و تجربه کردم که ما لحظه پرواز آدم ها را نمي دانيم. بايد پيش از آنکه دير بشود، به آنها بگوييم همه آنچه را که ما به اشتباه روي مزارشان درباره شان مي گوييم و مي نويسيم. ما همه نقدهايمان را به نسيه اي دور مي فروشيم. ما هر هفته روي مزار عزيزمان گل مي گذاريم و وقتي آن عزيز زنده است، هرگز برايش گل نمي خريم! ما براي پدربزرگ سالگرد وفات مي گيريم و هرگز زادروزش را جشن نگرفتيم.
ما پشت سر مردگان حرف نمي زنيم و زنده ها را با آتش کلاممان کباب مي کنيم و کلام آخر به آنها نمي گوييم که دوستشان داريم و به آنها افتخار مي کنيم. ما تلاش مي کنيم تا به مردگاني که نيستند، آزار نرسانيم اما زندگان دم دست را تا مي توانيم آزار مي دهيم!
اي کاش بلد بوديم روي وال آدم ها خوبي هايشان را بنويسيم و علاقه مان را ابراز کنيم نه روي سنگ قبرشان!
آن روزها ويکي پديا و گوگل و يوتيوب نبود. پدربزرگ برايم و برايمان، گوگل بود و ويکي پديا و يوتيوب. جواب همه سوالات را مي دانست. هميشه و تمام لحظات در حال خواندن بود.درست مثل اينترنت امروز که وقتي نمي داند مي گويد، سرچ نات فوند و آيا منظورت اين است، پدربزرگ هم در برابر سوالاتم گاهي، همين ها را تحويلم مي داد. جواب ها هميشه معتبر بودند و مو لاي درز دقتشان نمي فت.
در هرحال پدربزرگ رفت وقتي همه ما... فراموش کرده بوديم که به او بگوييم، چقدر به او افتخار مي کنيم. چقدر دوستش داريم و چقدر به او محتاج و وابسته ايم. و تا سال ها پس از مرگش، جمله اي که مادام در ذهنم زنگ مي زد اين بود: اگه آقاجون بود، حتما مي دونست. اي کاش بود، مي دونستم نظرش چيه، تحليلش چيه....
در کمد پدربزرگ قرص هاي ضدافسردگي پيدا شد. مادربزرگ مي گفت اين اواخر احساس مي کرد، همه فراموشش کرده اند. احساس پيري و ناکارامدي آزارش مي داد.
وقتي رفت، تمام اعضاي خانواده مي دويدند تا کارهاي نا تمام "آن يک نفر" را تمام کنند و همه جوان ها مي پرسيدند که آن مرد شصت و نه ساله چطور آن حجم عظيم کار و مسووليت را يک تنه هندل مي کرده و اين درحالي بود که پدربزرگ روزها با احساس "ناکارآمدي" روزگار گذرانده بود. او نمي دانست و ندانست که من -همان نوه اي که هميشه برايش هداياي خاص مي آورد - چقدر به او افتخار مي کردم. او در حسرت افتخار من و ما بودن مانده بود.
وقتي رفت، دلمان را خوش کرديم به اينکه حتما مي بيند که برايش گريه مي کنيم. حتما مي بيند، شهر برايش تعطيل شده، حتما مي بيند فضاي کافي براي نصب همه پلاکاردها و همه تاج و سبدهاي گل نيست. حتما مي بيند مزارش همواره پر از گل است. حتما مي بيند ده ها سال است برايش سالگردهاي باشکوه مي گيريم.
اما وقتي پدربزرگ را براي آخرين بار بوسيدم، ديدم که او آنجا نبود. او رفته بود و ماندن با اين خيال واهي که مي بيند، شايد دروغي بود مانند تمام آن دروغ ها که در فشار ياس و مصيبت و ناتواني ما آدم ها به خود مي گوييم.
ما لابلاي دغدغه ها يادمان رفته بود، بايد همه ما نوه ها و فرزندان، يک برنامه منسجم ترتيب مي داديم براي ديدنش. براي ديدن بزرگ مردي که هرگز کسي را ملزم به هيچ کاري نمي کرد، تنها وقتي به ديدنش مي رفتي دنيا را به پايت مي ريخت تا باز دلت تنگ بشود براي ديدنش اما گله اي در کار نبود، هرچه بود روي خوش بود.
از روزي که ناغافل ترکمان کرد، مرده پرستي هر روز برايم عيانتر و شوم تر شد. هر روز، بيشتر ديدم و تجربه کردم که ما لحظه پرواز آدم ها را نمي دانيم. بايد پيش از آنکه دير بشود، به آنها بگوييم همه آنچه را که ما به اشتباه روي مزارشان درباره شان مي گوييم و مي نويسيم. ما همه نقدهايمان را به نسيه اي دور مي فروشيم. ما هر هفته روي مزار عزيزمان گل مي گذاريم و وقتي آن عزيز زنده است، هرگز برايش گل نمي خريم! ما براي پدربزرگ سالگرد وفات مي گيريم و هرگز زادروزش را جشن نگرفتيم.
ما پشت سر مردگان حرف نمي زنيم و زنده ها را با آتش کلاممان کباب مي کنيم و کلام آخر به آنها نمي گوييم که دوستشان داريم و به آنها افتخار مي کنيم. ما تلاش مي کنيم تا به مردگاني که نيستند، آزار نرسانيم اما زندگان دم دست را تا مي توانيم آزار مي دهيم!
اي کاش بلد بوديم روي وال آدم ها خوبي هايشان را بنويسيم و علاقه مان را ابراز کنيم نه روي سنگ قبرشان!
کمی شادی، با پنس لای زرورق و زیر ذره بین
اصولاً شاد بودن و شاد زندگی کردن، دلیل نمی
خواهد. بلد بودن می خواهد. هنر می خواهد. خودش یک فن است. یادم هست در جوانی اصلاً
یک کتاب خواندم با عنوان به گمانم هنر شاد زیستن اما لازم بود به اواخر دهه سی ام
زندگیم برسم، مهاجرت کنم، مادر بشوم و کلاً بخشی از مسیر پر پیچ و خم زندگی را طی
کنم تا درس برایم جا بیفتد!
اصولاً شادی ها را باید لابلای
لایه های به هم چسبیده زندگی یافت، با ظرافت جدایشان کرد، در یک ظرف کریستال زیبا
گذاشتشان، بعد با ذره بین نگاهشان کرد و از بزرگی و زیبایی و ظرافت در ساختشان لذت
برد.
مثلاً یک شادی من، شنیدن صدای کودکانه دخترک هفت
ساله ام هست وقتی با خودش و عروسک هایش بازی می کند. چطور می دانم؟ کافی است چند
ساعتی نباشد تا بدانم چطور این صدای کودکانه موزیک شادی بخش زندگی من است.
تصویر زیبای دیگر زندگی من وقتی است که دختر
کوچولو از مدرسه باز می گردد، سرش را به شیشه درب ورودی می چسباند، بینی خوش فرمش
در پشت شیشه پخ می شود و من تنها می دوم تا این تصویر فکاهی دوست داشتنی را در
آغوش بگیرم!
چطور می دانم این تصویر، شادی آفرین است؟ کافی
است کمی پای صحبت بازنشستگانی که فرزندانشان بزرگ شده اند و از خانه رفته اند،
بنشینید تا بدانید مهم ترین تصاویری که حسرت از دست دادنش را می خورند، همین
تصاویر کودکانه است.
و مهاجرت نقش به سزایی در این یادگیری داشت.
دیدن افرادی که این شادی ها را با ظرافت جدا می کردند، بزرگترین آموزش برای من
بود.
مثلاً وقتی هر روز هوچهر را برای آب بازی به محل
آب بازی کودکان در نزدیکی محل سکونتم می بردم، مردی با پسر سندرم دانش به آنجا می
آمد و آنقدر شادمانه با هم بازی می کردند که من هم به وجد می آمدم. هر روز می
دیدمشان. ابتدا متعجب نگاهشان می کردم که اصلاً چطور می تواند شاد باشد وقتی
فرزندش نرمال نیست. بعد کلید معما را پیدا کردم!
مورد بعدی ابراز احساسات آمریکایی ها در برابر
غذا یا هوا بود که به من آموخت چطور این جامعه متمدن، شادی ها را با پنس جدا می
کند و لای زرورق می پیچد! یعنی چنان درباره چند تکه هویج و کرفس و کمی سس با شعف
برخورد می کردند که من با کباب کوبیده یا ماکارونی محبوبم نمی کردم!
و این یک از مزایای مهاجرت بود. راه و رسم زندگی
کردن را آموختن که بخش بزرگی از آن راه و رسم شاد زندگی کردن بود!
تشکر
ممنون از همراهی همه دوستان. ممنون از آنهمه لطف
و محبت و پیغام خصوصی و عمومی. ممنون از اینکه تنهایم نگذاشتید.
برای همه دوستانی که پیغام های خصوصی نوشتند یا
ننوشتند، یا نگران شدند، گفتنی است:
من خوبم. بیماری من کنترل شده و مسیر درمان
کاملاً رضایت بخش است. شک ندارم که من پیروز میدانم چون بدان معتقدم. اصلاً پیدا
کردن این سلول های کذایی خود یک داستان بلند است که یک بار که حوصله یاری کند،
برایتان می نویسمش. اما تمام کسانی که با این کلمه، یعنی "سرطان" دست و پنجه نرم کرده اند،
خوب می دانند که آزار روانی کلمه به واقع بیشتر از واقعیت موجودش است. سرطان می
رود اما افکار مزاحم و ترس از مرگ می ماند. کوچکترین دردها ذهن را می برند سمت
حضور این دشمنان نامرئی.
نهایتاً بهترین روش برای رهایی، زندگی در امروز
و به فراموشی سپردن دیروز و فرداست. آنچه برایتان در پست پیشین نوشتم، نتیجه چند
ماه زندگی با کابوس مرگ بود. سرطان وقتی وارد یک بدن می شود، شاید هرگز ترکش نکند،
اصلاً در واقع در تمام بدن ها مقداری از این دشمنان نامرئی موجود است که افرادی که
پیدایش نکرده اند، به آسانی و بدون اطلاع از حضورش با آن زندگی می کنند اما وقتی
پیدا شد، خوره روح فعال می شود. کنترل ذهن، به مراتب سخت تر از درمان تن است؛
خصوصاً وقتی مادر باشید و مهاجر. وقتی دختر کوچولوی تودارتان، تنها با سکوت و
چشمان نافذ خیره بشود به دردهایتان و دم نزند.
در هر حال مشکلی نیست که آسان نشود.
باز هم ممون
با تشکر و احترام
ننه قدقد
امروز از آن من است
از زمانی که پزشک زل زد به چشمانم و گفت: متاسفم
اما سرطانه، پاهایم نیم متر از زمین فاصله گرفتند.
به زندگی روزمره ام با نیم فاصله از زمین ادامه
دادم. سر کار رفتم، دختر کوچولو را از مدرسه برداشتم، مهمانی رفتم، آشپزی کردم،
خندیدم، رقصیدم، اما پاهایم روی زمین نبودند. فردا برایم بی معنا شد و دیروز از
دست رفته بود. اما امروز از آن من شد. صبح از خواب بیدار می شدم و انتخاب می کردم
که لبخند بزنم و روزم زیبا باشد. انتخاب می کردم که تمام امروز را زندگی کنم؛ لحظه
لحظه اش را. انتخاب می کردم که شادی را لابلای لایه های نامحسوس زندگیم بیابم و
قدرش را بدانم و بنوشمش.
امروز دیگر پاهایم روی زمینند. نه اینکه سرطان
رفته باشد و من بر زمین فرود آمده باشم. من یاد گرفتم بدون دیروز و فردا و تنها با
امروز روی زمین راه بروم و زندگی کنم و این موهبت بزرگی بود.
امروز برای همیشه از آن من است.
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)




