هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

یه عالمه عکس


آخ جون  همهَ برگارو می کنم






کی خوشحال تره؟ پدر از  دیدن دخترش یا هوچهر از دیدن اون همه برگ قابل کندن؟






این خانوادهَ  سه نفره






سیزده به در و خداحافظی از تهران و خانواده






اولین خواب هوچهر در تختش بعد از  یک ماه مسافرت






شکار لحظه ای  که هوچهر خانم حواسش  به دوربین نیست  و  یه لبخند نثار  دوربین می کنه






فوران عشق پدرانه و مادرانه






محکومیت  پس از شیطنت






خوشگل شدم مادر جون؟






پدر جون دوستت  دارم






وای بازم دوربین  منو غافلگیر کرد!






چقدر سخته آدم هم بخواد بشینه هم جغجغشو تکون  بده!






من عاشق پاهاشم





شادی کودکانه




به نظر میاد یه کم زیادی مامان شدم! از همه کمتر و دیرتر آپ  می کنم. پانصد و پنجاه و هشت ایمیل چک نشده هم فقط  توی یه ایمیلم دارم! هوچهر ما این روزها غذا می خوره، به زبون خودش شعر می خونه .......  امروز هم برای اولین بار  از حالت دمر به پشت برگشت (تا حالا فقط عکسشو انجام می داد). امروز پنج ماه و هیجده روزشه. الآن  هم جلوی آینه نشوندمش داره با عکس خودش حرف می زنه و به اون پا می کوبه و تا زمانی که داره با خودش اختلاط میکنه من باید کارمو تموم کنم. سال نوی همگی مبارک. عکس های اولین عید هوچهر  دم دست نیست.  پست بعدی  عکس هاشو می ذارم. راستی ما  در سیزده به در  سه شهر تهران، اصفهان و شیراز حضور داشتیم ولی سبزمونو توی جوی آب جلوی خونمون انداختیم! حالا تعبیرش چی میشه؟!

سی ام دی روز سه ماهگی دخترم

آدم اولش شعار زیاد می دهد. پستانک و شیشه پستانک را اَخی می داند و مخصوص مادران قصی القلب! وقتی دو ماه متوالی به دلیل کولیک و ریفلاکس دخترم بی خوابی متوالی کشیدم، برای جد و آباد مخترعین پستانک و شیشه پستانک و شیرخشک صلوات فرستادم!
تلاش زیادی کردم تا او را به پستانک عادت دهم. گوشه ای از تلاش هایم را در زیر مشاهده می کنید:
این هم چند تا عکس دیگه برای علاقمندان:

دخترم هوچهر

  • او آمد
  • بی صدا نیامد اما من نشنیدم
  • او باور کردنی نبود
  • با تصوراتم متفاوت می نمود اما دوستش داشتم
  • وقتی برای نخستین بار دیدمش، چون فرشته ها خفته بود
  • با تمامی توان بازمانده ام به او چشم دوختم و با آخرین جرعه های باقیمانده از هشیاریم دانستم که برای زیستنش، داشتنش و خوشبختی اش خواهم جنگید
  • هوچهر من امروز 76 روز دارد
                                                                                                                                                                                       

مهر اول مهر

با نوازش آشنای نسیم خنک صبحگاهی که از پنجرهَ اتاق به درون می تراوید، چشمانم را گشودم. رخوت دلچسب ناشی از هوای پاک صبحگاهان، با روزهای دیگر متفاوت می نمود. روزهای زیادی بود که دیگر تقویم، ناکارآمد شده بود. میان روزمرگی و استراحت دوران بارداری احاطه شده بودم و صفحات مملو از امور تحصیلی و کاری سال های گذشته مرا ترک گفته بودند. صدای اتومبیل های شتاب زده ای که از دوردست به گوش می رسید، گوشه ای از خاطرات ذهنم را قلقلک می داد. با آن ذهن نیمه هشیار تلاش نمودم تا صفحات تقویم سال های گذشته را مرور کنم و صفحه مربوط به این همهمهَ ذهن آشنا را بیابم. خنکی مطبوع سحرگاهی، رایحه ای متفاوت با هر روز داشت؛ بوی اشتیاق می داد، اشتیاقی که عمر آن به بیش از چند سال به نظر می رسید. آری....بوی مهر می آمد. این رایحهَ اشتیاق استفاده از دفترهای نو، کیف و کفش های نو، دیدن معلم های تازه، دوستان جدید و ...بود که به مشام می رسید. این اشتیاق هیجده ساله، امسال بازنشسته شده بود. او باید شش سال به خواب می رفت و پس از آن با چهره ای نو بیدار می شد؛ با چهره اشتیاق مادرانه ای که سرمست از به مدرسه رفتن کودکش او را بزرگ می پنداشت!

! حاج خانوم خداحافظ

با پستی که قبل از این راجع به صاحبخونمون نوشته بودم، ایشون به یه شخصیت وبلاگی معروف تبدیل شده بود و هر کسی که منو می دید، سراغشونو از من می گرفت

.باید برای اطلاع همگان که نگران حال ایشون هستند، عرض کنم که دیگه ازشون خبری ندارم. آخه یک ماهی هست که جابجا شدیم ومن بالاخره از افتخار ملاقات هر روزه ایشون نجات پیدا کردم
!ما در منزل جدیدمون چشم به راه نی نی مون نشستیم